عباس محمدي

متولد ۱۳۵۶ از خمين

ايشان سرايش شعر را از اواسط سال ۷۹ آغاز نموده 

 

يك شهر نفس مي‌كشد از بوي تن تو

اي سيب ترين وسوسه‌ي من بدن تو

هر روز قدم ميزند از ذهن خيابان

گل‌هاي رز باغچه‌ي پيرهن تو

گم ميكندم شهر ز بس مه زده‌ام من

هر لحظه كه رد مي شود ابر بدن تو

با ماه لب پنجره مي‌آيي و ديوار

قد ميكشد از فاصله‌ها سوي تن تو

 

اي كاش بسوزد غزلم را لب سرخت

قفلي بزند بر دهن من دهن تو

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

غزل غزل ترانه تو‏‏ ترانه‌ي بهار تو

 

خوب نوبت قبل با شعري از بهروز منزوي در خدمت دوستان بوديم امروز نيز باز سري به خانه‌ي ا‌ستاد حسين منزوي ميزنيم امروز ميهمان بهترين سروده‌ي استاد هستيم منزوي جايي نوشته بود : دخترم غزل خود شاعر است حتي اگر شعر ننويسد. و غزل غزلهاي من

اما غزل شعر مي گويد و غزلسراست. با هم مي خوانيم: 

 

غزل منزوي

متولد 1355

كارشناس محيط زيست (ليسانس مهندسي كشاورزي)

 

امشب به ساز خاطره مضراب ميزنم

 مضراب را به ياد تو بي تاب ميزنم

 آري‚ كوير عاطفه‌ام‚ تشنه توام

 دل را به ياد توست كه بر آب مزنم

 فانوس آسماني و من هم ستاره وار

 چشمك به سوي زورق مهتاب ميزنم

 رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود

 ‍«امشب به سيل اشك ره خواب ميزنم»

 بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ

 تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

باران شب دوم

سلام دوستان.

راستش را بخواهيد،روزی كه دوستانم امير مرزبان و مهدی فرجی خبر دادند كه من هم به بهار دعوت شده‌ام،قدری با ترديد به ماجرا نگاه كردم.اگرچه در كنگره دوم غزل ايران مهر بيكران دوستان بهاري شامل حال من شده بود ولی به لحاظ اينكه ارتباطمان دائمی نشده بود،تعجب كردم كه چطور من؟

به هرحال اينكه بتوانی راه بيفتی بروی و دوستانت را از ميزبان و ميهمان ببينی و دوسه روز فقط در هوای غزل قدم بزني،به قدر كافی شور انگيز هست.

خلاصه راه افتادم و رفتم و حالا كه برگشته‎ام در هر نفس دوبار خداوند را شكر مي‎كنم كه اين سفر را روزی من كرد.بودن با بيژن ارژن،امير مرزبان،مهدی فرجي،محسن ترابی كمال،سعيد جليلی هنرمند،مرضيه فريدی مجيدي،شهلا شهبازی و ديگرانی كه ديدارشان برايمان تازه‌تر بود و شنيدن غزلهای تازه‌ای كه انتظار نداشته‌باشي،بهترين نعمتی بود كه مي‎توانست ارزانی شود.

اما بيش از هرچيز غرض بنده سپاس بی‌حد از همه‌ی دوستان بهاری است كه يكی از بهترين،صميمی‌ترين و آزادترين نشست‎های غزل را به دور از ذره‌‌ای شائبه و كج‌خلقی و با امكانات كمی كه در اختيار داشتند،برگزار كردند.اگرچه امكاناتی كه برای ما فراهم شده بود،بسيار عالی و ستودنی‌بود.

بله!من يكبار ديگر هم ذوق‌زده شدم.به دو دليل.اول اينكه فهميدم هنوز هم تشكل‎های جدی غزل می‌توانند با كمی انصاف راه خود را باز كنند و دوم هم اينكه غزلهايی تازه و زيبا از جوانترها شنيدم.

برنامه در دو بخش صبح و بعد از ظهر برگزار شد .برنامه صبح عبارت بود از پرسش و پاسخ مهمانان با مدعوين كه شرح آنرا بعدا خواهيد خواند.در اين بخش صحبت‎هايی نيز در مورد جريانهای تاريخی و فعلی غزل درگرفت.در برنامه بعد از ظهر نيز مهمانان و ميزبانان شعر خواندند. 

