سلام دوستان
ظاهرا ما خيلي نامرتب شده‌ايم.اين مشكل چند دليل دارد.اول از همه كارهاي زيادي كه من دارم و مسافرت‌هايي كه روز به‌روز بيشتر مي‌شوند كه كمتر نمي‌شوند.دوم مشكلات عديده‌اي كه براي سيستم فكسني من پيش آمده و ظاهرا آن هم روزافزون است.سوم درگيري در رايزني و برنامه‌ريزي گردهم‌آيي بم كه ظاهرا چون حقير پيشنهادش را داده‌ام بايد بقيه‌ي كارهايش را هم بكنم.اگرچه امير مرزبان عزيز و ديگر دوستان ضمن اين چند روز محبت‌هاي بسياري داشته‌اند.
اما ظرف اين مدت چند مورد بود كه حتما بايد در مورد آنها مي‌نوشتيم ولي از قلم افتاد.
كنگره‌ي بندرعباس:حقير سراپاتقصير از همان روزي كه فراخوان كنگره منتشر شد،عرض كرده‌بودم كه تكليف كنگره مشخص است.چرا؟چون كه تجربه‌هاي سال‌هاي اول به بعد نشان داده‌بود كه در اين كنگره ملاك‌هاي غيرادبي هم ، حاكم هستند.مثلا يكي اينكه بعد از سال اول شايع‌شد كه ليست سياهي تهيه‌شده و عده‌اي تا ابدالآباد از حضور در كنگره محروم شده‌اند.بعدها هم كه ديديم آنچه ديديم.
يك كلمه حرف حساب بزنم؟بعد از نشر كتاب چريك‌هاي جوان نقل‌قولي از آقاي محمدعلي بهمني در مورد اين كتاب و اثر خودم در آن شنيدم كه بنا به مارگزيدگي‌هاي قبلي از بيان آن ترسيدم.كلاغ‌ها خبرآوردند كه ايشان در يكي از جلسات بندرعباس در مورد اين كتاب اظهارنظر فرموده‌بودند و به حقير و غزل «چمدان» حقير لطف زيادي كرده‌بودند و … خلاصه تا چند روز پيش كه اتفاق مصاحبت تلفني باايشان افتاد،بنده از خودشان پرسيدم كه چنين بوده يا نه و ايشان هم طبق معمول ضمن اظهارلطف فراوان فرمودند كه بله!اين‌طور بوده است.حالا من يك سؤال دارم.مگر همين سال گذشته آقاي بهمني داور آثار كلاسيك نبودند؟مگر ايشان غزل بنده را به‌عنوان اثري لايق در ميان چندين غزل برگزيده در كتاب چريك‌ها برنگزيده‌بودند؟پس چطور مي‌شود كه حقير سراپا تقصير ظرف دوسالي كه غزل مزبور را براي كنگره مي‌فرستم،دعوت نمي‌شوم؟جوابش را شما مي‌گوييد يا خودم بگويم؟براي من مسلم است كه همه‌ي آثار به‌دست ايشان نرسيده‌است.پس كجاي كار مي‌لنگد؟واقعا ليست سياهي دركاراست يا داوران اوليه صلاحيت لازم را نداشته‌اند يا هزار و يك اما و اگر ديگر؟جالب اينكه سال گذشته هم من قصد نداشتم شعر بفرستم و تنها به‌اصرار به‌محبت‌آميخته‌ي آقاي بهمني اين‌كار را مرتكب‌شدم.حالا تو خود حديث مفصل بخوان…
