هفتاديِ‎هاـ۳

آنهايي كه در اولين كنگره‎ي سراسري غزل معاصر ايران (بهمن1378-‏رشت)حضور داشتند،اتّفاقات قابل توجهي را براي سپردن به حافظه‎ي غزل ‏اين سالها به ياد دارند.كنگره‎اي كه با تمام كاستي‎هايش،آنقدر خوب بود كه ‏ديگر تكرار نشود.كنگره‎اي كه در آن حسين منزوي حضور يافت و ديگراني ‏از قبيل محمدعلي بهمني ،بهمن صالحي و...نيز بودند.
تاكنون به مناسبت‎هاي ‏گوناگون از اين كنگره نوشته‎ايم ولي هنوز نگفته‎هاي زيادي هست كه كم‎كم ‏خواهيد شنيد.يكي از اين نگفته‎ها ،شكل حضور جوانان غزلسرا بود كه ‏برخلاف هميشه و همه‎جا با اعتماد به نفس قابل‎توجّهي آمده‎بودند كه ‏حرفهايشان را بزنند.در بين اين جوانان بيشترين سهم به استان اصفهان ‏رسيده‎بود كه با چهار نماينده‎ي جوان در كنگره حاضرشده‎بود.چهار نماينده‎اي ‏كه هنوز آنقدر شناخته نشده‎بودند كه به ملاحظه‎ي اسم و رسمشان دعوت ‏شده‎باشند.از اين بين قبلا به مهدي‎جهاندار اشاره كرده‎ايم و امروز هم به يكي ‏ديگر از آنان مي‎پردازيم.‏
بدون اينكه بخواهيم تقدم كسي را بر ديگري ثابت كنيم وارد اين معرفي ‏مي‎شويم.با ذكر اين نكته كه اين تقدم به فرض اثبات هم،چيزي را ثابت ‏نمي‎كند.‏
حميدرضا وطن‎خواه آنقدرها ناشناخته و گمنام نبود كه غزلسرايان حرفه‎اي ‏جوان نامش را نشنيده‎باشند ولي كنگره‎ي رشت مجالي بود كه او را بهتر ببينند ‏و بدانند و اين مجال باعث شد كه توجهات تازه‎اي به او و غزلش صورت ‏بگيرد.توجهاتي كه همه از سر لطف نبود به گونه‎اي كه يكي از حضرات در ‏يك جلسه‎ي نقد و بررسي كه صبح روز دوم برگزارشد، دقيقا غزل او را ‏مورد حمله قرار داد.
وطن‎خواه پس از كنگره‎ي رشت دربرنامه‎ي ديگري شركت نكرد ‏ولي كماكان به تجربه‎هايش ادامه‎داد كه شايد تا پايان امسال بتوانيد بخشي ازآن ‏تجربه‎ها را در مجموعه‎اي نه‎چندان حجيم بيابيد.‏او قبل از رشت در كنگره‎ي سراسري دانشجويان كشور در بروجرد به عنوان نفر دوم برگزيده شده‎بود.
متولد 1351 اصفهان است.از سال 1369 با حضور در جلسات ‏انجمن‎ادبي كمال با شعر همراه‎شده‎است.خود را مديون راهنماييهاي شهرام ‏محمدي- به عنوان يكي از اولين كساني كه در غزل به مؤلفه‎هاي جامع‎تري ‏توجّه‎كرد-مي‎داند. سالهاي سال رنج سرگراني منتقدين و شاعران اصفهان را ‏به‎جان خريد ولي روزبه‎روز مصمم‎تر ودقيق‎تر پيش رفت تا اينكه با اضافه‎شدن ‏همراهان ديگر،توانست حضور خود را اثبات كند.مشكل او و همراهانش اين ‏بود كه از طرف شاعران كلاسيك به ماجراجويي متهم‎بودند و ازطرف ‏جماعت مثلا پيشرو،كلاسيك قلمداد مي‎شدند.او روزهاي سختي را ‏گذرانده‎است ولي هميشه فقط وفقط با غزل اين سختي‎ها را بر خود هموار ‏كرده‎است.از حدود سال1377 با تشكيل جلساتي ‏كارگاهي،آموزشي،توانست پارامترهاي موردنظر خود را به ديگراني نيز ‏بياموزد كه معدودي از آنها در حال حاضر غزل را خوب مي‎شناسند. ‏وطن‎خواه كارشناس ادبيات‎فارسي است و امسال دوازدهمين سال تدريس خود ‏را در آموزش‎وپرورش مي‎گذراند.‏
آنچه از او در اين مجال مي‎آوريم از تجربه‎هاي معمولي اوست و به ‏صلاحديدخودش،شايد پس از نشر،غزلهاي كاملتري را نيز برايتان ‏بنويسيم.اينكه او مسير را درست رفته يا خير چيزي است كه غربال‎به‎دستي كه ‏از پشت‎سر مي‎آيد مشخص مي‎كند ولي مهم اين‎است كه او هيچوقت از ‏تجربه‎دست برنداشته و به‎آنچه داشته نيز قناعت نكرده‎است.در روزهاي پيش ‏رو باز هم از او خواهيم‎نوشت به‎شرطي كه دوستان با ارائه‎ي نظراتشان ‏زمينه‎ي اين نوشتن را فراهم‎كنند.تا بعد...‏


همان عصا و كت راه‎راه معمولي
همان جليقه‎ي كهنه،كلاه معمولي
همان پليور و شلوار رنگ‎و رو رفته
دو لنگه كفش كثيف و سياه معمولي
دو خطِ زير دو چشم و سه خط پيشاني
و بين آن دو و سه يك نگاه معمولي
كه پشت عينك ته‎استكاني‎اش گم‎بود
وساعت مچي روبه‎راه معمولي
كه‎هيچ‎وقتِ زمان را به او نشان مي‎داد
سرشب است و فقط ماه،ماه معمولي
نشسته بين همين واژه‎ها،همين ابيات
كنار قافيه‎اي اشتباه و معمولي


همين كه پلك زدي،يك كلاغ مي‎پلكيد
ميان مرز شب و روز، اين سياه و سفيد
كلاغ پلك نزد،سايه‎اي فرو افتاد
صداي كفش زني روي پلكان چرخيد
دو مبل روبه‎روي هم،دو ميز كوچك سبز
وروي فرش كه افتاده تكّه‎اي خورشيد
لب دو پنجره‎ي روبه‎رو كه گنجشكان
نشسته‎اند توي يك رديف بي‎ترديد
دوباره كركره‎ها مي‎رود كنار اما
كلاغ پلك‎نزد،سايه‎اي فروغلتيد
ميان كوچه به‎جا مانده رد تايرها
كلاغ،پشت سرش را نگاه‎كرد و پريد ‏
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

 

اگر دوستان عزيز ما تنگ‎حوصلگي نكنند،امروز نيز قصد ما اين‎است كه به ‏رسم حق‎شناسي يكي ديگر از چهره‎هاي مطرح غزل اصفهان ،كه دوسه‎نسل ‏از ما پيشتر است را معرفي كنيم.‏
اوخسرو احتشامي هونگاني متولد 1325 است.در حال حاضر به‎عنوان استاد ‏ادبيات در دانشگاه‎اصفهان به تدريس مشغول‎است و به‎تنهايي مسئوليت ‏رسيدگي به امور ادبيات را در اداره‎كل ارشاد اصفهان به‎عهده‎دارد.در اصل از ‏قشقايي‎هاي اطراف سميرم است.سرودن غزل را از سالهاي دور در انجمن‎هاي ‏ادبي اصفهان‎آغازكرده‎است و از ابتدا سعي داشته كه با پرهيز از شكل مرسوم ‏غزلسرايي در آن‎روزگار به ساحتي تازه از غزل دست پيداكند.در زمينه‎ي ‏تحقيقات ادبي نيز فعال‎است.در سالهاي پاياني دهه‎ي 60 در انجمن ادبي كمال ‏كه بيشتر اعضايش را جوانان تشكيل مي‎دادند،حضور مي‎يافت ولي با بروز ‏مشكلاتي كه گفتنش لطفي ندارد،پرهيزي هميشگي از جوانان را آغاز كردكه ‏هنوزهم ادامه‎دارد .يكي از كساني كه همواره خود را مديون خسرواحتشامي ‏مي‎داند،سعيد بيابانكي‎است.احتشامي در زمينه‎تحقيقات ادبي و هنري تاليفاتي ‏دارد كه ازآن بين مي‎توان به “افسانه‎ي اصفهان آبي”و“غزل‎بانو”اشاره‎كرد.تا ‏به حال مجموعه‎ي شعري منتشرنكرده‎است و آثار چاپ‎شده او به آنچه در ‏مجله‎ها يا جنگ‎هاي ادبي رقم خورده،محدود مي‎شود.دو غزل زير را از كتاب ‏‏“از پنجره‎هاي زندگاني”براي شما انتخاب كرده‎ايم. ‏


به‎لب چشمه سرشب به شتاب آمده‎بود
كوزه‎بر دوش پي بردن آب آمده‎بود
خوي وحشي‎نگهان ده بالا را داشت
آب از ديدن او در تب‎وتاب آمده‎بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت
شادي‎انگيزتر از بوي گلاب آمده‎بود
پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست
بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده‎بود
كوزه درآب فرو رفته و از قهقهه‎اش
اشك در چشم بلورين حباب آمده‎بود
رقص را درگذر باد به ريواس تنش
مخملي بود كه از كوچه‎ي خواب آمده‎بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهي مي‎بست
گرچه سكرآور و سرمست و خراب آمده‎بود


دوباره ظلمتيان تنگه‎ي سحر بستند
شبانه كشتن خورشيد را كمر بستند
زبام يشم فلك شام را ندا دادند
به‎قصر سبز افق بر سپيده در بستند
به آبگير فلق قوي صبح را با خشم
بلور سينه شكستند و بال‎وپر بستند
چواسب نقره‎ئي بامداد شيهه كشيد
به‎دشت شيري مشرق ره گذر بستند
براي همدلي آفتاب در تبعيد
ستاره‎سوختگان مفرش سفر بستند
در اوج قله‎ي شب كوله‎بار بگشودند
كمند حادثه بر صخره‎ي ظفر بستند
هدف رهايي روز است و روشنايي نور
كه اين خدنگ‎قدان قامت خطر بستند
به پيك همت ما مي‎رسد سوار طلوع
اگرچه ظلمتيان تنگه‎ي سحر بستند