در روزهای آينده از آثار خوب بچه‎های بهار لذت خواهيدبرد.

باز هم سپاس خود و ديگر دوستانم را به همه‎ی نازنينان بهاری ارزانی می‌كنم.اميدوارم كه بتوانيم اين نشست‎ها را ادامه بدهيم.شاد باشيد.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

سوغاتی

سلام دوستان

خوب این آقا ابراهیم باز هم آمد کمی دلبری کرد و رفت و شما دوباره باید مرا تحمل کنید. البته اگر همیشه سفرهای پی درپی ایشان ارمغان و سوغاتی این چنین در پی داشته باشد خیلی هم بد نیست. و دیگر اینکه امیدوارم ناتواناییهای مرا به غزلهای خوب دوستان ببخشید

و اما سوغات زنجان :

گویا در رگهای خانواده ی استاد غزل جاریست. اینجا همه در هوای غزل نفس می کشند از بهروز برادرش تا دخترش غزل و حتی پدر پیر خانواده  حرفها بماند برای بعد

میهمانتان می کنیم به دو غزل از بهروز منزوی برادر استاد

 

 

کدام پاره ی من در تو ای دوباره ی من!

 

دوباره می شود آیا ؟  کدام پاره ی من ؟

 

جنون ناقص من اسب سرخ پی شده ؟ یا

 

عقاب سوخته پر ؟ عقل نیمه کاره ی من

 

[]

 

نه آن برآتشم آبی زد و نه این یارست

 

که هیمه ای شود و بر کند شراره ی من

 

نه آن به کام نهنگم کشاند و نه این راند

 

به سوی ساحلکی امن، تخنه پاره ی من

 

نه آن نهاد به سیٌاره ام قرارِ مدار

 

نه این رهاند ز منظومه ها، ستاره ی من

 

کنون من و« شب تاریک و بیم موج» آیا

 

که ناخداست مرا و کجا کناره ی  من

 

ز هر چه خسته ام. این بار، یار! نوبت توست

 

که تابِ خواب دهی کهنه گاهواره ی من

 

[]

 

برای تو چه کنم آرزو ؟ که می دانم

 

بریده اند تو را نیز از قواره ی من

 

 

 

 

 

 

ما بود خویش را به شما واگذاشتیم

 

پیش از شما اگر چه وجودی نداشتیم

 

تا در عظیم بحر شما حل شویم و هیچ

 

چون رود خرد سر ز طلب بر نداشتیم

 

وآنگاه  بر  کرانه ی  پر  آفتابتان

 

سر بر گذاشتیم و نمازی  گزاشتیم

 

تا زینتش دهیم، بر اوراق شعر خویش

 

با عشق ، نقش نام شما را نگاشتیم

 

در خشکسالی دل بی برگ و بالمان

 

با یاد سبزتان گلی از شوق کاشتیم

 

تا از تموز حادثه ها، سایه تان دهیم

 

چتری ز مهر بر سرتان بر فراشتیم

 

تا رنگ و بوی شادی تان را ضمان شویم

 

غم را به باغبانی تان بر گماشتیم

 

[]

 

ما در تمام دفترمان، خانم عزیز!

 

شعری به این زبان قدیمی نداشتیم

 

امٌا شما چو لحن چنین دوست داشتید

 

ما نیز محض خاطرتان این نگاشتیم

 

                            بهروز منزوی

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام دوستان

جانم براتون بگه كه من كه دوباره پابرهنه اومدم وسط وبلاگ ابراهيم اسماعيلی هستم.می‌خواستم به چند نكته اشاره كنم و برم.

۱-حضرت عشق (حسين منزوي)يه سلام گرم همگانی برای همه‎ی غزلسرايان جوان دادند به حقير كه تقديم ميكنم.من از زنجان بدون سوغات برنگشتم.احسان عزيز در روزهای آينده ترتيب كار رو ميده.

۲-از احسان نوری عزيز باز هم ممنونم.به خاطر اينكه تنهايی داره همه‎ی كارها رو انجام ميده .

