سر شکافته

ابوالفضل صمدی از خمین

 

 

با این مرام تلخ غزل بی نتیجه است

 

تبدیل زهر هم به عسل بی نتیجه است

 

هر قدر هم قدم بگذاری نمی رسی

 

این راه تا غروب ازل بی نتیجه است

 

مردانگی به حرف به کرسی نشاندن است

 

ای جنگجوی خسته عمل بی نتیجه است

 

شمشیر سر شکافته ات را غلاف کن

 

صفین و نهروان و جمل بی نتیجه است

 

بتها غرور حکم خدا را شکسته اند

 

دیگر تبر زدن به هبل بی نتیجه است

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

همايش انجمنهای ادبی استان فارس

سلام رفقا

 خوب امروز به سیاق گزارشگران ورزشی با گزارش لحظه به لحظه از برگزاری همایش انجمنهای ادبی استان فارس در خدمت دوستان هستیم

همایشی که برنامه های روزاول آن در نهایت زیبایی و به بهترین شکل به پایان رسید و بنده ی حقیر ( احسان نوری ) سریعا به کمک آقای اسماعیلی در جریان برنامه ها قرار گرفتم تا در خدمت دوستان باشم

 

 برنامه های همایش چهارشنبه صبح با معرفیه دوستان آغاز شد و  شاعران خوبی چون امین حیدری- وحید داور- ابراهیم اسماعیلی-محمد حسین بهرامیان- علی بهمنی - علی اکبری – جمالی – نیکو – کرمانی و ... در روز اول به قرائت اشعارشان پرداختند . در کل اینطور که به نظر میرسید رفقا بسیار راضی بودند

و اما از برنامه های  روز دوم همایش که صبح به دیدار از تخت جمشید اختصاص داده شده جای من و همه ی دوستان خالی . بعدالظهر هم که به روال روز اول، برنامه ها با شعر خوانی بیست و چند نفر از شعرا ادامه پیدا خواهد کرد . صبح جمعه نیز برنامه ی اختتامیه برگزار میشود

 خوب احتمالا تعدادی از دوستان پس از همایش راهی اصفهان خواهند شد  و به ما افتخار میزبانی میدهند. قدمشان بر دیدگان ما.

و اما از شاعرانی که در روز اول همایش سالن را به وجد آورد شاعر خوب فسا آقای محمد حسین بهرامیان بود با شعر زیبایی که در ادامه خواهد آمد :



آمد درست زير شبستان گل نشست


دربين آن جماعت مغرور شب پرست


 يک تکه از بهشت... يک تکه آفتاب نه

 
حالا درست پشت سر من نشسته است


 اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست


اين سومين رديف نمازی خيالی است


گلدسته اذان و من های های های

 

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست


سبحان من يميت و يحيی و لا اله


الذی اخذ العهد فی الست الا هو


(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)


در اين پرده مانده است او فکر می کنيم


................................................... 

 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو


با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست


می بری که...حی علی ...های های های  دل


هر جا که هست پرتو روی حبيب هست


بلند!عقد تو را با لبان من بالا


آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست


خرداد توی پارک  باران جل جل شب

 

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست


آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد


نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست


سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله


الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست


سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد


سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست


سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده


سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست


سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...


سبحان تا به کی من واو دست روی دست؟


زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين


تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است


مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم


بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست افتادم از

 

[]

 

يک پرده باز بين من و او کشيده اند )


سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

اينم يه مدلشه

سلام دوستان

امروز با دو غزل از مرتضي سنجوري در خدمت شما هستيم.آنهايي كه در سالهاي پاياني دهه‌ي 70 در دانشگاه آزاد نجف‌آباد بودند،به ياددارند كه تقريبا هرماه دفتر شعر دانشگاه يك محفل شعر برگزار مي‌كرد.مديريت دوره‌اي از فعاليت دفتر شعر بر عهده‌ي جواني بلندبالا بود كه وقتي از دور نگاهش‌مي‌كردي،از اخمهايش مي‌ترسيدي ولي همين كه از نزديك با او مواجه مي‌شدي غير از فروتني و مهرباني نمي‌يافتي.مرتضي يا به قول خودمان رامين سنجوري هنوز هم مي‌نويسد ولي به‌نظر مي‌رسد كه زندگي هيچ‌وقت با او به‌گونه‌اي كنار نيامده كه بتواند شعر را با فراغ بال دنبال كند.او متولد 1353 و مهندس صنايع است.قبلا از برادركوچكتر او «امين»نيز دوغزل آورده‌بوديم.مرتضي بايد حواسش را جمع كند وگرنه در غبار برادر كوچكتر مي‌ماند. براي اين دو برادر وديگر دوستان شاعرساكن شاهين‌شهر آرزوي شادي و پيروزي داريم.

 

درآخرين لحظات اعتراف خواهم‌كرد
در ازدحام سكوت اعتكاف خواهم‌كرد

بس‌است هرچه كه خنجر به پشت خود زده‌ام
حضور حنجره‌ام را غلاف خواهم‌كرد

شكسته‌بود از اول و فكركردم نيست
پري كه نذر بلنداي قاف خواهم‌كرد

به عمر دربدر من چقدر مديون است
حساب ثانيه‌هايي كه صاف خواهم‌كرد

كسي هنوز نمي‌داند اينكه من يك‌روز
دوباره با دل خود اعتراف خواهم‌كرد

دوباره يك‌نفر از بيت آخرم ردشد
كه عاقبت خود او را طواف خواهم‌كرد

 

 

يك مرد يك جاده ولي كو پاي رفتن؟
شايد كه او مي‌مرد در اثناي رفتن

يك عزم يك ترديد يك اندوه يك شوق
انجام هركاري به استثناي رفتن

وقتي كه برگشت و نگاهي تلخ از او ريخت
از دست او رفت آخرين ياراي رفتن

دستي به روي شانه‌ يك نيروي تازه
مادر و حكم لازم‌الاجراي رفتن

 

 

بعدالتحرير:

1-جاي همه‌ي دوستان خالي بود.جاده‌ي زنجان به گيلوان را حتما روزي تجربه‌كنيد.البته اگر بتوانيد در كنار سلطان حسين منزوي ودوستاني به خوبي محمدرضا‌يزدان‌پرست و محمدجواد آسمان باشيد چه بهتر. عروسي خواهر شاعرم سيده زهرا بصارتي متقی هم به‌خوبي و خوشي والبته با شوق و شور حضور سلطان برگزارشد.از دوستان شاعر سيد مهدي موسوي(كرج)هم آمده‌بود.باز هم براي سيده‌زهرا و همسرش آرزوي خوشبختي داريم.

2-من فردا شب بنا به دعوت دوستان شاعرم عازم مرودشت هستم. در روزهايي كه همايش شب‌هاي شهريور(شما بخوانيد شب‌هاي تهران)برگزار مي‌شود،برگزاري مراسمي در مرودشت كه اين روزها يكي از كانون‌هاي جوشان شعر جوان است مي‌تواند بي‌لطف نباشد و حتا شب‌هاي شهريور راهم تحت تاثير قراردهد.

عزيزان شهريوري امسال با ارسال و عدم ارسال نامه‌هاي فراخوان آب پاكي را از همان اول روي دست آنهايي ريختند كه حتا اگر بهترين كارها را هم مي‌فرستادند،دعوت نمي‌شدند.دستشان درد نكند.البته براي بنده يك پيغام مستقيم شفاهي نيز رسيد كه اگر...آنگاه بله.بگذريم.تا بعد...

