همسايه‌ها

سلام
فکر نمی‌کنم نيازی به توضيح داشته باشد.بله! باز هم سفر و تأخير و اين‌گونه مشكلات.
در مورد سفرهاي مختلف حرف هاي زيادي دارم اما فعلا مجالي نيست.چرا؟چون باز عازم سفر هستم.
در يكي از سفرهايي كه مدتي پيش به دعوت دوستان چهارمحالي به اين استان داشتيم،عصري را مهمان بچه‌هاي نازنين انجمن شعر بخش آلوني بوديم.اسم اين گوشه ي دنيا را شنيده‌بوديد؟اين بخش در حدفاصل شهرستان‌هاي بروجن و لردگان قرارگرفته و جالب اينكه در بطن خود استعدادهاي بالقوه‌ي فراواني را پرورده‌است.
فروتني و نجابت بچه‌هاي اين گوشه‌هاي بكر سرزمين ايران تنها دليلي است كه آنها را از عرصه‌ دور نگه‌مي‌دارد.
شعرهاي بسيار زيبايي از جوانان آلوني شنيديم كه در فالب‌هاي گوناگون سروده‌شده‌بودند.
براي نمونه غزلي از آقاي ميرزايي يكي از شاعران نوپاي آلوني را با هم مي‌خوانيم.

حرفم نمي‌شود شبيه خورشيد
شعرم سپيد نيست.ها ! ببخشيد
حالم به حال يك غزل شبيه‌است
از دست گفته‌هاي من نرنجيد
حالا كه در شلوغي خيابان
من ماندم و اين كوچه‌هاي ترديد
من در سكوت آينه نشسته است
من در خودش شكست،مرد،پوسيد
با اينكه از ستاره‌اي نگفتم
با اينكه از ستاره‌اي نگفتيد
دل بسته‌ام به روزهاي آخر
باشد كه عاشقانه‌تر برقصيد
دل بسته‌ام كه مي شود دوباره
از لابه‌لاي شب ستاره دزديد


  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢

 

سلام
مدتی‌است که حسن صادقی‌پناه غزلسرای نازنین و توانای دوست ،پدرشده‌است.ضمن تبریک طلوع ستاره‌ی عزیز به بابا حسن و سرکارخانم سارا سوزنی،شما را مهمان یکی از سروده‌های تازه‌ی حسن صادقي‌پناه مي‌كنيم.شاعري كه عليرغم موفقيت‌هاي بسيار در عرصه‌هاي مختلف زندگي و نه‌تنها شعر،هميشه صميمي و افتاده بوده و هست.برعكس خيلي‌ها كه...


:صندلي ات را كمي بيار جلوتر
خُوب،چطور اين زمان گذشت برادر!
( مرد سكوتي گرفته حنجره اش را
خيره به همسنگرِ قديمِ موقر )
: آه كه اين چند سال را همة ما
چشم به راه تو بوده ايم دلاور!
( محو اثاث اتاق بود كه آمد-
سينيِ قهوه به دست ، منشي دفتر )
: خُوب ، تعارف نكن رفيق قديمي !
صندلي ات را كمي بيار جلوتر !
... صندلي اش را عقب كشيد ، به پا خاست
بغضِ خودش را كشيد آنطرفِ در
تودة ابري شد و به نيتِ باران
رفت به سمت درختهاي تناور
پارك، پر از سايه هاي درهمِ مرموز
پارک پر از خون و لاشه هاي كبوتر
گلها ، پروانه ها مچالة طوفان
گم شده در مه رديفهاي صنوبر
پشت سر دختري چقدر مونث
جانوران عجيب شبه مذكر
نيمكتِ چُرتهاي قهوه اي عصر
نيمكتِ روزنامه هاي مكدر
سيل حروفي كه ريختند به مغزش
سيل خبر ـ تازيانه هاي مكرر ـ
له شده زير شكنجه هاي مشابه
آمده از غربتي به غربتِ ديگر

این غزل از طریق ایمیل و با اشکالات زیاد به دست من رسید.امیدوارم اگر اشتباهی در آن هست،زودتر تذکر داده‌شود.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