۳-از امين حيدری عزيز ممنونم كه كارهای خوب بچه‌های مرودشت را در اختيار ما گذاشت.

۴-از بچه‌های خوب مرودشت ممنونم (به عنوان كسی كه به غزل عشق می‌ورزه)كه به اين خوبی كار ميكنن و اصلا هم جاروجنجال و هياهو نميكنن.اين سالها غزل مرودشت بدون استفاده از ابزار غير شاعرانه خيلی خوب و منطقی تجربه‌كردو چهره‎هايی را معرفی‌كرد كه يكی دو نفرشون از مراجع غزل امروز هستن.غزل مرودشت هنوز هم عليرغم همه‎ی بازيها‌يی كه در برخی نقاط مد شده كمتر سراغ فانتزی رفته و هنوز هم به غزل ماندن غزل پايبند مونده ضمن اينكه هر روز به تازه‎های بيشتری دست پيدا ميكنه.تراكم استعداد در اين شهر خيره‎كننده‌س.البته شايد در يه فرصت مفصل‎تر به دلايل اين موفقيت بپردازم.برای همه‌ی خوبان غزلسرای مرودشت آرزوی شادی و تندرستی و بهروزی دارم.

۵-من نميدونم كه مشكل پرشين‌بلاگ چيه.به‌خدا به همه‌تون سرميزنيم ولی صفحه‌های تازه باز نميشه.اسم ببرم يا نه؟ازصالح،جليل،روح‌الله،همين سعيد بيابانكی خودمون و... گرفته تا بانوان مكرمه‎ای از قبيل خانمها چوقادي،حق‌ورديان ، مستشارنظامی و...

اونايی كه اسم نبردم بعضي‎شون وبلاگ‌هاشون مشكل نداره و بقيه‎شون هم اونقدر بزرگوارند كه من رو ميبخشن.

برای اينكه روال احسان رو به هم نزنم ،نوشتن غزل رو ميذارم به عهده‎ی خودش.شاد باشيد و تندرست.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢

غزل مرودشت

سلام رفقا

امروز در کوچه پس کوچه های مرودشت به سراغ یکی از همسایه های مشترکمان می رویم

محمد علی پور شیخ علی شاعری که این روزها غزلهای خوبی از او می شنویم

تجربه هایی زیبا که می توان آنهارا در وبلاگ آپادانا2500 مشاهده کرد  با کلیک کردن بر روی اسم وبلاگ سری به ایشان بزنید  ما هم امروز 2 غزل از او خواهیم داشت که اولی را از وبلاگ ایشان بر گزیده ایم

 

محمد علی پور شیخ علی

متولد 1354 از مرودشت

 

من!؟حرف مفت!؟كي زده ام!؟ «زد»چه صيغه ايست؟


من هيچ وقت حرف بدي …«بد» چه صيغه ايست ؟


آدم همين كه پا به دل «جامعه» گذاشت،


شايد درست و راست نفهمد چه صيغه ايست


يعني به باب ميل شما زندگي كنم ؟


آن هم به زور بايد،«بايد» چه صيغه ايست؟


اين زندگي به «قد» خودش ظلم مي كند


آنقدر كه نفهميدم «قد»چه صيغه ايست!


بعدازچقدرعمرمن عاشق شدم ـ همين ـ

 
«هي بچه جان هنوزنبايد!»چه صيغه ايست؟


من را چقدر سكه ي يك پول مي كنيد؟


ازجيب من «گرفتن درصد» چه صيغه ايست؟


وقتي به هردري كه زدم، فقربود با،


نان خداـ ريال،«درآمد»چه صيغه ايست؟


حالاكه بعداين همه سگ دوزدن،به سنگ ـ


برخورده ام، «شروع مجدد»چه صيغه ايست؟


هي وعده،«وعده ي سر خرمن»؛چه خرمني!؟


هي قولهاي شايد،«شايد»چه صيغه ايست؟


آقاي جامعه ! به چي ام گيرداده اي؟


«از لحن من خوش ات نمي آيد» چه صيغه ايست؟


من شاعرم، چه طوري خودسانسوري كنم؟


«ايهام پشت شعرنباشد!»چه صيغه ايست؟


آقاي جامعه!توكه بيزارشاعري،


تبعيض «شاعران مقيد»چه صيغه ايست؟


[]
اسم مرابه گندكشيديد،من تلا

ـ
ـ في …نه، ولش كنيد!«محمد»چه صيغه ايست؟


محكوم «زنده بودنم»،اين «فعل» مرده را


لطفا يكي برام بگويدچه صيغه ايست!