 


 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

همسايه‌ها

مريم اسكندري گندماني

كارشناس ادبيات

متولد1357

 

آسمان قسمت‌مان بود كه بي‌بال شديم
دل سپرديم به فرياد ولي لال شديم

پراز احساس غزلديز رسيدن بوديم
فصل پاييز رسيدوغزلي كال شديم

ما به اين پنجره گفتيم كه لب وا نكند

عاقبت پاي سكوت دلمان چال شديم

باز تقويم ورق خورد شبي رنگ جنون

آخرين برگ غم كهنه‌ي اين‌سال شديم

 

شبي شناخت دلت را و ني‌لبك برداشت

براي از تو سرودن دلش ترك برداشت

چه آسمان سپيدي مقابلش روييد

دو بال سبز به ابعاد شاپرك برداشت

در آرزوي بهاري هميشه جاويدان

خيال سبز ترا مثل يك محك برداشت

شبيه آدم عاشق گناه را فهميد

وسيب چشم تو انگار بوي شك برداشت

درست لحظه‌ي چيدن...چه خواب شيريني

ميان هق‌هق باران دلش ترك برداشت

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

نفس‌های تازه

يوسف خوش‌نظر

متولد۱۳۶۱-اصفهان

دانشجوی ادبيات فارسي-دانشگاه آزاد نجف‌آباد

اگرچه مدت زيادی نيست كه با جديت به شعر می‌پردازد،نشان داده كه خواهد توانست شاعری كند.در شعر محلی شهرضايی و شعر طنز نيز مستعد است.

غزل زير پيشكش اوست به سلطان حسين منزوي.

 

غم نگفته‌ی عشق است در تغزل تو
زمان گزيده سرانگشت از اين تحمل تو

هزار دسته گل سرخ از زمين روييد
زخون ‹حنجره‌ی زخمی تغزل تو›

بهار آمد وباغ غزل شكوفا شد
شكفت وقتی از آوای دل گل از گل تو

عبور خط شهاب از كنار مهتاب است
تغافل من سرگشته در تقابل تو

دوباره حافظ را در غزل تو زنده‌شدی
كه جاودانه بماناد اين تسلسل تو

وهفت دريا را هفت قرن پل‌بستی
رسيده‌ايم به حافظ دوباره از پل تو

 

بعدالتحرير:

۱-روز چهارشنبه‌ی همين هفته خواهر نازنين شاعرم سيده‌زهرا بصارتی متقی به خانه‌ی بخت خواهد رفت.ضمن تبريك به او و همسر گرامی‌اش همايون‌خان شفيعی با توجه به اينكه بنده هم راهی زنجان هستم تا در التزام ركاب حضرت‌منزوی و آقا بهروز خان برای عروسی به گيلان سبز برويم،يك خداحافظی كوچولو از دوستان می‌كنم.

۲-اين مطلب باز هم در خصوص حسين منزوی است.با توجه به اينكه شناخت‌نامه‌ی ايشان در حال تدوين است و بخشی از اين شناختنامه مختص درج اشعاری است كه به استاد تقديم شده،چنانچه دوستان اثر درخوری دارند،می‌توانند جهت استفاده در كتاب مذكور به نشانی پستی ما بفرستند.


 

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

 

سلام
كمتر می‌شود كه كسی با شعر خرم‌آباد آشنا باشد ولی هوشنگ‌خان حبيبی را نشناسد.امروز با دو غزل مهمان او هستيم.

 

دوچشم منتظر پر می‌زد از عمق كمی جان در پياده‌رو
سراسيمه‌تر از هرشب قدم می‌زد زمستان در پياده‌رو

كسی برفی‌تر از چترش خيابان را پياده می‌خرامد ژرف
مشام كودكی را می‌دود زنبيلی از نان در پياده‌رو

وچشم منتطر آن‌سوتر از افسانه‌های يوش تا دريا
غريبانه‌تر از ديروز دارد می‌دهد جان در پياده‌رو

دمادم مشق گريه می‌نويسد دخترك در دفتر بختش
به‌جاي”توی جنگل“با ترانه ،باز باران در پياده‌رو

برقص ای دختر باران به ضرب زوزه‌ی باد ودف دوران
كه در آيين ما جرمی ندارد رقص دندان در پياده‌رو

هميشه جذر زجر من مساوی می‌شود با خاطرات تو
كه بی‌سايه فشره زير راديكال ايوان در پياده‌رو