  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٢

غزل جوان خمينيِِ‎شهر-۳

جواد زهتاب
متولد1359-خميني‎شهر
دانشجوي مهندسي متالوژي دانشگاه آزاد نجف‎آباد
نفرسوم شبهاي شعر شهريورومنتخب كنگره سراسري دانشجويان كشور در ‏سال 1381‏
او نيز از معدود جوانان خميني‎شهري است كه در غزل توانسته به طرف ذهن و ‏زباني فارغ از آنچه بر كليت غزل اين شهرستان حاكم است،گام ‏بردارد.سرعت رشد او درغزل،بيشتر به لحاظ مطالعاتي است كه از نوجواني ‏داشته است و بستر اين پيشرفت نمي‎توانسته فراهم شود مگر در دامن ‏خانواده‎اي فرهنگي و اهل ذوق كه او،دارد.دو غزل از او مي‎آوريم تا نظرات ‏شما را نيزجويا شويم.‏


اي كه فرداي من معطّل توست پشت آن چشمهاي يلدايي
صبح مانده‎ست پشت چشمانت شايدآهسته پلك بگشايي
راه اهريمن خزاني را اي سراپابهار!مي‎بندي
هم گل‎مريمي-مسيحايي-،هم گل‎آتشي-اهورايي-‏
تو از افسانه آفريده‎شدي،روي بام قصيده‎ ديده‎شدي
از زبان غزل شنيده‎شدي،اي سراپات شعر نيمايي!‏
آهوي وحشي‎ام بيابانت كو؟ كه خواهم دوم به دامانت
اي كه مي‎آيد از گريبانت بوي گل‎پونه‎هاي صحرايي
اي فريباي من،غزل‎بانو!پيك فرداي من،غزل‎بانو!‏
صبح مانده‎است پشت چشمانت،شايدآهسته پلك بگشايي



اي آينه‎ي حل‎شده در آب، تن تو!‏
اي چشمه‎ي پيوسته به دريا،بدن تو
موج از پي موج آيد و توفان پي توفان
آن لحظه‎ي موّاج به دريا زدن تو
درياست كه غرق تو شده يا تو كه غرقش؟‏
درياست شنا مي‎كند اين يا بدن تو؟‏

اي كاش كه گرداب بپوشد بدنت را
يا غيرت موجي بشود پيرهن تو

دل را همه‎ي عمر به دريا زده‎بودي
درياست كه دل مي‎زند اينك به‎تن تو



بعدالتحرير:
۱-پيش از هرچيز بايد به اطلاع دوستان برسانيم كه آقاي سبزئي عزيز در وبلاگشون قصيده‎اي از عباس سودائي عرضه كرده‎اند.دوستان لطف كنند و بروند و ببينند.البته شايد بپرسيد كه قصيده چه دخلي به غزل امروز دارد.شما را به خدا ما را با كاشاني‎ها در نياندازيد وگرنه كار به اعلام خودمختاري مي‎كشد.پس حتما به ”دلتنگي‎هاي يك شبه‎مرد“سري بزنيد.
۲-طرحي كه ديروز ارائه كرديم ظاهرا براي عده‎اي جا نيافتاده‎بود.حالا دوباره عرض مي‎كنيم.البته به يك شكل تازه‎.دوستاني كه مجموعه دارند،لطف كنند و يك نسخه از اصل كتابشان را به آدرس ما ارسال كنند.ما ضمن معرفي آثارشان،هماهنگي‎هاي لازم را براي فروش يا معاوضه‎ي آثار دوستان انجام مي‎دهيم.شماره حساب بانكي و پست را هم براي همين موارد در نظر گرفته‎اند.
۳-فري عزيز پيشنهاد چاپ مجموعه‎ي مشاركتي وبلاگ‎نويسان را مطرح كرده‎بودند.با توجه به اينكه معمولا آخر كار اينگونه مجموعه‎ها به ماجرا مي‎كشد،نظر ما اين بود كه دوستان اگر مايل باشند،مي‎توانند يك تعاوني راه‎بياندازند.به اين ترتيب كه هر نفر مثلا ده‎هزار تومان لطف كند و اين سرمايه‎ي نه‎چندان كم صرف نشر آثار دوستان شود.پس از نشر كتاب هم هركس معادل مشاركت خود،كتاب دريافت كند.اين طوري هم فشار اقتصادي چنداني به دوستان وارد نمي‎شود و هم كتاب‎ها در سطح گسترده‎تري پخش مي‎شوند.دوستان نظراتشان را در مورد پيشنهاد آقافري و خرده‎فرمايشات ما صريح و دقيق ارائه بفرمايند تا ببينيم چه بايدكرد.   
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٢

بازار كتاب

امروزحرف تازه‎اي داريم.رك و منطقي.قضيه از اين قرار است كه ما قدري به ‏مقوله‎ي پخش كتاب دوستان فكر كرديم و سعي كرديم كه به يك نتيجه‎ي ‏شدني و كم‎خرج دست پيدا كنيم.ديديم حالا كه ما دور هم هستيم اگر بتوانيم ‏ميان اين همه مجاز،بازاري مجازي نيز براي مجموعه‎هاي غزل منتشره دست و پا ‏كنيم،بد نيست.شايد اين طرح به ذهن ديگر دوستان هم رسيده‎باشد و بنا به ‏دلايلي نگفته باشند ولي ما فكر مي‎كنيم اين كارنه تنها عملي است ،بلكه ‏مي‎تواند بخشي از زور مافياي پخش را از روي گُرده‎ي بچه‎ها بردارد.شكر ‏خدا هيچكدام از ماغزل‎امروزي‎ها هم مجموعه نداريم كه كسي فكر كند براي ‏خودمان جوش مي‎زنيم.ببينيد در حال حاضر از بين دوستان وبلاگ‎نويس و ‏خواننده،تعدادي صاحب مجموعه هستند بدون اينكه ساير دوستان به مجموعه‎ها ‏دسترسي داشته باشند.در اين شرايط مي‎توان خيلي راحت براي خريد يا ‏معاوضه كتابها اقدام كرد.درباره‎ي اين پيشنهاد فكركنيد و نظرات كارسازتان ‏را بنويسيد.همه‎ي هزينه‎ي اين كار،چيزي است كه اداره‎ي پست ‏مي‎گيردوبس.در حال حاضر براي شروع ،اولين كتاب را معرفي مي‎كنيم و ‏اميدواريم كه اين كار بتواند به معرفي بهتر غزلسرايان جوان و دوستي بيشتر آنان ‏كمك كند.‏
روزهاي اول ،از محمدجواد آسمان نوشته بوديم و اينكه اولين مجموعه‎اش با ‏عنوان “تجربه‎هاي تا حالا”ارديبهشت امسال در نمايشگاه كتاب عرضه‎شد.اين ‏مجموعه‎ي 86صفحه‎اي ،توسط انتشارات منوچهري تهران به چاپ رسيده ‏است.قيمت مجموعه 800 تومان است كه ما براي بچه‎هايي كه حداقل ده جلد ‏خريد كنند20% تخفيف گرفتيم.ضمن اينكه هزينه‎ي پست نيز به‎عهده‎ي ‏فرستنده خواهد‎بود.دوستاني كه مايل به ردوبدل‎كردن مجموعه‎هايشان هستند ‏نيز ،از طريق همين بازار اقدام فرمايند.در اين مجموعه34 قطعه غزل،يك قطعه ‏مثنوي ويك چهارپاره،به اضافه‎ي تعدادي سپيدسروده مي‎يابيد.براي اينكه ورق ‏امروزمان زياد هم خالي از غزل نباشد،دو غزل از اين مجموعه را در پي ‏مي‎آوريم.ارائه‎ي نظردرخصوص اين دو غزل فراموش نشود.‏

شيطان كه از دوش شماپايين بيايد
شايد خدا از پله‎ها پايين بيايد
شايدهمين امروز-شيطان را چه ديدي؟!-‏
اين پلكان فتنه را پايين بيايد
‏ ‏
اصلا كمي بي‎ربط شايد گفته‎باشم...‏
آنجا سرش گرم است يا پايين بيايد؟‏
ديگرچه فرقي مي‎كند؟وقتي خدا هم
حتا اگر از دوش ما پايين بيايد،‏
شايد همان باشد كه بابا وعده‎مي‎داد
مي‎گفت:“بايد با دعا پايين بيايد
بايد بيايد تا كسي پايين نماند...”‏
اما...نمي‎دانم چرا “پايين” بيايد؟!‏
حالا كه قسمت مي‎شود،-حرف خودم نيست-‏
بايد يكي از اين دوتا پايين بيايد






چه خوب مي‎شد،مي‎شد غزل بخوانم‎ِتان
غم خودم باشيد از خودم بدانمِ‎تان
شبيه حيرت آيينه‎اي درآينه‎اي
تمام عمر،بمانيدم و بمانمِ‎تان
‏...براي آدم گاهي بهشت،كافي‎نيست
همين دوروزه به اين قصه مي‎كشانمِ‎تان!‏
نمي‎فرستم‎تان تا “نچيده”،چيده‎شود
كنار دست خودم،بست مي‎نشانمِ‎تان
كه تا ابد بهِتان چشم‎هاي بد نرسد
و در خيال خودم دست مي‎رسانم‎ِتان!!‏

‏...ولي بهشت كجا و شما كجا و زمين؟‏
نمي‎توانمَ‎تان نه ‏‎…‎نمي‎توانم‎تان...‏.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢

هفتادي‎ها-۲

اولين جايي كه اين صدا در گوش همه پيچيد،كنگره‎ي اول هرمزگان بود.“به ‏ابرها زده‎ام تا ببارمت سارا”.زيبايي و صميميت اين غزل و ديگر غزلهاي او ‏وقتي كه با صدايي موثر و چهره‎اي خجالتي،امّا مصمم همراه مي‎شود،دليلي ‏نمي‎ماند كه مخاطب مسحور او نشود.همه‎ي شما از همان جمله‎ي اول متوجه‎شديد ‏كه منظور ،حسن صادقي‎پناه است.امّا براي آنهايي كه شايد او را نشناسند ‏مي‎نويسيم.اومتولّد 1351 ، دانشجوي دكتراي دامپروري و ساكن كرج ‏است.صادقي‎پناه را مي‎توان مستقل‎ترين غزلسراي جوان اين سالها دانست چرا ‏كه عليرغم تمام توجّهاتي كه به مؤلّفه‎هاي غزل امروز دارد،هيچگاه اين مؤلّفه‎ها ‏را شبيه ديگران به كار نگرفته‎است و“آن”ي كه در شعر او هست ،درآثار ‏بسياري از غزلسرايان جوان ديگر به‎چشم نمي‎آيد.به عبارت ديگر او از معدود ‏كساني است كه ضمن شناخت پارامترهاي فني غزل امروز ،از آنچه كه جوهر ‏غزل است،غافل نشده و با توجيه فرم و روايت و تصوير،ذات غزل را فراموش ‏نكرده‎است.روايت و فرم در غزل او به طبيعي‎ترين و صميمي‎ترين شكل ممكن ‏به‎كارگرفته‎مي‎شود و اين مهمترين دليلي است كه مخاطب بدون اينكه احساس ‏تكلّف كند،از كارهايش بوي تازگي مي‎شنود.‏
همه‎ي آنهايي كه غزل را بصورت جدّي دنبال مي‎كنند هم مي‎دانند كه ‏حسن،اين سالها پاي ثابت همه‎ي كنگره‎ها و جشنواره‎ها بوده ودر اكثر موارد ‏هم برگزيده شده‎است.در آينده‎ي نه‎چندان دور نگاهي موشكافانه به او و ‏غزلش خواهيم داشت.ضمن آرزوي تندرستي وپيروزي براي او و همسر ‏شاعره‎اش سركار خانم سارا سوزني،دو غزل از او مي‎آوريم.درضمن اگر هردو ‏غزل را هم شنيده‎باشيد،تعجّب نمي‎كنيم و مطمئنيم كه يكبار ديگر هم اين ‏غزلها را با لذت خواهيد خواند.با اين اميد كه به زودي مجموعه‎اي از آثار او ‏منتشر شود.‏

خيس از مرور خاطره‎هاي بهار بود
ابري كه روي صندلي چرخ‎دار بود
ابري كه اين پياده‎رو او را مچاله‎كرد
روزي پناه خستگي اين ديار بود
آنروزها كه پاي به هرقلّه مي‎گذاشت
آنروزها به گرده‎ي توفان سوار بود
حالا به چشم رهگذران يك غريبه‎است
حالا چنان كتيبه‎ي زيرغبار بود
بين شلوغي جلو دكّه مكث كرد
دعوا سر محاكمه‎ي شهردار بود
آنسوي ،پشت گاري خود ژست مي‎گرفت
‏(مرد لبوفروش،سياستمدار بود!)‏
از“جنگ و صلح”نسخه كه پيچيد ادامه‎داد:‏
‏-“اصرار برادامه‎ي جنگ انتحاربود”‏
اين‎سو يكي كه جزوه‎ي كنكور مي‎خريد
در چشمهاش نفرت از او آشكار بود ‏
مي‎خواست كه فرار كند از پياده‎رو
مي‎خواست و به صندلي خود دچار بود
دستي به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابري فشرده در صدد انفجار بود
خاموش كرد صاعقه‎هاي گلوش را
بغضي كه روي صندلي چرخدار بود




پيچيده‎است بوي تو در قهوه‎خانه‎ها
تنها پناهم‎اند اگر قهوه‎خانه‎ها
تا طعم تلخ چشم ترا تازه‎تر كنم
جايي نمانده‎است مگرقهوه‎خانه‎ها
اين خستگي هرشبه،اين بغض،اين شكست
آوار مي‎شود همه بر قهوه‎خانه‎ها
آن لحظه‎هاي سوخته را گريه مي‎كنند
هرشب در امتداد سفر،قهوه‎خانه‎ها
چشمانشان سپيد شد و پير گشته‎اند
در هر گذر،چراغ به در،قهوه‎خانه‎ها
كوچه به كوچه،شهر به شهر،آخرش زدند-‏
دنبال تو به كوه و كمر قهوه‎خانه‎ها

آنشب نبود مثل شب جمعه‎هاي پيش
آنشب شدند زير و زبر قهوه‎خانه‎ها
سر كوفتم به ميز،كشيدند مثل من-‏
از درد ناله‎ها ز جگر قهوه‎خانه‎ها
سرگيجه بود و خلسه‎ي تخدير و گريه‎ها
پيچيده‎بود بوي تودر قهوه‎خانه‎ها

بيدار مي‎شوند چو پاييز سال پيش
هرصبح با صداي “قمر”قهوه‎خانه‎ها
صبحي صداي كفش زني را شنيده‎اند
بر سنگفرش سرد گذر قهوه‎خانه‎ها
صبحي دو چشم قهوه‎اي آنسوي شيشه‎ها...‏
‏(دودي غليظ ريخته بر قهوه‎خانه‎ها)‏
‏-دير آمديد سالي و آن مرد دود شد
‏(از او نداشتند خبرقهوه‎خانه‎ها)‏

آنهايي كه سال 1378 مهمان اولين كنگره‎ي سراسري غزل معاصر ايران ‏بودند،يادشان هست كه صبح روز دوّم كنگره به دليل مسابقه‎ي فوتبال ايران ‏و جامائيكا كسي به محل برگزاري كنگره نرفت وبيشتر جوانترها به اتفاق حسين ‏منزوي در لابي هتل ارديبهشت رشت به تماشاي فوتبال نشستند.بعد از فوتبال ‏با حضورچند تن از اساتيد!در محل برگزاري ،جلسه‎ي پرسش و پاسخي ترتيب ‏داده‎شد.جوانترهايي كه نمي‎توانستند سنگيني اين بحث را تحمل كنند،!به همراه ‏حسين منزوي راهي قهوه‎خانه‎ي “تقي انگليسي”رشت شدند تا محضر نازنين ‏نصرت رحماني را درك كنند.بعد از قهوه‎خانه،همه به خانه‎ي نصرت رفتند و ‏گذشت آنچه گذشت.غزل قهوه‎خانه‎ها يادگار آن روز باراني رشت است كه ‏بعدها بر مزار نصرت خوانده‎شد. ‏
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٢

چون تاک بر دار مجازاتم بياويزيد

ساكت و صبور وبخشنده و بي‎ادّعاست.شعر را براي دلش مي‎نويسد.زياد ‏مطالعه مي‎كند امّا اهل تكلّف و منافسه نيست.از انجمن ادبي كمال شروع ‏كرده‎است و سالها با زنده‎يادمرتضي داوري(فرياد) و شهرام محمدي همراه ‏بوده‎است.تا اينكه هركدام آنها از سويي مي‎روند و مهدي ملكي مي‎ماند و ‏تنهايي‎هايش.متولد 1347 است ولي روزگار و خصوصا جنگ با او آنچنان ‏ناسازگاري كرده كه باورت نمي‎شود.معمولا فخيم مي‎نويسد.اهل كنگره و جشنواره نبوده ‏و نيست.چهارپاره و مثنوي را استادانه مي‎سرايد.در سپيد مستعداست و ‏كارهايي قابل‎توجه دارد.رباعي را به خوبي به اتفاق مي‎رساند.در شعر محاوره ‏صميمي و دوست‎داشتني‎است.امّا وقتي غزل مي‎نويسد،حال ديگري دارد.به ‏قرينه‎ي كم‎حرف بودنش،ما هم كمتر حرف مي‎زنيم وبيشتر به غزلهايش ‏مي‎پردازيم.او در حال حاضر ساكن دولت‎آباد اصفهان و همسايه‎ي بهمن رافعي ‏است.‏



به ناي خسته دل شكسته غزل بخوانم نمي‎توانم
نمي‎توانم غزل بخوانم نمي‎توانم نمي‎توانم
ودوست دارم كه روح خود را شبيه تيري در آسمانها
روانه سازم شكسته پيشاني كمانم نمي‎توانم
مسافري خسته را شبيهم چگونه راهي شوم از اينجا
عصا ندارم عجيب فرسوده‎استخوانم نمي‎توانم
چه خواهي از من پياده آيم كه ديگر استادن خودم را
زناتواني وبال اينم وبال آنم نمي‎توانم ‏
به چاه‎ ا‎فتاده‎اي غريبم چگونه راهي شوم از اينجا
كه رفته‎اند آن همه به‎ظاهر برادرانم نمي‎توانم
اگر چه نايم هميشه خسته‎است اگر‎چه دل تا ابد شكسته‎است
دوباره بايد غزل بخوانم چرا نخوانم نمي‎توانم


برده مرا با خود اين درد آنسوتر از بي‎قراري
اينك من و بي‎شكيبي اينك من و بردباري
انگار دستي دمادم چون دست بي‎رحم تاريخ
چنگيز پاشيده در من با تيغ‎هاي تتاري
چون جنگلي پردرختم درمن ولي هر درختي
يك‎اصله‎خنجركه‎رفته‎است‎خونريزوجانكاه وكاري
گويي كه صد چشم در من بازاست ودر هر كدامش
تير گزي رخنه كرده ، مي‎سوزم اسفندياري
شهري عزادارم امشب هر گوشه‎ام هر گذارم
صد مادر داغ‎ديده صد حجله‎ي سوگواري
دارم تن‎آشوب دردي دارم جگرسوز آهي
دردي فراسوي مردن آهي فراسوي زاري



پيش شما آئينه‎ي بدناميم امشب
چون لحظه‎هاي سرخوش خيّاميم امشب
يك شيشه مي چون اشك عاشق صاف مي‎خواهم ‏
تا بشكنم تنگ سفال خاميم امشب ‏
چون قايقي بي‎سرنشين زنجيري موجم
اوجم فرودم روح ناآراميم امشب
جامي دگر پركن ازين معجون كه مي‎خواهم ‏
پايان دهم بر دفتر ناكاميم امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه مي‎خواهد
بگذار هشياري نباشد حاميم امشب
چون تاك بر دار مجازاتم بياويزيد
جامي دگر پركن اگر اعداميم امشب














  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢

غزل جوان خميني‎شهر(۲)