 

 

یکجا بایست پیله نکن، حرف هم نزن

 

اینقدر روبروی سکوتم قدم نزن

 

اینها همه درست که دنیا بی ارزش است

 

دنیای شاعرانه ی من را به هم نزن

 

اصلاً به من چه که تو که هستی که نیستی

 

از کارهای کرده و نا کرده دم نزن

 

من کی کمک گرفته ام از دیگران و تو!؟

 

هی چوب منت همه را بر سرم نزن

 

پابند من نشو ، برو ، پرواز کن برو

 

بیخود دخیل را به ضریح حرم نزن

 

پیله نکن برو ، بخدا بد می آوری

 

من شاعرم کنار خیالم قدم نزن

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢

غزل مرودشت

سلام دوستان ما امروز هم به یکی دیگر از دوستان مرودشتی سری خواهیم زد

 

علی اصغر علیزاده

متولد 1360 از مرودشت

 

و خان نشست شب پنج شنبه ایوان را

 

و چشم دوخت شب گرم تیر، باران را

 

حیاط را نگران سرفه کرد ، ماه نبود

 

که حوض هدیه کند خانه ای درخشان را

 

و عطر ممتد نسرین – گلی که بی روبان-

 

نمی وزید  تن  خشکسال  گلدان  را

 

پکی زد ، آتش خاموش پیپ را کبریت

 

که دود  وا کند این عقده ی پریشان را

 

[]

 

... پکی زد آبی سی سال پیش را، نسرین

 

نشست صندلی خانه ای چراغان را

 

و بعد خان جوان عطر زد هوا نو شد

 

و کل زدند اهالی غروب آبان را

 

[]

 

...پکی زد آمده بودند گزمه ها_ دشمن _

 

که از گلوله گلو تر کنند میدان را

 

و عطر سنبله ها را پکی گرفت و دید

 

بدون اسب بدون تفنگ یاران را

 

پرنده ها به تماشای باغ می بردند

 

سوار محملی از ابرها زمستان را

 

[]

 

پکی گرفت شب پنج شنبه را خوابید

که چشم باز کند صبح تیر باران را

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢

غزل مرودشت

طاهره خنیا

متولد 1360 از مرودشت

 

 

دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم،این شاخه هم که خر شده سر خم نمیکند

 

وقتی گل انار لبت قسمت من است ، پائیز از علاقه ی من کم نمی کند

 

یک سیب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد دادش به توکه نصف کنی با من و...چه بد!

 

حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولی خدا من را شریک بچه ی آدم نمیکند

 

برفم که ذره ذره مرا ذوب میکنی. در آخرین سپیده دم قلٌه ی نگاه

 

هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو ، دیگر توجهی به جهنٌم نمی کند

 

از شعر دم نزن! تو که شاعر نمی شوی! خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!

 

از او که پای خوب و بدت ایستاده است جز دل چه خواستی که فراهم نمیکند؟

 

باشد، بتاز اسب خودت را ، ولی سکوت تنها جواب رج رج شلاقهای تو

 

بی زحمت چمن به تو آوردهام پناه ، اسبی که رام عشق تو شد رم نمیکند

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢

غزل مرودشت

خوب نمیدونم چه بر سر وبلاگ ما آمده حتمی دوستان مشاهده نمودهاند که ...