**
ولختی آنطرف‌تر سايه می‌پاشند روی دختری كه سرد
شبی خشكش زده روی طناب خيس باران در پياده‌رو

 

 

 

 

حلول گريه و خنده به‌وقت هق‌هق در
سكوت عقربه در بيست‌وپنجم آذر

كسی كه‌ آمده‌بود از سفر مرا هل‌داد
به سمت هرچه نرفتن،به سمت هرچه سفر

 قدم‌قدم به سراشيب سينه‌ام غلطيد
و پرده‌های دلم را كشيد تا آخر

چنان كه حل‌شده‌بودم درون شيرينش
كه مثل قهو‌ه‌ی گرمی بنوشمش تا سر

دلی كه ”شب‌شدنش“ را نمی‌شود برداشت
سپرده گوش چپش را به صحبت خنجر

دلی شبيه كبوتر سپيد-ها-مردم
به آنطرف‌تر از اين شعر می‌شود پرپر

*
تمام عمر قفس بود و روزنی حالا
قفس شكسته و مانده كبوتری بی‌سر

دلی شكسته وتنها،نگاه!سوت قطار
غريبه‌اي،چمداني،مسافری‌ديگر

 

 

 

بعدالتحرير:
۱-به‌زودی بحثی پيرامون شارلاتانيسم ادبی خواهيم داشت.آماده باشيد.

۲-ديروز يه آدم باحالی يه دعوت‌نامه فرستاده‌بود به نشانی من مبنی براينكه روزهای ۱۹ تا ۲۱ شهريور در انزلی جشنواره‌ی غزل معصر برگزار می‌شود و اسم ۶ نفر را هم نوشته‌بود .فقط مي‎خواستم به اين عزيز دلم بگم كه ما هنوز اونقدر اصفهانی هستيم و از طرف ديگه هم اونقدر تجربه‌ی برنامه داريم كه سركار نريم.اگرچه انصافا دعوت‌نامه را خوب درست كرده‌بودي.

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢

آرش فرزام‌صفت

آرش فرزام صفت متولد 1357 در رشت ، دانشجوي كارشناسي ارشد آبياري و زهكشي در دانشگاه تهران ومسئول انجمن شعر ارشاد رشت.

جايگاه آرش در غزل امروز مشخص است و نيازی به گفتن من ندارد.او نيز از همان بيقرارانی‌است كه هيچوقت بس نكردو هميشه و هنوز غزل را از دريچه‌های تازه دنبال می‌كند.

آرش يك مجموعه به اسم” اما تو براي من نمی‌ميري“ بطور مشترك با سيد مهدي نقبايي زير چاپ دارد.

 