آنهايي كه با غزل جوان خميني‎شهر آشنا هستند،مي‎دانند كه يكي از مشكلات ‏عمده‎ي سالهاي گذشته‎ي اين غزل،سايه‎ي سنگين آثار سعيد بيابانكي ‏است.اينكه تازه‎نفس‎ها ازتجربه‎هاي بزرگترها بهره بگيرند،بد نيست ،به شرطي ‏كه آثار آنها رنگ تقليد نگيرد و متوجه باشند كه بايد صدايشان را با لحن و ‏زبان خودشان بلند كنند.در اين بين آنهايي كه سعي كرده‎اند به تمايز دست پيدا ‏كنند،خيلي كمترند و شايد تعدادشان به پنج نفر هم نرسد و متمايزترين آنها ‏كسي نيست مگر محسن نيكنام كه شايد ظرف اين دوسه‎سال اخير بيشترين ‏زحمات را نيز براي شعرجوان خميني‎شهر متقبّل شده‎است.متولد1354 ‏است.تجربه‎هاي سرودن را از 15 سالگي با حضور در جلسات انجمن سروش ‏خميني‎شهرآغازكرده‎است و سپس به‎همراهي استاد خاسته و چندتن ديگر از ‏دوستانش ادبستان صفا را پي‎ريخته‎اند.در جلسات انجمن ادبي جوان اصفهان به ‏سرپرستي استاد راهي شركت جسته و نهايتا با قبولي در رشته برق(قدرت) ‏دانشگاه وزارت نيرو به تهران رفته‎است.انجمن ادبي دانشگاه را پي‎ريخته ‏است.منتخب كنگره دانشجويي شيراز در سال 1376 بوده و در آذرماه ‏‏1377 دركنگره‎ي سراسري دانشجويي پيشواز در مشهد، مقام اول را كسب ‏كرده‎است.در سال 1380پيگيري او و دوستانش،منجر به شكل‎گيري يكي از ‏بهترين جلسات ادبي جوانان استان ظرف سالهاي اخير تحت عنوان انجمن ادبي ‏باغبان شد كه تا زماني كه هنوز به لطف دوستان به تعطيلي ‏كشيده‎نشده‎بود،داغترين محفل ادبي جوان استان بود.‏
محسن در غزل اهل تجربه است و اگرچه كم مي‎نويسد،متفاوت و تاثيرگذار ‏است.براي او آرزوي سلامتي وشادي داريم.دو غزل از او رهاورد امروز ‏ماست.‏


گس و نارس و كال و تورفته‎ام
بهارانه‎اي رنگ و بو رفته‎ام
وچون گونه‎ي خشك مادربزرگ
پراز خستگي‎هاي تورفته‎ام
حواشي‎ي قالي‎ي پاخورده‎اي
گلي نخ‎نما،رنگ و رو رفته‎ام
و چون خلوت خيس يك جادّه
پر از خاطرات فرورفته‎ام
به حدّي است نزديكي‎ام با خدا
كه تنهايي‎ام را به او رفته‎ام
اگر هم سراغم بيايد كسي
‏-درست است يا نه-بگو رفته‎ام
من اين ماه ته‎مانده از ديشبم
كه تنها و از هاي‎وهو رفته‎ام



ساكت و سوت و كور و مسكوتي!‏
مثل يك رشته تپّه ماهوتي
سينه‎اي آتشي،دهاني برف ‏
مثل آتشفشان مسكوتي!‏
طعم چشمت شرنگ خرمايي
رنگ خونت ،شراب شاتوتي
آن دو لعل و دو رشته مرواريد
بس كه غلتيد روي ياقوتي،-‏
‏-رنگ لبهات زرد توتوني
طعم انگشتهات،باروتي
*
طوطي‎ات گفت:مُرد داش آكل
پاي مرجان پاك نالوطي ‏
*
من در آثار صنع حيرانم
تو به سيماي خويش مبهوتي
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٢

رودكي را غزل چشم تو نيما مي‎كرد

يكي از جدّي‎ترين تشكّل‎هاي ادبي اصفهان در سالهاي پس از انقلاب ،انجمن ‏ادبي كمال بوده است و بخش عمده‎ي اين بودن را مردي رقم زده كه ‏مسئوليت اصلي آن جلسه را به عهده داشته است.سعيد بيابانكي مي‎گويد:“ ‏من كه دنبال نگاه‎هاي تازه مي‎گشتم ،به همه مي‎گفتم كه نمي‎دانم او كيست ‏ولي هركه هست درست مي‎گويد و شعر نيز همان است كه او مي‎گويد.”‏
اين“او”كسي نيست مگراستاد محمد مستقيمي كه با اسم شعري ‏‏“راهي”مي‎نويسد.از حدود 30 سالگي كمتر غزل نوشته ولي غزل را خوب ‏مي‎شناسدو در جايگاه نقد به‎خوبي يك منتقدحرفه‎اي غزل،اظهار نظر مي‎كند.‏
در همان انجمن ادبي كمال كم‎كم شكوفه‎هاي غزل امروز اصفهان دميدندكه بارزترين ‏آن چهره‎ها شهرام محمدي(آذرخش)و سعيد بيايبانكي شدند.ديگراني هم در ‏اين راه شايستگي‎هاي خودشان را نشان دادند كه از آن جمله مي‎توان به ‏زنده‎ياد مرتضي داوري(فرياد)اشاره‎كرد.بعدها انجمن ادبي كمال پلمب شد و ‏عصرهاي يكشنبه‎ي چهارباغ اصفهان حضور شورانگيز300 نفر علاقمند را به ‏خاطره‎ها سپرد.استاد راهي فعاليتش را در حوزه‎ي هنري پي گرفت تا با تكفير ‏دوستاني كه دانش او را برنمي‎تافتند روبرو شد.شعرهاي او بهانه‎ي جمجمه‎هاي ‏نحيف را فراهم‎كرده‎بودند.اما استاد عزيز و نازنين ما ،هيچوقت معلّمي را ‏رهانكرد.بعدها در فعاليت‎هاي ادبي آموزش‎وپرورش و انجمن‎هاي گوناگون از ‏جمله در كتابخانه‎ي ابن‏مسكويه،اين تعليم ادامه‎يافت و نهايتا به جلسات هفتگي ‏بنياد فرهنگي اميني كشيده‎شد.اين بار هم همه‎چيز به‎خوبي پيش مي‎رفت كه با ‏تغيير مديركل ارشاد اصفهان،اين جلسه نيز به تعطيلي كشيده‎شد.شايد خيلي از ‏دوستان در ذهن‎شان تصوركنند كه در اصفهان زيبا همه‎چيز مرتب است ولي ‏بايد عرض كنيم كه اداره‎ي كل ارشاد اصفهان هيچگونه مسئوليت پذيري در ‏قبال ادبيات ندارد.برگزاري همايش‎هاي فصلي ادبيات نيز تنها بهانه‎اي است كه ‏چندين نفر طفيلي‎خوش‎سفر به همراه تعداد معدودي از چهره‎هاي قابل توجه ‏‏،راهي اصفهان شوند .به هرحال از اداره‎كل ارشاداسلامي اصفهان به‎خاطر اين ‏همه بي‎مسئوليتي وبي‎قيدي ممنونيم.بگذريم‎...‎
يكبار ديگر هم ذكر مي‎كنيم كه بزرگترين شاخصه‎ي استاد،اخلاق معلمي ‏ايشان است كه هر گريزپايي را به راه مي‎آورد.از او ممنونيم كه با صبر و ‏اشتياق ما را شنيد و فهميد.در روزهايي كه حضرات اساتيد!غزل‎نوشتن‎هاي ما ‏را بي‎پروا جفت‎كردن در و تخته مي‎خواندند،او هميشه راهنمايي‎مان كرد تا ‏بمانيم، باشيم وامروز سپاس او را به‎جا آوريم.‏
او زاده‎ي يلداي 1330 دردل كويري منطقه خوروبيابانك است.با يغماي ‏جندقي نسبتي دارد.سالهاي جواني را به خدمات اداري گذرانده ولي درست ‏همان سالها دانسته كه گلش از خاك ديگري‎است و پس از اخذ مدرك ‏كارشناسي ادبيات،مشغول تدريس شده‎است. مدرك‎كارشناسي ارشد ادبيات ‏فارسي را بعد از بارها قبولي و محروميت،در سن 50 سالگي از دانشگاه ‏اصفهان اخذكرد در حالي كه آنها كه در جلسه‎ي دفاع حاضر بودند به شك ‏مي‎افتادند كه آيا جاي استاد و دانشجو عوض نشده است؟و تا به‎حال متاسفانه ‏تنها يك مجموعه‎ي 80 صفحه‎اي ازآثار او با نام “آسمان را بالاتر بياويز”به ‏چاپ رسيده‎است.(نشرموعود-1375) و قرار است كه ساير سروده‎ها و ‏داستان‎هايش در آلمان به چاپ سپرده‎شود. ‏
بارهادر مراسم شعرخواني متفاوت ،تعجب كساني چون محمدحقوقي و سيمين ‏بهبهاني را برانگيخته تا بدانند كه هنوز شعراصفهان در نفس امثال او زنده‎است ‏و ماهميشه به اين فكركنيم كه قطعا اگر او مركزنشين شده‎بود،حالا چهره‎اي ‏كاملا شناخته‎شده بود.براي وجود نازنينش آرزوي تندرستي داريم و اميدواريم ‏كه بتوانيم شاگرداني خوب وشايسته باشيم.دو غزل از آثار استاد،زينت ‏يادداشت امروز ماست.اميدواريم كه دوستان علاقمند بتوانند در صفحاتي ‏ديگر،سپيدسروده‎هاي استاد را بخوانند و بدانند.‏


دامنم را نگه قوي تو دريا مي‎كرد
وقتي از ساحل بدرود تماشا مي‎كرد
خانگي بود دل و وسوسه‎ي كوچ نداشت
ماكيان را تب قشلاق تو درنا مي‎كرد
استواي نگه! آن ظهر پر از مهر مرا
افق قطبي چشمان تو يلدا مي‎كرد
رفت ايام خوشي‎ها كه در آن كودك دل
توي گهواره‎ي دستان تو لالا مي‎كرد
نوترين شعر من از دفتر آغوش تو بود
رودكي را غزل چشم تو نيما مي‎كرد
هر پگاهان كه بر اين دامنه مي‎روييدي
آفرين بود كه بر قدّ تو افرا مي‎كرد
حيف!در كوچه‎ي آغوش تو گم مي‎كردم
آنچه را دل به‎ره عشق تو پيدا مي‎كرد


ياران ازاين بهارخيالي دلم‎گرفت
كنج قفس زبي‎پروبالي دلم‎گرفت
تصويرعندليبم و در قاب انتظار
از بوستان پرگل قالي دلم‎گرفت
سيبي به شاخسار بهشتي خياليم
كو دست يك گناه!؟زكالي دلم‎گرفت
من صافيم،به جام بلورم درافكنيد
عمري در اين حصار سفالي دلم‎گرفت
بهتر كه راز چشم غزالي بگيردم
از رمز چندوچون “غزالي”دلم‎گرفت
صدآسمان عروج براي دلم كم‎است
زين تاختن به تنگ‎مجالي،دلم‎گرفت
يك زشت پر كه باز كند خاطرم كجاست؟‏
از بسته‎هاي خوشگل خالي دلم‎گرفت