اما حكايت امسال واقعا از قبيل ديگري بود.سرم سوت كشيد وقتي كه اسامي برخي از برگزيده‌ها و برخي از برنگزيده‌ها و برخي از دعوت‌شده‌ها و برخي از دعوت‌نشده‌ها را شنيدم و چشمهايم از حدقه بيرون زد وقتي شنيدم كه حضرات باباچاهي و آقاجاني و جوركش در مورد آثار كلاسيك ابرازنظر فرموده‌اند.
حكايت ما هم شده از قبيل چه‌عرض كنم.آقا ! اگر حسين منزوي كه در شعر آزاد و سپيد هم به‌نوعي صاحب‌نظر است،درمورد اثر يك جوان سپيدسراي درجه‌سوم اظهار نظركند،نمي‌گويند «آقا برو در حيطه‌ي خودت كه غزل است اظهارنظركن»؟
شما بگوييد.البته من فكر مي‌كنم اگر مي‌خواستيد بگوييد تا حالا گفته بوديد.
از اصفهان ما خيلي‌ها شعر فرستاده‌بودند.من فقط يك قياس موردي انجام مي‌دهم.آثار محمدجواد آسمان را همه‌ي شما خوانده‌ايد.حتا كساني كه با نوع كار و نگاه او چندان نسبتي ندارند ذات شاعرانه‌ي آثار او را كتمان نمي‌كنند.از طرف ديگر خود من از جوان خوش‌آتيه‌ي شهرم يوسف خوش‌نظر هم غزلي را در وبلاگم درج كرده‌بودم كه پر بدك نبود و هنوز هم اميدوارم كه او روزبه‌روز بالنده‌تر باشد.اما هنوز مانده تا اين بالندگي رخ ببندد.حالا براي اينكه بيشتر بفهميد چه‌خبراست،توجه كنيد به اين نكته كه آقاي خوش‌نظر به‌عنوان برگزيده‌ي چهارم معرفي‌شده‌اند.براي من خوش‌حال‌كننده هست ،چون حداقل خود يوسف ارادت من را نسبت به خودش باوردارد ولي …
در مصاحبه‌هايم اين فرض را مطرح كرده‌بودم كه دست‌هايي براي تحريف در كار هستند.نظر شما چيست؟
در ليست مدعوين جاي خيلي‌ها خالي بود.از معدود غزلسرايان برجسته‌ي زن اين مملكت كدام‌ها بودند؟
آيا كسي ظرف سال گذشته بهترو بيشتر و جدي‌تر از پانته‌آ صفايي و نغمه مستشارنظامي و كبري موسوي و مريم سقلاطوني و چند غايب ديگر كه يادم نيست كاركرده‌بود؟به سومين مجموعه‌ي خانم مستشارنظامي نگاه‌كنيد.همه‌ي آن غزل‌هاي ستودني مربوط به يك سال تلاش او هستند.اگر قرار بر دعوت از چهره‌هاي جديد بوده،پس بعضي از خانم‌ها و آقايان آنجا چه مي‌كرده‌اند؟
گفتم آقايان.درمورد آنها هم آدم مي‌ماند كه چه بگويد.از دعوت‌نشده‌ها كه بگذريم به دعوت‌شده‌هاي مظلوم مي‌رسيم.من شايد نظراتم از جنس نظرات داوران حوزه‌هنري نباشد ولي هيچ‌وقت هم نمي‌توانم حق مهدي‌فرجي را ناديده بگيرم.هميشه هم معتقدبوده‌ام كه او يك استعداد قابل‌توجه است.حق محمدعلي‌پورشيخ‌علي،علي بهمني،سيامك بهرام‌پرور و ديگراني كه يادم نيست توي گلوي كداميك از آقايان است؟
اين هم از اين.
منتظر نظرات آنهايي كه بوده‌اند و نبوده‌اند هستم.شايد قدرت تحليل ما ضعيف است.شايد اين توطئه‌ي توهم يا توهم توطئه يكي ديگرازبيماري‌هاي ماست و هزار شايد و امّاي ديگر.