وصل است ريسمان زمان وزمين به تو

رگ هاي ...يك دل اندوهگين به تو

خورشيد روز واقعه لبخند مي زند

بر روي پرتگاه شب واپسين به تو

تو خود تمام طول جهاني-درست نيست

تشبيه نا تمامي ديوار چين به تو

شب نا مساعد است و سحر خيره مي شود

از پشت تپه هاي سياه كمين به تو

تقسيم دردهاي جهان عادلانه نيست

افتاده است شك به من اما يقين به تو

شرك از درخت ايمان تزريق مي كند

وابسته است شاخه اي از كفر ودين به تو

آه اي امام شعر تو بيت المقدسي

برگشته است قبله ي ما مومنين به تو

لب واكن و براي زمين آيه اي بخوان

از آنچه گفت حضرت روح الامين به تو

خود را نزول مي دهي آنقدر كه درخت

در موقع نماز بسايد جبين به تو

ساعات ثابتي است برايم شبانه روز

وقتي دقيقه ها شده باشد عجين به تو

تبعيد شد فرشته بي سرزمين به تو

از آسمان رسيد به سطح زمين - به تو

مرديم و مرگ قسمتمان كرد بازهم

دوزخ به من رسيد بهشت برين به تو

جز من در اين جهنم در حال انقراض

عادت نكرده ...كسي اينچنين به تو

عادت نمي كني كه ببيني چه مي كشم

از يك دقيقه زل زدن آن واين به تو

تقصير چشم هاي خودم بود - هرچه بود

ربطي نداشت تر شدن آستين به تو

نفرين به چشم هاي من - اين چشم هاي خيس

كاين گونه كرد روز وشبم را قرين به تو

من مرد جنگ نيستم اما نمي رسم

پيش از مهار كردن ميدان مين به تو

خودكار حرف هاي دلش را به من نزد

تنها نوشت لشگري از نقطه چين به تو

وقتي زبان مشتركي نيست بين ما

بايد چه گفت اي پري نازنين به تو

 

 

يك لحظه خواست روي زمين خم شود، نشد

ميخواست مثل حضرت آدم شود، نشد

كوشيد خوابهاي قشنگي كه ديده بود

در خاطرش دوباره جهنم شود، نشد

باران گرفته بود به سرعت دويد تا

چيزي براي گريه فراهم شود، نشد

باريد تا شكستن اين بغضهاي شور

بر زخم شانه‌هاي تو مرهم شود، نشد

انواع سيبهاي زمين را گناه كرد

تا بلكه مستحق جهنم شود، نشد

او چند هفته پيش خودش را به دار زد

ميخواست از ميان شما كم شود، نشد

اين روزها براي مسيحي كه مرده است

هر كس كه خواست حضرت مريم شود، نشد

 

 متاسفانه در ايميلی كه برای من ارسال شده بود ،دو واژه افتاده‌اند كه به صورت نقطه‌چين آمده‌اندوحتما اصلاح خواهندشد.

بعدالتحرير:

۱-برای جشنواره‌ی زير آسمان الوند شش نفر ازاستان اصفهان برگزيده شده بوده‌اند.محمدجوادآسمان،ابراهيم اسماعيلي،مظفربهارلويي،عباس كيقبادي،مهدی فرجی و سميه يخچالی كه نفر آخر برگزيده‌ی داستان بوده‌است.از اين جمع آقای مهدی فرجی رتبه‌ي اول و آقای عباس كيقبادی رتبه‌ي دوم شعر را احراز كرده‌اندو از اين جمع تنها آقای مهدی فرجی در جشنواره حضور داشته‌اند.دليل اين قضيه هم مشخص است .پنج نفر ديگر تازه بعد از برگزاری برنامه باخبر شده‌اند كه ای دل غافل.اما بعد...‌
ما با حضرات حوزه‌ی اصفهان در اين باره صحبت كرديم.در اينكه غرضی در بين بوده شكی نيست.اما آيا مسئولين برگزاری در همدان يا تهران نمی‌توانستند با يك تلفن خشك و خالی از بچه‌ها دعوت كنند؟ما فقط به لحاظ اينكه آقايان فراموش نكنند كه اگر بچه‌های فرهنگی و هنری نبودند ،آنها از گرسنگی می‌مردند اين قضيه را پی می‌گيريم.آقايان بايد بدانند كه در نوكری‌شان دچار تقصير و قصور شده‌اند.حتما ادامه‌ی اين ماجرا را برايتان می‌نويسيم.فعلا آقای رييس در مرخصی هستند.

۲-دربين نامه‌های رسيده به وبلاگ،نامه‌ای از عزيزی با نام مستعار آفتاب سوزان جالب توجه‌تر بود.يك غزل محاوره‌ی هزل‌ بسيارزيباكه به فتوای اصول اخلاقی نمی‌توانيم آن را دروبلاگ درج كنيم.از ايشان سپاسگزاريم. 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

 

وبازهم سلام.

ديروز فرهنگسرای باران اصفهان اولين همايش فصلی استانی شعروقصه‌ی جوان را ر تالار كتابخانه‌ی مركزی اصفهان برگزار كرد.در اين همايش به غير از حميدرضا وطن‌خواه،عباس كيقبادي،محمدجوادآسمان وعادل سالم ،همه از دوستان تازه‌نفس‌تر بودند و ديگران هم با عدم ارسال آثارشان از رونق اين برنامه كاسته بودند(به خدا من نبودم).در بخش داستان نيز به جز اثر خانم سميه يخچالي،كار قابل ملاحظه‌ای نشنيديم.