  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢

هفتادي‎ها

روزهاي بهار و تابستان 1377 در كتابخانه ابن‎مسكويه اصفهان گرم رباعي‎ها ‏و مثنوي‎هاي جواني بود كه هنوز 19 سالگي‎اش را مي‎گذراند.كم‎كم معلوم ‏شد كه قريحه‎ي ظريف او در غزل نيز كارخودش را خوب انجام مي‎دهد. ‏دغدغه‎هاي مذهبي اودر شعرش نمايان بود واز قضا او در شعرهاي مذهبي‎اش ‏شاعرانه‎تر از بسياري از شاعران مذهبي رسمي! مي‎سرود.اولين حضور جدّي او ‏كنگره نخستين هرمزگان بود كه درآذرماه 1378 اتفاق افتاد.دوماه بعد ،او به ‏همراه سه‎نفر ديگر از غزلسرايان جوان اصفهاني به اولين كنگره غزل ايران در ‏رشت دعوت شدند.او در اين كنگره هم گل‎كرد و كم‎كم به پاي ثابت همه‎ي كنگره‎ها تبديل شد.درجشنواره دانشجويي كرمانشاه حضور يافت.در اولين ‏جشنواره شعر علوي جزو برگزيدگان بود.دومين كنگره هرمزگان باز هم ‏ميزبان او بود و...
او حالا يكي از چهره‎هاي شناخته‎شده در بين غزلسرايان جوان است وهنوزهم ‏اگرچه كم،ولي مؤثر مي‎سرايد.كمتر علاقه‎مندي پيدا مي‎شود كه غزلهاي ‏معروف “نيامدي”و“آدم”اورا از بر نداشته‎باشد .‏
‏ اين روزها مسئول جلسه‎ي ادبي آفتاب انديشه است و هر عصر چهارشنبه ‏بهانه گردآمدن تعدادي از جوانان شاعر اصفهان را فراهم مي‎كند.
‏مهدی جهاندار ترمِ‎های پاياني كارشناسي ادبيات فارسي را در دانشگاه آزاد نجف‎آباد مي‎گذراند.
سعي كرديم غزلهايي كه از او انتخاب مي‎كنيم حتي‎المقدور تازه باشند تا ذائقه‎ي ‏دوستان را بيشتر خوش بيافتد.‏



درمانده مانده‎ام دو سه هفته‎است اي پري
با ما نمي‎نشيني و با ما نمي‎پري
آري منم همان كه فراموش كرده‎اي
آيا مرا هنوز به خاطر مي‎آوري؟‏
بعد از تو،من همين غزل نيمه‎كاره‎ام
تكراري و ورق‎ورق و پوچ و سرسري
تو بي‎گمان همان غم عشقي كه خواجه گفت
‏“كز هر زبان كه مي‎شنوم نامكررّي”‏

آن شب كه با تو پرزدم و عاشقت شدم
باور نداشتم كه تو از جنس ديگري
باور نداشتم كه تو با ما غريبه‎اي
باور نداشتم كه تو اينجا مسافري
باور نداشتم به همين راحتي مرا
اينجا به حال خود بگذاري و بگذري

‏“گفتي كه پير و خسته‎دل و ناتوان شدم”‏
امّا دروغ بود،تو از من جوانتري
زيرا هنوز هم كه هنوزاست عاشقي
زيرا هنوز هم كه هنوزاست دختري
اي آرزوي مرده در اعماق زنده‎رود
يادت به خير دختر زيباي بندري




اي روسري‎ات سِت‎شده با ناخنت آبي
آنقدر جواني تو كه پيراهنت آبي
لبهاي نه‎ماهي‎شده‎ات،قرمز روشن
چشمان نه دريا شده‎ي روشنت آبي
دريايي و دريايي و دريايي و دريا
اي دامنت، اي دامنت ،اي دامنت آبي
در بركه‎ي عريان تنم آب‎تني كن
مرغابي من ،ماهي من، اي تنت آبي
چون رود گذشتي،نه سلامي،نه عليكي
هم آمدنت آبي و هم رفتنت آبي





  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٢

 

راستش را بخواهيد،دوستان ما يك تذكر غيرآيين‎نامه‎اي دادند در 2 بند و به شرح ذيل:‏
‏1-چرا از بانوان محترمه غزلي نمي‎نويسيد؟مگر شما نمي‎دانيد فمينيسم ‏يعني‎چه؟مگرشما ادعاي نوانديشي نداريد؟ومگر...‏
‏2-مواظب باشيد تعادل جغرافيايي،در انتخاب شاعران عزيز حفظ شود.‏
اي به چشم.مامخلص تمام نسوان محترمه و شاعران غزلسراي عزيز غيراصفهاني ‏هستيم.آن هم از نوع دربست.اما راستش را بخواهيد ،تا آثار ارسالي دوستان از طريق ‏پست نه‎چندان پيشتاز جمهوري اسلامي به دست ما برسد،مجبوريم كه بسوزيم و ‏بسازيم.پس شما هم فعلا با ما راه بياييد تا ببينيم چه مي‎شود.اين‎بار از يك شاعره‎ي ‏غيراصفهاني مي‎نويسيم.‏

نجمه زارع
اهل قم
آنچه ما از او ميدانيم همين است وبس به‎اضافه‎ي اينكه دانشجوست و در همدان ‏تحصيل مي‎كند(تازه اگراشتباه نكرده باشيم).‏
البته يك چيز ديگر هم درباره‎ي او مي‎دانيم و مطمئن هستيم.او غزل را خوب ‏مي‎شناسد و خوب مي‎سرايد .‏
آنچه ازآثارايشان در دسترس ما بود ،فقط 2 غزل بودكه همان دو را مي‎آوريم.حالا ‏اگردوستان هردوي اين غزلها را بارها شنيده‎اند،زحمت بكشند و نشاني ما را به خانم ‏زارع بدهند تا در اسرع وقت نسبت به درج آثار تازه‎تر ايشان اقدام كنيم.مهم ،اين بود ‏كه از ايشان نامي برده‎شود.‏

غم كه مي‎آيد،درو ديوار شاعر مي‎شود
در تو زنداني‎ترين رفتار،شاعر مي‎شود
مي‎نشيني چند تمرين رياضي حل كني
خط‎كش و نقاله و پرگار شاعر مي‎شود
تا چه حد اين حرفها را مي‎تواني حس كني
حس كني دارد دلم بسيار شاعر مي‎شود؟‏
تا زماني با توام انگار شاعر نيستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر مي‎‎‎‎‎شود
باز مي‎پرسي چطور اين‎گونه شاعرشد دلم؟‏
تو دلت را جاي من بگذار شاعر مي‎شود
گرچه مي‎دانم نمي‎داني چه دارم مي‎كنم
از تو مي‎گويد دلم هربار شاعر مي‎شود



تو نيستي و اين درو ديوار هيچ‎وقت...‏
غير از تو من به هيچ‎كس انگار هيچ‎وقت...‏
اينجا دلم براي تو هي شور مي‎زند
از خود مواظبت كن و نگذار هيچ‎وقت...‏
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمي‎شود،اخبار هيچ‎وقت...‏
حيفند روزهاي جواني،نمي‎شوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ‎وقت
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بوده‎ام برات سزاوار؟!‏‎…‎هيچ‎وقت
بگذار من شكسته شوم توصبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ‎وقت...‏


  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢

غزل جوان خمينيِِ‎شهر

شايددرهيچ جاي دنيا نتوان جايي را پيدا كرد كه بسامد عشق در آن محيط به ‏تنيدگي خميني‎شهر باشد.
نام قديمي اين سامان سه‎ده بوده كه ظاهرا صورت محرّف ‏سه‎دژ است و سپس به همايون‎شهر تغييرمي‎يابد.درذكر قدمتش همين بس كه هنوزمردم محله‎ي ورنوسفادران اين شهر با ‏زبان پهلوي صحبت مي‎كنند.همان محلي كه سعيد بيايبانكي در آن متولد شده و باليده ‏است.اگرباور نمي‎كنيد،از سعيد بخواهيد تا برايتان به زبان پهلوي صحبت كند.
از عشق ‏مي‎گفتم.توي اين شهر هركه را مي‎بيني به نوعي گرفتار چيزي است و مهم اين است ‏كه اين گرفتاري‎ها همه با لبخند همراه است.براي همين است كه بسامد شعر نيز در ‏اين خطّه باورنكردني است.كافي‎است يك سال در كنگره ميلادآفتاب كه يازده‎دوره‎اش را ‏پشت سرگذاشته شركت كنيد تا ببينيد كه چگونه مردم هنوز به‎خاطر شعر ‏كاروزندگي‎شان را مي‎گذارند زمين وتا پاسي از شب با صبروحوصله همه‎تن گوش ‏مي‎شوند.كمتر پيرمردي را مي‎يابيد كه ابياتي از گنجينه‎الاسرار عمان ساماني را از بر ‏نداشته باشد و خلاصه اينكه آنقدر استعداد شعري در اين شهر مي‎بيني كه شك مي‎كني كه نكند الهه‎ي شعر چيزي ‏در گل اين مردم آميخته‎است.‏
قشنگ‎ترين ومعصومانه‎ترين آن لبخندها را نمي‎يابي مگر بر لبهاي جوان نازنين محجوب ‏ظريف‎جثّه‎اي كه به جرات مي‎توانم بگويم بي‎ادعاترين جوان غزلسرايي است كه من ‏ديده‎ام.حالا اگر بداني كه اودرسال 1376 در مسابقات كشوري دانش‎آموزان متوسطه ‏در اروميه به عنوان نفر اول انتخاب شده است درحالي كه تازه يك‎سال از آغاز شاعريش ‏مي‎گذشته است ومنتخب دو دوره از جشنواره‎هاي دانشجويي كشور نيز بوده‎است ‏مي‎تواني بدون واهمه شاخ در بياوري.محمدحسين صفاريان متولد 1357 است.مدرك ‏كارشناسي‎كتابداري رااز دانشگاه اصفهان اخذ كرده و هنوز هم خودش را مديون ‏زحمات استادانش اصغر حاج‎حيدري(خاسته)وبهمن رافعي ميداند.دو غزل از او رهاورد ‏امروز ماست.‏