حرف‌هاي ديگري هم دارم كه فعلا بماند تا بعد.

اما حالا كه حرف از سومين مجموعه‌ي خانم مستشارنظامي شد،بهتر است كه چند سطري هم در مورد اين مجموعه بگويم.
به‌نظر من غزل‌سرايان نوگرا پس از دست‌وپازدن‌هاي پس از جنگ در حيطه‌ي فرم و زبان و خيلي چيزهاي ديگر،احساس كردند كه بايد به تعادلي بينابين دست پيداكنند.احساس كردند كه بايد به ضرورت‌هاي قالب توجه‌كنند و شخصيت آن را از نظر دور نگه‌ندارند.براي رسيدن به اين تعادل دوراه وجود داشت.يكي حركت از سمت يك غزل نوكلاسيك به سمت غزلي ديگرگون و راه ديگر حركت از غزل تندرو فانتزي به سمت يك غزل انديشيده‌ي متين.براي اين دوراه هم دو نمونه ذكر مي‌كنم.از دسته‌ي اول مي‌توان به خانم مستشار و از دسته‌ي دوم به آقاي مهدي‌فرجي اشاره‌كرد.من كاري ندارم كه اين دو و ديگراني از اين دست در آينده راه به كجا ببرند ولي قياس مجموعه‌‌ي سوم خانم مستشار با مجموعه‌ي دوم و مجموعه‌ي دوم آقاي فرجي با مجموعه‌ي اول اين توجه را كاملا نشان مي‌دهد.براي من نفس اين حركت مهم است.شايد خيلي از دوستان من همين الان بگويند كه حتا آثار جديد هيچ‌كدام از اين دو ، آتار برجسته‌اي نيستند ولي نظر من اين است كه نفس اين حركت‌ و توجه بسيار مهم است.ممكن است خيلي از دوستان مثل من نظراتي در مورد مشي آقاي فرجي داشته باشند ولي اينها هيچ‌كدام نمي‌تواند حركت جدي او را تحت‌الشعاع قراردهد.من فقط مي‌توانم نگران باشم كه آن مشي ، مانع اين حركت باشد.البته اگرچه پيش‌نويس مجموعه ي «روسري باد راتكان‌مي‌داد» را ديده ام ولي هنوز آنچه از زير چاپ بيرون آمده به دستم نرسيده‌است.پس فعلا فقط در مورد مجموعه‌ي «در طالعت ستاره زياداست ،ماه نه» حرف مي زنم.البته نظرات من هيچ‌كدام مطلق نيستند و نقض هايي هم برايشان قائلم ولي برآيند آنها همين‌است كه مي‌خوانيد.
به‌نظر من برجسته‌ترين ويژگي اين دفتر رسيدن از يك نگاه و زبان احساساتي به يك نگاه و زبان حسي است و همين توجه باعث تمايز و تاحدي تشخص آثار شده‌است.چيزي از قبيل آنچه مثلا در شعر سهل و ممتنع سعدي مي‌يابيم.بيت زير را ببينيد:
چنانت دوست مي‌دارم كه گرروزي فراق افتد
تو صبر از من تواني‌كرد و من صبر از تو نتوانم
كداميك از صور خيال در اين بيت هستند كه باعث اتفاقات شاعرانه‌ي اين بيت شده‌ باشند؟هيچ‌كدام.اين اكسير چيزي نيست جز هم‌آغوشي ماهيت‌زبان و عاطفه‌اي شخصي.
آنچه در دفتر فوق‌الذكر هست نيز از همين قبيل است كه اميدواريم به اين حد هم برسد.
از نظر ساختاري هم نكات قابل‌توجهي هست كه مي‌توان به آناليز تك‌تك آنها پرداخت ولي من تنها به يكي‌ دو مورد اشاره مي‌كنم.
حذف‌هاي صورت‌گرفته در اين آثار نشان‌گر توجه جدي ذهن شاعر به اين تكنيك اصيل است.من حذف‌هايي نيز در اين دفتر ديدم كه منجر به سپيدنويسي شده‌باشند ولي همه‌ي حذف‌ها ، در اين حيطه قرار نمي‌گيرند.اشتباهي كه متأسفانه برخي از دوستان مرتكب مي‌شوند و هر حذفي را با سپيدنويسي يكي مي‌دانند.
شايد روزي مفصلا به تفاوت اين دو پرداختم.
مهم اين است كه در اين دفتر حذف‌ها كمتر به‌ورطه ي تفنن و تصنع غلطيده‌اند.
نكته‌ي قابل‌توجه ديگر هم استفاده‌ي توفيق‌آميز شاعر از اوزان بلند و كم استعمال است كه آن نيز جاي بررسي فراواني دارد.
ضمن آرزوي پيروزي و سربلندي براي سركار خانم مستشارنظامي ،ايرادهايي كه در اين مجموعه به‌ذهنم رسيد را ناگفته مي‌گذارم .چراكه حس‌كردم كه شاعر در اين مرحله‌ي گذار در حال حل‌كردن بيشتر اين مشكلات است.با اين اميد،دو غزل از اين مجموعه را كه حتما قبلا هم خوانده‌ايد،با هم مي‌خوانيم.