خوب امروز هم باز به سراغ بچه های مرو دشت میرویم

 

رحیم فخٌار

متولد 1356 از مرودشت

فوق دیپلم الکترونیک

 

شاعر؛ چهارجمعه ی عصری به خود رسید

 

با عینکش تمام جهان را سیاه دید

 

از عرض خط کشی نشده میگذشت که ،

 

ترمز کشید ...، بوق،..."و آقا مگر کرید؟"

 

بی اعتنا گذشت و قدم زد به سمت پارک

 

سیگار ، دود ، شعر ، فضا ، قالب جدید

 

[]

 

تا ساعتش دوباره بیاید سر قرار

 

یک سال چند ماه زمان را عقب کشید

 

آمد و روی صندلی « دوست دارمت »

 

خود را ردیف یک غزل عاشقانه دید

 

پرتش حواس بود و نیامد به خاطرش

 

اسمی که چند سال به دنبال آن دوید

 

حتی فضای شعر به یادش نمانده بود

 

" آلزایمر" ی خفیف به دورش حصار چید

 

شاید " فلوکستین " خودش را نخورده بود

 

دستی به صورتش زد و از خواب خود پرید

 

شاعر؛  بلند شد که بیاید به خانه اش

 

هر چه تلاش کرد به خانه نمی رسید ...

 

[]

 

بعد از دو سال حافظه اش را دوباره یافت

 

پیراهنی سیاه ، عصا ، رعشه ای شدید

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢

غزل مرودشت

مجتبی صادقی

متولد 1353 از مرودشت

 

 

کشیده شد وسط کاغذ جهان خطی

 

و بعد از آن هر دو در میان خطی

 

تو آنطرف به جهان فکر می کنی که مدام

 

به ذات حلقوی اش می تند نهان خطی

 

و من به صورت تو... آفریده است خدا

 

نگاه سبز، لبان غنچه ، ابروان خطی

 

به این کرشمه و ناز آفتاب تازه ی من

 

گمان کنم دارید از فرشتگان خطی

 

به تو نیامده اخم از روی جبین بردار

 

در این معاشقه، ای ماه مهربان! خطی

 

خط من از تو جدا نیست گر چه جامعه را

 

دوباره  افتاده بر سر زبان خطی

 

مواظب توام این یادها نیندازند

 

به صورت ماهت روز ناگهان خطی

 

تماس من و تو از سیمها فراتر نیست

 

اگر بر آن نفرستند دیگران خطی

 

و گاه با قلمت می نویسی از ته شهر

 

به گوشه ی دل من ساده و روان خطی

 

که عاشق توام _ اما چه سود؟ میدانیم

 

دو عاشقیم دو سو، در میانمان خطی

 

 

 

در این ترانه مرا با تو همسفر کرده است

 

چه خوشگوار دروغی! چه ناتوان خطی

 

خط دوازدهم میکند سوار تو را

 

عجیب اینکه تو آری تو! در همان خطی

 

و این سروده به پایان خط رسید و هنوز

 

تو در همان خطی من در آخر خطم

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢

غزل مرودشت

سلام دوستان امروز قصد کرده ایم مدتی میهمان بچه های مرودشت باشیم من فعلا هیچ نمی گویم تا خود ببینید و ارزیابی کنید حرف و حدیث ها باشد برای بعد و اما امروز :

 

امین حیدری

متولد 1361 شهرستان مرودشت

از سال 1378با انجمن شعر شهر شروع به فعالیت کرد

برگزیده ی دانشجویان کشور (نهج البلاغه) ومقام سوم شعر ونقد مرودشت

 

آدم همینکه دید خودش را در آینه

 

ترسید از آن خمیده ی تنها در آینه

 

کم کم زبان گشود و"من" گفت و "او" که گفت

 

یکباره بسته شد به لبش "ما" در آینه

 

شبها سه تار می زد وسی گار می کشید

 

در انتظار دیدن حوٌا در آینه

 

حواٌ چه بود؟! نیمه ای از آدم عبوس

 

یا طعم ناچشیده ی روئیا در آینه

 

حوٌا : همان که میرسد از راه دیگری

 

آدم ولی نشسته چه شبها در آینه

 

آدم تمام آینه را گریه کرده بود

 

تا اینکه دید یک شب یلدا در آینه

 

یک زن کنار پنجره اش قهوه می خورد

 

یک تلخ نظاره ی دنیا در آینه

 

 

 

حالا نگاه میکند آدم به زندگیش

 

حالا مچاله ای شده رسوا در آینه

 

در آستین سادگی اش مار می خزد

 

ماری که پرورانده خودش رادرآینه

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢

 

مرتضی آخرتی

دانشگاه پیام نور کاشمر

کارشناسی زبان و ادبیات فارسی

 

 

سنگ صبور من شده سنگ سبوی من

 

حالا چگونه جمع شود آبروی من !