صداي من همه آه است وآه من همه تو
منم شكسته‎ترين،تكيه‎گاه من همه تو
چقدر دلهره دارم،چقدر تنهايي
ميان اين همه توفان پناه من همه تو
صفاي گريه‎ي دنباله‎دار من،تو،تو
طنين قهقهه‎ي گاهگاه من همه تو
تو را سرودم و ديدم زهركس و هرچيز
صداي من همگي تو،نگاه من همه تو
بهشت سهم رفيقان،منم كه مي‎سوزم
درآستانه‎ي دوزخ،گناه من همه تو
ميان جنگل بي‎انتهاي تاريكي
چراغ كلبه‎ي سرد و سياه من همه تو
تمام قصه‎ي من اشتباه تكراري‎است
ولي درست‎ترين اشتباه من همه تو



از چشم‎هايم پاك كن اندوه عالم را
بشكن طنين بغض‎هاي گنگ ومبهم را
امشب كه رود واژه‎ها رنگ تورا دارد
از دفتر من پاك كن شب‎هاي ماتم را
لب باز كن تا شعرهايم لب فروبندند
چرخي بزن !آغاز كن شعر مجسّم را
گيسو رها كن بر كوير شانه‎هاي من
تا زخمهايش حس كند اعجاز مرهم را
دستان سبزت را به روي خاك جاري كن
بشكن طلسم سوختن دراين جهنّم را
با سيب سرخ بوسه‎هايت امتحانم كن
تكرار كن اسطوره‎ي عصيان آدم را


  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢

غريبه

آنهايي كه روزهاي بهاراصفهان1377 را به ياد مي‎آورندوباشعرهم نسبتي ‏دارند،خوب يادشان مي‎آيد كه عصرچهارشنبه كه مي‎شد،در كتابخانه‎ي ‏ابن‎مسكويه چه خبر بودو خوب به ياد دارند صداي خسته و غريبه‎اي را كه از ‏گلويي صميمي برمي‎آمد.خودش مي‎خواند:‏
من همانم پسرساده‎‎ي ايلات جنوب
دو غزل مانده به گرماي نخيلات جنوب
آرام مي‎آمد وآرام‎تر مي‎رفت.همه دوست داشتند راز آن همه صميميت را بدانند ‏ولي آنچه كمي فاصله مي‎انداخت ،غريبگي او بود و خجالتي‎بودنش‎.اماباز، همه ‏دوست داشتند كه با اين چهره‎ي تكيده‎ي سوخته كه داغي بيش از آفتاب را ‏برتابيده‎بود و نگفته‎،مي‎گفت،دوستي كنند.‏
كم‎كم فهميديم كه دانشجواست ودر دانشگاه پرديس اصفهان درس‎مي‎خواند.فهميديم كه از جنگ برگشته و فهميديم كه خيلي دير كسي را به ‏خودش راه مي‎دهد اگرچه با همه خوشروست.فهميديم كه متولد1348 فسا ‏است و فهميديم كه اسمش غلامعلي شكوهيان است.‏
علي روز به روز بهتر و بهتر نوشت و روز به روز براي شنيدنش مشتاق‎تر شديم ‏و اين اشتياق هنوز در همه‎ي ما جاريست.هرچند كه حالا دست روزگار اورا ‏به فسا برگردانده ولي هنوز همانقدر به هم نزديكيم.البته پيش خودمان بماند،اگر ‏شنيديدكه اوساكن اصفهان شده،تعجب نكنيد.‏او بارها گفته كه غزلش در اصفهان باليدن گرفت و اصفهان هم مي‎داند كه غزل او مي‎تواند به بخشي از غزل اين سامان تكاني بدهد.
در كنگره‎ي اول بندربا هم خوش‎گذرانديم.بچه‎هاي آن كنگره يادشان مي‎آيد ‏كه طرحي كه علي از صورت حضرت منزوي كشيدچه دردسري شد.هركس ‏را كه ميديدي يك تكه كاغذ دستش بود و علي را از طرفي ‏مي‎كشيد.دركنگره‎ي دانشجويي كرمانشاه هم از برگزيدگان بود و بعد به ‏لحاظ برنامه‎هاي درسي،كمتر جايي رفت.اوكارشناس نقاشي‎است.خوش رادر ‏حد فوق‎ممتاز مي‎نويسد و درس مي‎دهد و غزل را فقط به زبان خودش -ايلياتي-مي‎نويسد.با اميد پيروزي براي او دو تا از غزلهايش را مي‎آوريم .يكي آشناتروديگري‎غريبه‎تر. ‏


‏-بنويس!:بابا...مثل...هرشب...نان...ندارد
سارا به سينِ‎سفره‎مان ايمان ندارد ‏
بعدازهمان تصميم كبري ابرها هم
يا سيل مي‎بارد و يا باران ندارد
بابا انار و سيب ونان را مي‎نويسد
حتي براي خواندنش،دندان ندارد
انگاربابا همكلاس اوّلي‎هاست
هي مي‎نويسد:“اين ندارد،آن ندارد”‏
‏-بنويس!كي آن مرد در باران مي‎آيد؟‏
اين انتظارخيسمان پايان ندارد
‏-ايمان!برادر!گوش‎‎كن!نقطه،سرخط
بنويس:بابا...مثل...هرشب...نان...ندارد



سايه‎ها گاه پشت‎سر،گرگند
گرگ مردم!خطر!خطر!گرگند!‏
باشبانان خفته هم‎دستند
گرگ‎هايي كه بي‎خبر گرگند
نيمه‎شب‎ها به گلّه مي‎تازند
ميش‎هايي كه تا سحرگرگند
چشم‎هاشان فريبِ‎مادرزاد
روبهاني كه از پدر گرگند
برخذر باش اي غزل‎بانو!‏
واژه‎ها گاه آنقدر گرگند...‏
تا ببينند ساده‎اي،مردم،‏
هرقدرساده،بيشترگرگند
شهرهاشان ولايت شومي‎است
گله در گله ،گرگ در گرگند
روبه‎رومان رفيق و يك‎رنگند
سايه‎هايي كه پشت‎سر گرگند



‏ ‏
‏ ‏

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٢

داغ تنوري

اين روزها غزل‎هايي پي در پي مي‎شنويم از گلويي كه شايد بتوان گفت مجنون‎ترين ناي خسته‎ي غزل جوان اين سرزمين است.
از سالهاي دانش‏آموزي، بهمن رافعي را الگوي خود قرار داد. با او آميخت واز او آموخت.به مسابقات دانش‎آموزي كشوري راه يافت و شعر را جدّي‎تر پي گرفت.
هميشه‎ي خدا همان‎طوري كه دلش گفته،غزل نوشته،اگرچه هرطوري هم كه اراده كند،مي‎نويسد.
او حالا فارغ‎التحصيل كارشناسي ادبيات است و مجموعه‎اي در راه دارد كه در آينده نزديك خواهيد ديد.
آنهايي كه در اولين جشنواره شعر علوي بودند،او را خوب به خاطر مي‎آورند.او دو بار هم منتخب كنگره دانشجويان سراسر كشور بوده‎است اما در مجموع شعر را در هر قالبي فقط براي دلش مي‎نويسد و كاري به اينكه چه كساني چگونه مي‎پسندند ندارد.

عباس كيقبادي
متولد۱۳۵۸ اصفهان


با هم دو غزل متفاوت از او مي‎خوانيم.
راستي عباس آن‎قدر بي‎ادّعا هست كه نظرات صريح تك‎تك شما را بشنود و به‎كار ببندد.

با دايره مي‎رقصد گرداب‎وش.‏
امّا نه
گرداب نه،آيينه،موج‎است تنش يا؟‏
‏ نه-‏
مهتاب كه مي‎رقصد در آينه‎ي بركه يا موج كه مي‎رقصد بر ساحل دريا ؟‏
نه
دريانه،دريانه،توفان همه تن توفان
توفان نه، توفان نه،آرامش صحرا ،‏
نه
صحرا نه،صحرا نه ،جنگل ! زپريشاني آن زلف چليپا را گفتم شب يلدا؟‏
نه
يلدا نه ،يلدا نه،گرماي تموز ، آري گرماي تموزاست اين؟گرما نه،گرما نه
آتش ‏
همه‎تن آتش ‏
مي‎رقصد ‏
‏ مي‎سوزد
در دايره مي‎رقصد ‏
مي‎افتد از پا ؟‏
نه
مي‎خيزد ‏
‏ مي‎شوبد ‏
‏ بر دايره مي‎كوبد
در آتش مي‎رقصد ‏
از آتش پروا؟‏
نه
پروانه،پروانه،پروانه‎ي در آتش
پروانه منم يا او؟آتش كه منم يا.. ؟‏
نه
او آتش ‏
‏ من هيزم
اوسيب،منم گندم
از آتش مي‎گويم از آدم و حوّا ،نه از آدم و حوّا نه،ازليلي و مجنون نه از خسرو و شيرين ‏نه،از وامق و عذرا نه
او طرح دگر دارد ،من طرح دگر دارم
مي‎سوزدم او؟ آري.‏
مي‎سوزم او را؟نه

اين پيكر دريايي.اين راز اهورايي
گفتم كه اهورايي يا اينكه اهورا ؟‏
‏ نه
اهريمن،اهريمن،اهريمنِ آتش‎گون
سوزاند دل و دين را،دين و دل تنها نه
‏ ‏
از دامن و پيراهن امشب همه عاري شو
امشب همه عاري شو،فردا نه!فردا نه!‏
پيراهن ودامن من،پيچيده تو را بر تن
مي‎پيچم و مي‎مي‎رم .‏
وا مي‎شومت؟‏
وا..نه

ارديبهشت۱۳۸۱





درآستانه‎ي در مانده‎ام مردّد تو
چه‎قدر كم شده اين هفته رفت‎وآمد تو

رديف آجرها و رديف پنجره‎ها
رديف‎هاي غزل هم همه مقيّد تو-‏

كه شايد از سر اين كوچه بر سر اين بيت ‏
طلوع فرمايد مطلع مجدّد تو

مجدّداً تو براي غزل بهانه شوي
بله،بهانه‎ي خوبي‎است رفت‎وآمد تو

همين كه مي‎رسي از بيت قبل تا اين بيت
همين كه مي‎افتد چشمهام بر قد تو-‏

دو مصرع بيتم گر گرفته مي‎سوزد
در التهاب دو تا سيلي مشدّد تو-‏

كه تو نمي‎زني و مي‎زني به راه و هنوز
درآستانه‎ي در مانده‎ام مردّد ..،من





ويك خبر نازنين:سيده‎سارارضازاده قدم خجسته‎اش را به عرصه‎ي هستي گذاشت.به عزيز دلمان،نجابت غزل امروز ايران،سيد محمد‎علي رضازاده و همسر گراميش و همين‎طور به همه‎ي عموها وعمّه‎هايش كه غزلسرايان امروز باشند،شادباش مي‎گوييم و اميدواريم كه سوته،ازاين به بعد ‎شعرهايش را در ذهن ساراوپدرش خوشتر از پيش كه خوش بود،بسرايد.