اين‌روزها شبيه خودم هستم،وقتي به نام كوچك من،من را…
وقتي صداي گرم شما باشرم ،آرام با ضمير (تو) اين زن را…

اين‌روزها شبيه خودم هستم ،آزادتر،رهاتر و عاشق‌تر
اين‌روزها كه لحن غريب تو در من دوباره حس سرودن را…

احساس‌مي‌كنم كه خدا انگار… اين دختر زل‌زده را اين‌بار…
احساس مي‌كنم كه خدا شايد،اين چشم‌هاي تيره و روشن را…

وقتي صدا،صداي تو باشد،عشق مثل نگاه ساده‌ي من خيس است!
وقتي در انتظار تو مي‌مانم،دلتنگ،لحظه‌هاي نبودن را…-

هرچند در هميشه ي من هستي،اما اگر نخواسته‌بودي هم
پركرده‌بود چشم نجيب تو،مستقبل و مضارع و قبلأ را

*
مي‌خواستم كه در دل من هرگز!مي‌خواستم كه هيچ‌كسي…اما
عطري جديد در غزلم پيچيد وقتي به نام كوچك من،من را…





خسته‌ام!خسته‌تر از،خسته‌تر از،خسته‌تر از…
هيچ‌كاري دگر از تو،دگر از من،دگر از…

گفته‌بودي كه اگر بگذرم از اين طوفان
گفته‌بودي اگر از شب،اگر از پل،اگر از…

و گذشتم، و گذشتي ،و گذشتند و گذشت
و گذشتيم و نمانده اثر از ما،اثر از…

پل شكسته‌است و دگر فرصت برگشتن نيست
مگر از آن‌طرف شب‌ها نوري…مگر از…

خسته‌ام!گفتم برگرد!نگاهم‌كن مرد!
بيش‌تر از اين نگذار مرا بي‌خبر از…

فرصتي نيست كه هرهفته بيايي…باشد!
فرصتي نيست كه هرماه…ولي گاه هر از…

-خسته‌ام!
-خسته نباشي گل‌من!باوركن:
دوستت دارم،دارم،دارم،بيشتر از…

  

نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

 

سلام دوستان

من اين‌روزها شديدا مسافرم <ضمن اينکه سيستمم هم ويروسی شده . احسان نوری عزيز هم شديدا دانشجوست يعنی اينکه امتحانات داره.

فعلا يک غزل از حسين حاج‌هاشمی تا بعد.

لطفا وبلاگ گردهمايی را هم به دوستانتون معرفی کنيد.

وقتی سرم برای خطر درد می‌کند

حتا غزل مرا زخودش طرد می‌کند

من نيز آتش دلم ای مهربان من

دم‌سردی تو گاه مرا سرد می‌کند

حوای من ! بخند که لبخند با دلم

کاری که سيب با پدرم کرد<می‌کند

گفتی که مرد باش! رهاکن مرا!  برو !

اين کار را نه‌مرد که نامرد می‌کند

باورکن ای ستاره‌ی من رفتنت مرا

در کوچه‌های خاطره شب‌گرد می‌کند

تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست

من هم سرم برای خطر درد می‌کند

 

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢

گردهم‌آيي

با تشكر از همه‌ی دوستانی كه ما را در اطلاع‌رسانی گردهم‌آيی ياری كردند و با اميد به ياری ديگر دوستان ،به زودی از همين‌جا می‌توانيد به وبلاگ گرد‌هم‌آيی برويد و آخرين نظرات و خبرها را در مورد گردهم‌آيی بم بخوانيد.باز هم از زحمات دوست عزيزم آقای احسان نوری بابت طراحی وبلاگ مربوطه سپاسگزارم.اما چند نكته:

۱-وبلاگ گردهم‌آيی از آن جهت طراحی‌شد كه خدای نكرده اگر دوستی با غزل‌امروز  مشكل دارد بتواند با فراغت بال سر بزند و نظراتش را بنويسد.تنها پيشنهاد اين برنامه با ما بوده و البته ظاهرا ديگر دوستانی نيز چنين ايده‌ای داشته‌اند.