 

حالا که شهر پر شده از های و هوی او

 

حالا که منتشر شده راز مگوی من

 

ایکاش اعتماد به این ریسمان نداشت

 

وقتی به چاه رفت دل چاره جوی من

 

من هر چه زخم خورده ام از خویش خورده ام

 

جز من نریخت زهر کسی در گلوی من

 

من بت پرست بودم و سنگ صبور را

 

پنداشتم نشسته خدا روبروی من

 

خود کرده ام که لعنت بسیار بر خودم

 

دیگر نیاورید خودم را به روی من

 

 

بعدالتحریر:

 

لازم است از همه ی دوستان بخاطر بر هم خوردن نظم وبلاگ در این مدت پوزش بطلبم راستش من همچون ابراهیم عزیز توانایی بروز کردن مرتب غزل امروز را ندارم ولی سعی میکنم که فاصله ی مطالب کم باشد

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام دوستان.

من که ابراهيم اسماعيلی باشم؛ برگشتم و فردا باز دارم ميرم.از طرف ديگه سيستمم هم خراب شده.هر چه فرياد است بر سرآقا سعيد بيابانکی بزنيد.از دوستانم که زحمت وبلاگ رو می کشن ممنونم.
دلم برای همه تنگ شده بود. حالا هم به مدد کافی نت در خدمت شما هستم.

فقط يک غزل:

الهام عمومی
خمينی شهر

دانشجوی کارشناسی پرستاری-اصفهان

از شاعران خوب و متفاوت خمينی شهری است که روزبه روز کارهای بهتری از او می شنويم.

آمد شبی گلواژه های دفترم را برد

تنها گواه شعرهای آخرم را برد

چشمم به شوق فرصت درياشدن می سوخت

حتا نگاه تشنه‌ی خاکسترم را برد

در وسعت سرد کويری خشک و بی‌باران

پرواز کرد و حس آرام و ترم را برد

اينجا ميان فرصت ترديدها ماندم

وقتی تمام لحظه‌های باورم را برد

جايی که حتا خوشه‌ای گندم نمی‌روييد

آن دست‌های خسته‌ی نان‌آورم را برد

آمد ميان دفتر شعرم شبی آرام

ای وای دستی پاره‌های پيکرم رابرد

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢

نام من عشق است

امروز هم باز با غزلی از حضرت عشق در خدمتتان هستيم اينبار با صدای خود استاد روی اسم ايشان کليک کنيد و کمی منتظر بمانيد

 

                                                حسين منزوی

                      

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢

جنون و شعر و شراب و زن

امروز غزلی از عباس کیقبادی می خوانیم در روزهای قبل با این شاعر آشنا شده بودید امروز نیز میهمان ایشانیم

 

- نفخت فیه من روحی، خدای گرم سرودن شد

 

فضای شعر خداوندی بدین چکامه مطنطن شد

 

وشعر بار امانت شد به دوش خسته ی من آمد

 

وشعر شعله ی آتش شد وجودم از آن روشن شد

 

الست ربٌک یا شاعر؟ ومن جواب بلا دادم

 

شراب شعر و جنون- آری- نصیبه ی ازل من شد

 

و ربٌ علٌمنی شعراً و قال اقرأ یا شاعر

 

ومن همینکه غزل خواندم غزل تجسمی از زن شد

 

وزن که شعر مجسم بود خدای تازه ی شاعر شد

 

خدای کهنه به خشم آمد غضب نمودش و دشمن شد

 

همین بهانه ی خوبی  بود که از بهشت برانندم

 

خدا و دشمنی اش با زن مرا بهانه ی راندن شد

 

جنون و شعر و شراب و زن چهار فصل کتابی بود

 

که من پیمبر آن بودم  که در الست مدوٌن شد

 

عجب نیست اگر شعرم خدای را به سجود آرد

 

من آن پیمبر مجنونم که شعر معجزه ی من شد

 

 

                                                     عباس کیقبادی

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