  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢

 

سلام
قرار براين شده كه ما بخش‎هاي مختلفي داشته‎باشيم.تا به حال دو بخش آن را ديده‎ايد.يكي بخش نفس‎هاي ‏تازه كه مربوط مي‎شود به شكوفه‎هاي غزل وديگر،بخش مربوط به آيينه‎داران غزل معاصرايران واصفهان .
اين بار ‏مي‎خواهيم اولين مطلب بخشي را بنويسيم كه با اجازه‎ي حضرت استاد منزوي عنوان آن را گذاشته‎ايم “از ‏خاموشي‎ها و فراموشي”.در اين بخش به آثار غزل‎سراياني خواهيم پرداخت كه در هياهوي غزل متعهد دهه‎ي شصت ‏واوايل دهه‎ي هفتاد صدايشان به كمترگوشي رسيد.عليرغم اينكه مسئوليت شاعربودن را نيز پذيرفته‎بودند.درست ‏همان‎روزهايي كه بسياري از چيزها با نام غزل به خورد فرهنگ اين جامعه داده‎مي‎شد،بسياري از غزل‎ها،غزل‎سرايان ‏و مجموعه‎هاي غزل پشت خط ماندند كه نسل امروزقصد دارد آنها را بيابد وبخواند وباآنچه در بوق ‏جارزده‎مي‎شدومي‎شود،بسنجد.
البته اگر حوصله‎ها اجازه بدهد كه نگاهي هم به پشت سر بياندازيم .‏
نظرات شما راچشم به راهيم.شايد ما گرفتار توهّم توطئه شده‎باشيم.‏

نام‎شاعر:شهرام محمّدي (آذرخش)‏
سال‎تولد:1348 (اميدواريم اشتباه نباشد)‏
نام مجموعه:حوض پراز ماه بود،من پرِ الله ‏
سال چاپ:1373 ‏
اينكه او كيست و كجاست را مي‎گذاريم براي فرصتي ديگر.
شما اگرتوانستيد مجموعه‎اش را بخوانيد و با غزل آن ‏روزگار قياس كنيد و حتما نظرتان را بنويسيد.اگرچه او اين‎روزها فقط سپيد مي‎نويسد.
اي‎كاش مي‎توانستيم بيشتراز ‏دوغزل از او برايتان بنويسيم.سعي كرديم اين دو غزل را به‎گونه‎اي انتخاب كنيم كه نشان‎دهندهِ‎ي شاخصه‎هاي ‏بيشتري از شعر او باشد .اگرچه برخي شاخصه‎هاي مشترك را مي‎توان در تمامي آثار شاعر يافت.‏

يك‎ربع ديگر،پشت پرچين،لحظه‎ي‎ديدار
كفش سفيد راحتي،پيراهن گل‎دار
شايد بيايد از همين‎ور، باهمان لبخند
شايد كه من دستي بلرزانم براين گيتار
من ياسها را مي‎شناسم،هيچ ياسي نيست
كاينگونه عطرش را بپاشد بر تن ديوار
با گيسوانش،خواب خيس ابرها در دشت
يا نه،غباري زرد در آغوش گندم‎زار
او با صداي كفشهايش پشت آلاچيق
مي‎آيد و پر مي‎كشند آن دسته‎هاي سار
من با همين گيتار ،مثل كوليان دشت
بسيار نام عطريش را خوانده‎ام،بسيار
شبهاي موج ياسها در غرفه‎هاي خواب
شبهاي چشم باغها در خواب و من بيدار
دلتنگ،پشت شاخه‎هاي بيد،چون مجنون
سرمست،درپس‎كوچه‎هاي عشق،چون عطّار
چون قطره اشكي تا شوم بر گردنش آويز
چون لكه ابري تا شوم بر شانه‎اش آوار
يك‎ربع ديگر،در ميان جاده،سرخ و سبز
رقص گل پيراهنش در لحظه‎ي ديدار
‏ ‏
‏ 21/11/1370‏


كشيدم دامنش را مثل دامان عروسكها
هواشد غرق‎ شب‏بوها،زمين‎شد فرش‎ پولكها
صداي سازها لرزاند ساق سكّه‎پوشش را
تكاني‎خورد و چرخي زد ،به هم خوردند قلكها
گرفتم شانه‎هايش را و نوشيدم صدايش را
به‎خواب چينه‎ها پيچيدپچ‎پچ‎هاي پيچكها
شررزد برلبم نامش،رهاشد عطر اندامش
به‎هم نزديك‎شد لبها،يكي‎شد قاب عينكها
عروس خوابهاي من!بيا در حجله‎ي مهتاب
چراغان كن تنت را با گلايل‎ها و ميخك‎ها
رهاكن برتنم گنجشك‎هاي بوسه‎هايت را
كه‎امشب تا سحر خواب است چشمان مترسكها
من از نخهاي آوازم برايت دام مي‎بافم
تو مي‎رقصي به بامم مثل رقص بادبادكها
توآن آبي كه مي‎ريزند در پشت مسافرها
تو آن شيري كه مي‎نوشند در گهواره،كودكها
تورقص ماهي الهام در پاشويه‎ي كاشي
تو برق شادماني در صداي سيرسيركها
بيا در بسترم آهسته،پلك خواب سنگين كن
كه در گوشت بخوانم قصّه‎ي شهر عروسكها

‏ پاييز1370 ‏
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٢

خبر

سومين مجموعه‎ي سروده‎هاي سعيد بيابانكي در راه است.گوش به زنگ باشيد.   
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٢

نفس‎هاي تازه



محمدجوادآسمان
متولد تيرماه1361-اصفهان
دانشجوي فلسفه
از 9سالگي سروده‎است و هنوز كه هنوز است بوي نوجويي در تمام آثارش به مشام ‏مي‎رسد.خود را مرهون معلمان عزيز شعراصفهان،بهمن رافعي و محمد ‏مستقيمي(راهي)مي‎داند.در ساير قالب‎هاي شعري، مي‎سرايد ودر داستان و فيلمنامه هم ‏تجربه‎هايش را آغازكرده‎است.‏
اولين مجموعه‎ي شعر او با عنوان “تجربه‎هاي تاحالا”در نمايشگاه كتاب امسال توسط ‏انتشارات منوچهري عرضه شد.‏
اودرنگارش غزل،تقيّدي به شكل سنتي مصراعي ندارد وآثارش را همانگونه كه ‏مي‎سرايدومي‎خواند،مي‎نويسد. ‏

غزلِ“هنوز”پيشكش اوست به علي خدايي داستان‎نويس نام‎آشناي معاصر.‏

من پنبه بودم توآتش ،تو پشت در من دم در
من بيست‎ويك ساله بودم،توقدري از من جوان‎تر.‏
آن‎روز گنجشك‎ها هم با اين كه برف بدي بود،..‏
حتّا خود من هم آنروز،تصميم بودم كه....آخر...‏
بايست آن دسته‎گل را...‏
‏ كه مي‎خريدم،...خريدم.‏
وبرف بودو
‏ خيابان
‏ پر
‏ كوچه‎پر
‏ عابران
‏ پر
‏ گنجشك‎هارفته بودند.‏
من پشت در مانده‎بودم.‏
دربازشد.“تو”،خودش بود.‏
‏ من برف بودم “تو”دختر.‏
من با خودم گفته‎بودم:‏
اين بار اين بار اين بار،اين بار اين بار اين بار،اين بار،اين بارديگر...‏
دربسته شد.“تو”،خودش بود.‏
آن روز ،من برف بودم.‏
يا روز پايان دي بود يا روز آغاز آذر!...شايد توشايد من...امّا...‏
آن روز، فرقي ندارد يك فوج گلبرگ مرده،يك شاخه گنجشك پرپر.‏

آن روز ،آن روز بوده،البتّه امروز،امروز.‏
اما براي هميشه يكبار برگردازنوخودم را خودت را ،‏
گرماي“دربازشد”را،“گل‎ها و گنجشك‎ها”را در من به خاطر بياور:‏
‏/من ،پنبه بودم،توآتش.من بيست و يك ساله بودم.در،بسته شد
‏“تو”خودش بود.“تو”پشت در،من دم در.آن روز ،گنجشكها هم...‏
‏...گنجشك‎ها رفته بودند.شايد تو ...شايدمن...اما،‏
اين بار ،اين بار،ديگر.../‏
‏...مي‎بخشي از اينكه من را با اين سرووضع ديدي
مي‎بخشي از حرفها و از برف‎هاي مكرّر.‏
امروز،البته روزاست!من،همچنان برف هستم.تو همچنان آتش
اما،من اين ور خط،تو آن ور
‏...پيش خودم فكركردم:‏
خوب است يادش بيايد:‏
من21 ساله هستم،او چندسالي جوان‎تر...!‏



ضمن سپاس از همه‎ي دوستاني كه به ما سرمي‎زنند،اميدواريم كه عزيزان به اظهارنظر در مورد آخرين يادداشت‎ها اكتفا نكنند و در مورد آثار تك‎تك دوستان اظهارنظركنند.
ما قول مي‎دهيم كه اگرچنين باشد حداقل روزي يك‎باريادداشت تازه‎اي بنويسيم واگرنه،كمتر بنويسيم تا صاحبان‎آثار اين دفتر نظرات بيشتري بشنوند.
پايدار باشيد.


  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٢

نفس‎هاي تازه

دوستان خوب جهرمي فرموده‎اند كه غزلي از پاييز۱۳۸۱ بزنيم.به چشم.قطعاً اين كار را مي‎كرديم ولي تذكر دوستان باعث شد كه زودتر اين كار را انجام بدهيم. دوستان مطمئن باشند كه متوجه سنگيني نامي كه براي دفترمان برگزيده‎ايم،هستيم و از طرف ديگر چشم به ياري شما داريم.روزهاي آينده، ما را جدّي‎تر خواهيد يافت.نيّت ما در بخش‎هاي قبلي حق‎شناسي بود از آنهايي كه عمرشان را به ما بخشيدند و اين كار باز هم ادامه‎خواهد يافت.
در بخش نفس‎هاي تازه ،شما صداهايي را خواهيد شنيد كه كمتر شنيده ايد.براي اينكه مهمان‎نوازي اصفهاني‎ها راثابت كنيم ، اولين نفس تازه را از خراسان امروز برگزيده‎ايم.