۲-بنابر نظرخواهی‌هايی كه تا حالا به‌عمل آمده اكثر دوستان با يكی از روزهای ۴شنبه،۵شنبه يا جمعه ، ۱۵-۱۷ بهمن‌ماه موافق هستند.برای تعيين دقيق روز موردنظر باز هم منتظر شما هستيم.

۳-بديهی‌است كه هزينه‌ی حضور در اين گردهم‌آيی به‌عهده‌ی خود دوستان شركت‌كننده خواهدبود.اما نحوه‌ی حضور دوستان می‌تواند با هماهنگی‌های استانی يا منطقه‌ای  و يا گروهی به‌تصويب برسد.

۴-با توجه به‌اينكه عده‌ی قابل‌توجهی از عزيزان هنرمند غيروبلاگ‌نويس (از ساير رشته‌های هنري)جهت حضور اعلام آمادگی كرده‌اند،اميدواريم كه دوستان در اطلاع‌رسانی‌ها،برنامه را به وبلاگ‌نويس‌ها محدود نكنند.

۵-يكی از مهم‌ترين اهداف اين گردهم‌آيی جمع‌آوری و چاپ يك مجموعه‌ی مشترك از آثارعزيزانی‌است كه در اين فاجعه جان خود را از دست داده‌اند .با توجه به آزادبودن همايش،دوستانی كه می‌توانند در زمينه‌ی تقبل هزينه‌های نشر اين مجموعه همياری كنند،آستين‌ها را بالا بزنند.ضمنا اميدواريم ساير دوستانی كه از عزيزان از دست‌رفته اثری در اختيار دارند،در اين زمينه به ما كمك كنند.

به زودی وبلاگ ما روزهای معمولش را از سرخواهدگرفت و در كنار شما در وبلاگ گردهم‌آيی هم به وظايف خود عمل خواهيم‌كرد.شاد و تندرست و رستگار باشيد.

     گردهمایی بم

 گردهمايی بم

              www.gerdehamaayi.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

 

گردهمايی بم

با رايزنی‌هايی که با دوستان شاعر و نويسنده داشته‌ايم قرار بر اين است که بزودی يک گردهمايی آزاد دجهت بزرگداشت هنرمندان و اهل‌قلم‌بم در اين شهرستان برگزار کنيم.خواهشمند است دوستان عزيز هرچه سريع‌تر آمادگی و نظراتشان را در خصوص اين برنامه اعلام کنند.جزئيات برنامه به‌زودی به اطلاع شما خواهد رسيد.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٢

 

                     

  

اي خطه‌ي ايران مهين اي وطن من      

اي گشته به مهر تو عجين جان وتن من

دور از تو گل و لاله و سرو وسمنم نيست

اي باغ گل و لاله و سرو وسمن من

تا هست كنار تو پر از لشكر دشمن

هرگز نشود خالي از دل،محن من

دردا و دريغا كه چنان گشتي ويران

كز بافته‌ي خويش نداري كفن من

امروز همي‌گويم با محنت بسيار

دردا و دريغا وطن من ،وطن من

                                  

نمي‌دانم هيچ‌وقت از نزديك اورا ديده‌بوديد يانه .سكوت و بهت عجيبي داشت.هميشگي و جاري.نمي‌دانم چقدر از خلوت‌هايتان را با شما بوده‌است.مي‌دانستيد روزگار با او چه‌كرده‌بود و چه مي‌كرد؟اي‌كاش ندانسته‌باشيد وگرنه شما هم بايد ديشب را تا صبح زار زده‌باشيد.مي‌دانستيد از نظر آماري بم خوش‌آوازترين مردمان ايران را مي‌پرورد؟داريوش رفيعي ،كورس سرهنگ‌زاده،بهزاد و نهايتا ايرج بسطامي نمونه‌هايي از اين استعدادها بوده‌اند.

راستي چرا ايرج اين غزل بهار را خوانده‌بود كه حالا آدم وقتي به بيت چهارم مي‌رسد آتش بگيرد؟نمي‌دانم براي ايرج بسطامي كفني پيداشود يانه.حنجره‌ي نازنيني كه چپ‌كوك‌ترين نغمه‌ها را در بلندترين اوج‌ها مي‌خواند اما صدايش لحظه‌اي براي گفتن حرف‌هاي دلش در نمي‌آمد.ديشب مي‌توانستي براي همه خوب خوب گريه كني.از ايرج شاهنامه گرفته تا ايرج بسطامي.مظلوميت بارزترين وجه مشابهت اين‌دو است.

گاهي آنقدر ملتهب و بيچاره مي‌شوي كه حتا شعر هم دردت را دوا نمي‌كند.

پريروز با محمدرضا طغرل (اهورا ايمان)دوست شاعر و نويسنده‌ام تماس داشتم .هنوز در تهران بود و راهي بم.ديشب بالاخره باخبر شدم كه به لطف خداي بزرگ خانواده‌ي عزيزش سالم هستند.اما هنوز هم خيلي‌هاي ديگر هستند كه آدم نگرانشان باشد.از دوستان خوبم مي‌خواهم كه اگر از بچه‌هاي شاعر و نويسنده‌ي بم خبري دارند حتما در كامنت‌ها بنويسند.كسي از جوشايي عزيز خبري دارد؟

فعلا ...

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢

روايت شعری -روايت داستانی(مهمدجوادآسمان)

                               

 

سلام

مثل اينكه كوس بدنامي ما همه‌جا خورده‌است.به خدا من ظرف هفته ي گذشته فقط 6 روز مسافرت بوده‌ام.يكي دو روز مازندران و بقيه‌اش را هم زنجان و تهران و سميرم و...همين.حالا يك نفر مي‌گويد ماركوپولو و آن‌يكي مي‌گويد ناصرخسرو و... بگذريم.

يك نكته‌ي مهم ،قابل‌ذكر است و آن هم اينكه دوستان عزيزي كه تشريف مي‌آورند و با لطف زيادي كه به ما دارند مطالب را برمي‌دارند و در صفحاتشان كپي مي‌كنند ،لطف كنند و ضمن التزام به ذكر منبع اثر،لينك غزل‌امروز را هم روي مطلب مربوطه بگذارند كه من فكر مي‌كنم اين حداقل كاري‌است كه مي‌توان براي حق‌شناسي به انجام رساند.

امروز با مطلبي خواندني و دقيق از نوشته‌هاي مهمدجوادآسمان در خدمت شما هستيم كه فكر مي‌كنم بتواند تأخير چندروزه‌ي ما را جبران كند.آسمان اگرچه تابه‌حال تنها مجموعه شعر “تجربه‌هاي تا حالا ”را منتشركرده‌است،داستان‌ها و مقالات چاپ‌نشده‌اي دارد كه در انتظار فرصتي براي عرضه به‌سر مي‌برند.البته تعدادي از اين مطالب در نشريه‌هاي دانشجويي دانشگاهها و نيز نشريه‌ي “پرتو مهر”آموزش و پرورش به چاپ رسيده كه البته مجال‌هايي درخور براي نويسنده نبوده‌اند.همه‌ي ما منتظر نظرات خواندني و دقيق شما هستيم.

 

«روايت شعري-روايت داستاني»

هرنوشته داراي وجهي‌ست كه آن را از ديگر انواع نوشتار جدا مي‌كند.يك نوشتار،بسته به رويكردي كه دارد،ممكن است علمي(مباحثه‌اي)،توصيفي(شارح،شبه‌علمي)،تفسيري(برداشتي)،آراسته(هنري)يا روايي باشد.و البته هيچ الزامي نيست كه يك نوشته ،فقط يك‌رو داشته‌باشد.

گرچه از واژه‌ي “روايت”،چنين برمي‌آيد كه :“بايد چيزي پيش‌تر اتفاق افتاده‌باشد تا بازگويي شود”،اما در واقع در بسياري از اوقات ،ممكن است روايت در هنگام روايت ،حادث شود.از اين نگاه ،روايت را شامل دو گونه‌ي “بازگويه”و“وقوعي”دانسته‌اند.اما طرز روايت نيز مي‌تواند گونه‌گون باشد.روايت مي‌تواند ذهني باقي بماند وتنها گفته‌شود يا اينكه به‌طور عيني(نمايشيك)نشان‌داده‌شود.

ارسطو،با نگاه به منشأ بيان،روايت را در دو گونه متصور مي‌داند:يا به واسطه‌ي راوي(:روايي)و يا شخصيت‌هاي نمادين و جانشين (:نمايشي)كه البته با توجه به اينكه امكان ورود عناصر نمايشي و روايي به حوزه‌ي يكديگر ممكن‌است،مي‌توان حالات ديگري را نيز تصوركرد.