عليرضا بديع
شكوفه‎ي فرودين۱۳۶۴ نيشابور
دانش‎آموز سال سوم تجربي
شروع تنفس:۱۳۷۶
شعر را از ۱۳۷۹ با جدّيت پي‎گرفته و در اين راه از خدابخش صفادل،ابراهيم لگزيان و عباس كرخي بهره‎‎برده است.در مسابقات كشوري صبح ديدار مقام اول،در مسابقات دانش‎آموزان كشور مقام دوم و...
او نفس تازه‎اي است كه مي‎تواند تا قله‎اي بلند امتداد پيدا كند به شرط آنكه...

گستره‎ي واژگاني بديع براي جواني در سن‎وسال او شگفت‎آور است.تصاوير تازه وتنيده در شعر او موج مي‎زندو...بقيه را هم شما بگوييد.
غزل زير را در آبان ۸۰ در سن ۱۶ سالگي نوشته كه خواندن آن خيلي چيزها را براي شما روشن خواهد كرد.



زمان خلق تو حتّي خدا جسارت كرد
وعشق،مثل جنوني به زن سرايت كرد
تو را كه سبزترين اتّفاق پاييزي،
تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد،
نگاه كردم و اي شعر زنده!فهميدم
خدا زمان تراشت چقدر دقّت كرد
زمان خلقت دوشيزه‎يي شبيه شما
اصول فلسفه را مو‎به‎مو رعايت كرد
تراش قامت اسليمي‎ات چه سحري داشت
كه گل به منطق زيبايي‎ات حسادت كرد؟
تو، شعر زنده كه نه...يوحناي انجيلي
از آيه‎هاي تو بايد فقط اطاعت كرد
واز زبان كليساي ”انزلي“بايد
به گوش شرق تو را دم‎به‎دم تلاوت كرد
ببين كه باغ به سوداي پونه معتاداست
بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد


اميدواريم كه او وديگر نازنينان نيشابوري روزبه‎روز پيروزتر باشندو از آثار ديگرشان نيز استفاده كنيم.تا بعد...







  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٢

 

با پوزش از دوستان به اطلاع ميرسانيم كه عصر شعر مذكور در دانشگاه شهيد بهشتي برگزار خواهدشد.   
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

 

اما براي شروع بهتر ديديم كه سراغ بزرگترها برويم.
بهمن رافعي.۱۳۱۵.بروجن.
آثار:۱-گلزار جاويد۲-اگر اين ماهيان رنگي نبودند.۱۳۷۸ ۳-بي عشق،ماسنگ،ماهيچ۱۳۷۹ ۴-سالهاي ابري(شعرهاي بروجني)۱۳۸۰
به جرات مي‎توان اورا از پيشروترين غزلسرايان معاصر به حساب آورد.دريغ كه مشكلات متن و حاشيه باعث شده كه او هيچگاه آنگونه كه بايد شناخته نشود.
در زمينه‎ي داستان و فيلمنامه نيز كارهايي درخور دارد كه اميدواريم با فراهم شدن بستري مناسب به همراه ساير اشعار و نقدونظرهاي ادبي‎اش به نشر سپرده‎شود.
با توجه به اينكه سالهاي سال اداره‎ي جلسات مختلفي در اصفهان برعهده‎ي ايشان بوده‎است،تعداد زيادي از غزلسرايان اصفهان را مي‎توان از شاگردان مكتب او دانست.
او در ساير قالب‎هاي شعري و همچنين شعر با گويش بروجني آثاري خواندني دارد.
شايد باورتان نشود كه غزل زير از او باشد.چرا كه بدون بردن نامي از او با يكي از ترانه‎هاي اردلان سرافراز تركيب شده و در مجموعه‎ي ترانه‎ي آقاي سرفراز نيز به چاپ رسيده‎است.
ضمن آرزوي سلامت وشادي براي اين هر دو،اميدواريم كه درآينده بتوانيم بيشتر از بهمن رافعي و آثارش استفاده كنيم.

ازدست عزيزان چه بگويم؟گله‎اي نيست
گرهم گله‎اي هست،دگرحوصله‎اي نيست
سرگرم به خود زخم‎زدن در همه عمرم
هرلحظه جزاين دست مرا مشغله‎اي نيست
ديري است كه از خانه‎خرابان جهانم
بر سقف فروريخته‎ام چلچله‎اي نيست
درحسرت ديدار تو آواره‎ترينم
هرچند كه تا خانه‎ي تو فاصله‎اي نيست
بگذشته‎ام از خويش ولي از توگذشتن
مرزي‎است كه مشكل‎تراز آن مرحله‎اي نيست
سرگشته‎ترين كشتي درياي زمانم
مي‎كوچم و در رهگذرم اسكله‎اي نيست
من سلسله‎جنبان دل عاشق خويشم
بر زندگيم سايه‎اي از سلسله‎اي نيست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزيزان و مرا قافله‎‎اي نيست

پاييز۱۳۴۱ -بروجن

نه عزيزان!اشتباه نيست.پاييز۱۳۴۱





  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

 

امّا يك خبر ديگر.با توجه به اينكه نيروانا اولين بازديدكننده وبلاگ ما بوده يعني اولين كسي بوده كه براي ما كامنت گذاشته هديه ي ناقابلي براي ايشان در نظرگرفته شد.پيروزي و تندرستي همه‎ي دوستان آرزوي ماست.   
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

 

ديگر برای دمِ زدن از عشق بايد زبانی ديگرانديشيد
بايد کلام ديگری پرداخت بايد بياني ديگر انديشيد
تا کی همان عذرا و وامق ها؟آن خسته ها آن کهنه عاشق ها؟
بايد برای اين بيابان نيز ديوانگانی ديگر انديشيد
تا چند شيرين داستان باشد؟ افسونگری نامهربان باشد؟
بايد برای دل شکستن نيز نامهربانی ديگر انديشيد
پروانه را با خويش بگذاريم خسته است از او دست برداريم
ديگر خوراك شعله را بايد آتش به جاني ديگر انديشيد
هر كس حريف عشق خواني نيست با هر مغني اين اغاني نيست
بايد براي اوج اين اجرا آوازه خواني ديگر انديشيد
ازهركه و از هرزبان ديگرتكراري است اين داستان ديگر
يا دست بايد برد در طرحش يا داستاني ديگر انديشيد
تا بر هدف چون تير بنشينيد ابزار يا بازو ؟چه مي بينيد؟
شايد به جاي آرشي ديگر بايد كماني ديگر انديشيد.

حسين منزوي


اما يك خبر.دانشگاه شريف در روز يكشنبه ۱۸/۳/۸۲ از ساعت ۳-۸ عصر شعري را با حضور غرلسراي يگانه ي ايران حسين منزوي برگزار خواهد كرد.




  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٢

 

به نام خدايی که ...
سلام دوستان
از روزهای آغازین امسال ما نيز بر آن شديم تا با کمک شما دست به كارشويم و طرحي نو در اندازيم
شايد معقول ترين کار در ابتدا اين باشد که خودمان حوزه‌ی فعاليت و اهدافمان را باتوجه به نظرات شماو انتظارات خودمان که تحت تاثیر ضرورتهای موجود در فضای غزل امروز شکل گرفته است تعریف کنیم.
همانطور که از عنوان اين وبلاگ بر می‌آيد ما تعدادی از غزلسرایان جوان ایرانی هستيم که با توجه به تمامی مشکلات و محدودیتهای جوانان قصد کرده‌ایم از این طریق کاری کارستان کنیم و ضمن نشر آثار سایر عزیزانی که علیرغم استعداد و تجربه در خورشان امکان بروز نیافته‌اند به نقد فضای حاکم بر شعر امروز ایران و خصوصا غزل جوان دست بزنیم. از سوی دیگر توجه به برخورداری آثار از استحکام ماهیتی و ساختاری و تازه جویی از اصول اولیه انتخاب آنها خواهد بود.
شايد نيازی به ذکر اين نکته نباشد که امروزه غزل در گذری تعيين کننده قدم بر می‌دارد. گذاری که تا کنون هيچوقت نه اين‌قدر خطرناک بوده و نه اين‌قدر اميد بخش می‌نموده است. دليل آن نيزآثار گوناگونی است که گاه آنقدر دانسته و نو هستند که مخاطب را ميخکوب می‌کنند و گاه آنچنان عجولانه و بی خيال نوشته شده‌اند که نامی جز ماجراجويی نمی‌توان بر آن نهاد. ماجرايی که نه تنها هيچ هدف مشخصی ندارد بلکه مبدا خود را نيز به فراموشی سپرده و سر‌گردان شده است.
به هر روی ضمن اینکه چشم به همراهی همه‌ي دوستان و سرایندگان غزل امروز ایران داریم سعی خواهیم کرد که در بخش خاصی به آثار غزلسزایان جوان اصفهانی بپردازیم . دوستان سایر استانها نیز می‌توانند با هماهنگی مختصری بخش‌هایی خاص استان خود در این وبلاگ داشته باشند .
ما به عنوان ميراث داران جمال و کمال و صفاو ... که هر کدام قدمی نو در غزل بر داشته‌اندو هيچگاه نيز اصول را زير پا ننهاده‌اند خود را موظف به انعکاس نظرات کسانی ديديم که غزل را می‌شناسند غزلی که نه واپسگراست ونه به هم‌آنچه داشته است دل خوش می‌کند.
همان گونه که جمال وکمال سبک خراسانی را تازه کردندو پله پرواز سعدی و حافظ شدند و هم‌آنگونه که صفای اصفهانی با نو جويي‌هايش زمينه را برای تجربه‌های کسانی چون سيمين بهبهانی (حداقل در موسيقی غزل )فراهم کرد وهيچکدام نيز از ورطه‌ي غزل بيرون نيافتادند مانيز اميدواريم که صدای آگاه غزلسرايان امروز را به‌دور از داد و هوار حاشيه نشينان و راهزنان به گوش همه برسانيم.
اينجا نه کسی محدوديت محتوايی خواهد داشت (اگر‌چه قرار نيست به کسی توهين شود)
و نه نيازی خواهد بود که به جريان غير عادی خاصی وابسته باشد تا اثرش مورد نظر واقع شود به سوی تمام دوستان عزيز خود در همه جا که وجه دوستي‌شان با ما غزل امروز ميباشد دست ياری دراز ميکنيم و اميدواريم که تنهايمان نگذارند.
نظرات خود را از همين حالا برای ما بنويسيد چرا که قطعا زير بنای هر کاری مهمترين بخش آن است. ياری شما را چشم به راهيم   
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