روايت،در فرهنگ نوشتاريِ باختر،پابه‌پاي ديگر دگرگوني‌ها،دوره‌هايي را گذرانده‌است.در نوع كلاسيك آن،به انسجام روايت و دخالت روابط خشك علّي در آن برمي‌خوريم.در دوران مدرنيسم،پيچيدگي و درهم‌ريختگي ،توجه به نشان‌دادن ،به جاي گفتن،پنهان‌بودن نويسنده و فقدانش در اثر و سيلان ذهن از ويژگي‌هاي روايت به‌شمارند.كار روايت در پسامدرنيسم ،به كاربرد سياست و تاريخ به جاي علّيت وعلم ومنطق ،حضور نويسنده در صحنه‌ي روايت،اكتفانكردن به شناخت انواع ادبيِ روايت و شيوه‌هاي آن و ساختار طرح اوليه ،استفاده از كنايه‌هاي ساختاري،تضارب ارزش‌هاي تفسيري و تأويليِ راوي با آراي نويسنده و نگاه ويژه‌ به “زمان”و مسايل آن مي‌كشد.درهم ريختگيِ نظم و ترتيب و تواليِ زماني رويدادها،توجه به طول مدت روايت-كه گاه ممكن‌است با طول داستان برابر نباشد-و بيان وقايع تكرارشونده يا بيان مكرر وقايع ،از جلوه‌هاي اين طرز نگاه است.

با توجه به روراستيِ فرهنگي(عدم رودربايستي)در باخترزمين،معمولا منش‌هاي فردي و اجتماعي،بسيارزود در مرام‌هاي هنري و آفرينشي و انديشگي نمود مي‌كنند.و مي‌توان هفت‌بار سوگند خورد كه آنچه در هنر كلاسيك،هنر مدرن و هنر پسانوگرايي باختر نمايان است،قابي‌ست از انسانِ آن سرزمين در آن شرايط ...بگذريم.

با شنيدنِ نام روايت ،(از آنجا كه روايت از خصايص ذاتي داستان است)بي‌شك به ياد قصه مي‌افتيم.اما بايد دانست روايتي كه از ذاتيات داستان به‌شماراست،مي‌تواند از عزضيات شعر نيز باشد و البته روايت داستاني با روايت شعري،همانندي‌ها و ناهمانندي‌هايي دارد.

جداي از ذاتيات شعر و عرضيات مفارق آن كه شعر را از داستان جدا مي‌كنند(از انديشه و خيال و عاطفه گرفته تا قافيه و انواع وزن و...)و شايد بتوان آن‌ها را هم در تمايز روايت شعر از روايت داستان،به‌صورت كناري و حاشيه‌اي سهيم دانست.شعر ويژگي‌هاي جوهري ديگري نيز دارد كه منشأ تفاوت‌هايي اساسي در روايت شعري و روايت داستاني مي‌شود.

از سويي جنمِ روايت شعري از گونه‌اي ديگراست به‌طوري كه نمي‌توان گفت نزديك‌شدن بي‌نهايت شعر به روايت ،موجب نظم‌شدن يا داستان‌شدن آن مي‌شود.(بله.مي‌توان گفت كه پيروي از نوعي از روايت - كه همانا روايت بومي داستان است - مي‌تواند متن را به نظم بيندازد.اما در اين صورت ،روايت از آغاز ،روايت داستاني بوده‌است و به‌شرطي كه تعاريف از شعر و قصه ،تعاريف سالمي باشند،تنها نمود گاهگاه شعريت در ترجيع‌هاي داستان منظوم است كه مي‌تواند ما را در شعرناميدن اين نوع اثر مرددكند.

برعكس ممكن هم هست كه داستاني به روايت شعري بپردازد و شعرگونه شود اما فقط وقتي كه روايت از ابتدا روايت شعري بوده‌باشد.گيرم در ظرف نثرو داستان)و از سوي ديگر ،روايت ،شرط ذات داستان است.اما شعر براي پذيرش يا رد روايت ،اختيار ازلي دارد.روايت شعري به عرياني روايت داستاني نيست.پيكره‌ي داستان،هميشه براسكلت نوعي روايت شكل مي‌بندد اما روايت شعري يا نوعي ديگر از روايت ست كه بر پيكره‌ي “پيوند انديشه و خيال و عاطفه” مي‌نشيند و يا اگر همان روايت است،بي‌شك به محض عروض منقلب مي‌شود.

شعر در هنگام روايت ،نه ملزم به پيروي از زاويه ديدي معين است و نه نيازمند به قانوني - به سرسختي داستان- براي تغيير آن.

با اينكه روايت شعري داراي گونه‌اي طرح است ،اما در شعر ،طرح ،طرح‌تر باقي مي‌ماند و كمتر به آن پرداخته‌مي‌شود.زبان شعر،زبان ويژه‌اي است و دخالت روايت در شعر ،زبان شعر را به زبان روايي داستان برنمي‌گرداند.

با وجود اينكه شخصيت و فرم ،در هردوي شعر و داستان به‌چشم مي‌آيد(يعني در واقع در شعر هم مي‌تواند باشد)اما كنش و استحاله‌ي فرم‌بخش در شعر به‌جززمان و فضا و كاراكترها،در زبان،موسيقي،لحن و حتا تقطيع و نوع نوشتار نيز مي‌تواند جلوه‌كند.بايد در نظر داشت كه برجستگي زبان شعر ،رابطه‌ي مستقيمي با ايجاز معمول در آن داردكه خودش از ويژگي‌هاي شعر،نسبت به داستان است و عامل مميزي بين داستان‌هاي شاعرانه و شعرروايي.شاعر،آموخته‌است كه بيشترين معاني را در كمترين واژگان ممكن استخدام كند.اما داستان‌نويس چنين الزامي تا به‌حال نداشته‌است.

وجود شخصيت هم كه از مهمترين پايه‌هاي روايت است،در روايت شعري به‌گونه‌اي ديگر است.در شعر هم پيدايش ،حذف،جابه‌جايي و استحاله‌ي كاراكترها ممكن‌است .اما بدون نيازبه منطقي به پيچيدگي داستان.ومهم‌تر و بديهي‌تر از همه اينكه:داستان،داستان است و شعر،شعر.راستي آيا واقعا لازم است كه متني را حتما شعر يا داستان بناميم؟!؟*

*بابهره از:1-مكتب‌هاي ادبي2جلد)از رضا سيدحسيني

2-فرهنگ اصطلاحات نقدادبي از بهرام مقدادي

واما غزل:

مريم حسيني متولد1359 كازرون و دانشجوي بانك‌داري در شهرستان مرودشت است.اولين‌بار با او در دومين دوره‌ي جشنواره‌ي شعر علوي آشنا شديم.غزل‌هاي اين نوبت از اوست.

مادر كه گريه‌كرد،دلم تكه‌تكه شد

قرآن وآب و آينه هم تكه‌تكه شد

او رفت،رفت و دورشد و در نگاه من

تصوير او قدم به قدم تكه‌تكه شد

در زد كسي و گفت:كه يك مرد آشنا

ديشب ميان خون وبلم تكه‌تكه شد

ديشب ميان آتش و خمپاره در خليج

آن مرد روبه‌روي خودم تكه‌تكه شد

مي‌گفت و با شنيدن آن حرف‌هاي تلخ

انگار كوچه از تب غم تكه‌تكه شد

مي‌خواستم از او بنويسم كه ناگهان

دفتر سپيد ماند و قلم تكه‌تكه شد

به‌روي ماندن و رفتن ،زمان لگد مي‌شد

دوباره حال من از خاطرات بد مي‌شد

اتاق خالي و يك پنجره و مشتي شعر

كه روي صفحه‌ي خش‌دار ذهن رد مي‌شد

تو روي صندلي و من كنار دست تو تنگ

مسير بوسه‌ي تو با نگام سد مي‌شد

و با تلسكوپ كاغذ،قلم،غزل،هرشب

نگاه‌هاي تو در قلب من رصد مي‌شد

فرار مي‌كنم از خود به سمت تو اي‌كاش

دل تو راه گريز مرا بلد مي‌شد

دوباره داشت دلم در اتاق مي‌پوسيد

دوباره حال من از خاطرات بد مي‌شد

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