از اتفاقات مباركی كه در اين همايش افتاد ،حضور مهمانان عزيزی بود كه با بزرگواری ما را مورد لطف قرار دادند.سركار خانم پانته‌آصفايی و برادر بزرگوارشان به اصفهان آمده‌بودندودر جلسه هم شعرخواندند .خواهران اسكندری هم از گندمان تشريف آورده بودند و خلاصه خيلی از بچه‌ها از جمله عادل سالم را هم پس از مدت‌ها ديديم و صفا كرديم.

نكته‌ی بعد اينكه من تصميم گرفته‌ام كه از اين به بعد هرازچندگاهی يكی از نامه‌های نيما را بزنم تا يادم نرود كه توی اين مملكت بزرگی با اين نام هم حرفهايی زده‌است.اين نامه‌ها بيشتر آنهايی خواهندبود كه باغزل و يا با ماهيت شعر ارتباط دارند.امروز نامه‌ی ۴۱ نيما را با هم مرور می‌كنيم.

”برای شما گفته‌بودم چه بسيار آدم‌های ناشی كه ماله به دست راه می‌روند،اما بنا نيستند.
وزن،ابزار است همچنين كلمات،سبك،مكتب،شكل،طرزكار،فصاحت،بلاغت،وامثال آن،تشبيه‌كردن،ارسال مثل...
عمده اين است كه چطور تركيب می‌شودوباآنچه بوجود می‌آيد.شما می‌بينيددررفقاتانكسانی را كه بدك غزل نمی‌گويند.گاهی در سبك هندی مضمونی و تشبيهی و مثلی به‌جا دارند.همه اينها برق ذوق و استعدادی است كه بايد به كار كامل‌تربرود و شاعر را بشناساند،نه ابزار كار خودش را.باقی را خودتان خواهيد دانست.“

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

خوش به حال اصفهان من

بازهم سلام

اول يه داستان جالب براتون بگم تا بفهمين توی اصفهان ما چه خبره .قضيه از اين قراره  كه بنده در سفر بهارهمدان متوجه شدم كه  دعوت‌های كنگره‌ی ”زير آسمان الوند“شروع شده است.مهدی‌خان جان فرجی به من گفت كه با حوزه‌ی اصفهان تماس بگير و ببين كه از اصفهان كدوميك از بچه‌ها دعوت شدن تا اگر شد من هم با بچه‌های اصفهان راهی بشم.ما هم گفتيم ای به چشم.با كلی مكافات زنگ زديم به حضرت آقای چيز و از ايشون سوال كرديم.ايشون فرمودن كه قرار بوده كه قرار بوده ارسال آثار از طرف ما انجام بشه ولی اينطوری نشده و هركسی اثر خودش رو فرستاده.حالا هم يه نامه اومده كه منتخبين رو اعزام كنين و ما چون نقشی در انتخاب افراد نداشتيم،حالا هم كاری به كار اين برنامه نداريم.حقير سراپا تقصير پرسيدم كه لااقل بگين كی دعوت شده و حضرتشون فرمودن كه ما نمی‌دونيم .البته من فهميدم كه درد آقايون چيه.اونا فكر ميكردن كه اينجا هم مثل برنامه‌ی ”درجرگه‌ی‌عشاق“ميتونن به شكل سهميه‌ای عمل كنن و اونايی رو كه دوس دارن رو بردارن و راه بيفتن.اين تا اينجای قضيه.از طرف ديگه من اتفاقی از تلويزيون شنيدم كه برگزيده‌های شعر از خراسان و كاشان و اصفهان بوده‌اند و كلی با خودم فكر كردم كه از اصفهان كی ميتونه برگزيده شده باشه.هفته‌ی قبل در خرم‌آباد همايش شعر كانون‌های مساجدكشور برگزار شدواز اصفهان خانم هاجرفرهادی به عنوان نفر دوم بانوان برگزيده شد.در بخش برادران هم عباس كيقبادی با توجه به اينكه با داوران مشكلاتی پيدا كرده بود آق شد و به مقامی نرسيد.در همين همايش تازه بچه‌ها متوجه ميشن كه ای دل غافل اون كسی كه در همدان دوم شده بوده و روحش هم خبر نداشته همين عباس‌خان كيقبادی بوده.حالا شما خودتون رو بگذارين به جای اون.توی يه برنامه نفر دوم شده باشی و حتا دعوت نشی چه حالی داري ؟نميدونم بايد به كی ،چی بگم فقط اين چند سطر رو نوشتم كه بدونين اين جماعت همه ....

وبعد اينكه ديروز در جلسه‌ی هفتگی كتابخانه‌ی شهرداری اصفهان چندتا غزل شنيدم كه توی دلم قند آب شد.يه روزی توی اصفهان اگه غزلی ميخوندی كه توجهات تازه‌ای از نظر فنی داشت خيلی‌ها می‌گفتن كه اين در و تخته‌ها چيه كه به هم جفت می‌كنين؟اما ديروز كه من به دليل همين دلزدگی‌ها شعر نخوندم متوجه شدم كه اتفاقات جالب توجهی در غزل شهرم افتاده .نه اينكه بخوام بگم من كاری كرده‌ام ولی اونايی كه در اصفهان پای اين غزل ايستادن،حالا مثل فرمانده‌هايی كه خط دشمن رو شكستن و دارن به پيشروی نيروهاشون نگاه می‌كنن ،ذوق‌زده شدن كه زحماتشون بی‌نتيجه نمونده.خوش به حال اصفهان من و بد به حال اونايی كه هنوز هم فتوا صادر می‌كنن كه اين چيزها شعر نيست يا مثلا غزل نيست و فلان وبهمان.

يكی از اين كارها رو سركار خانم فرهادی خوند كه قبلا در معرفيش هم نوشته بودم كه عليرغم اينكه خمينی‌شهری است به گونه‌ای متفاوت از ديگر بچه‌های اونجا می‌نويسه.شما حتما در آينده چه در شعر آزاد و چه در شعر كلاسيك از او بيشتر خواهيد شنيد.اين كه امروزه كارهايی نوشته می‌شن كه شبيه قطعه هستن ولی از اصول غزل امروز تبعيت می‌كنن هم بحثی‌است كه اميدوارم دوستان نظراتشون رو در اين باره بگن.يه نمونه از اين گونه كارها رواز خانم فرهادي بخونين!

 

شب،كوچه و دريچه و آيينه و سكوت
دستی كه هی به پنجره‌ام سنگ می‌زند

شايد دوباره اوست كه هرچندشنبه عصر
از لابه‌لای حدس و گمان زنگ می‌زند

من آينه،هرآينه من شيشه‌ای‌ترين
دستی كه بعد از اين به خودم سنگ می‌زند

گيسوی من ادامه‌ی رودابه می‌شود
تا در خيال زال،كه تا چنگ می‌زند
چنگيز از دريچه گذشته‌است و شهر را
سرپنجه‌های خونی تو رنگ می‌زند

 

اما يه چيز ديگه هم براتون تعريف كنم.ماجرای بروجن كه يادتون هست؟اون شب به ما گفتن كه سركار خانم صفايی اومدن و تشريف بردن .من پرسيدم كه ايشون می‌دونستن كه ما هم اينجا هستيم.سركار عليه‌ای كه خيلی هم مودب بودن!فرمودن كه بله ما بهشون گفتيم كه شما اومدين ولی ايشون گفتن كه من همچين كساني رو نميشناسم.من به همه‎ی بچه‌ها گفتم كه خانم صفايی خيلی بزرگوارتر از اين حرف‌ها

هستن و طرف راست نميگه.حالا هم كاشف به عمل اومده كه طرف اصلا به ايشون نگفته بوده و پيغام‌های سلام و پوزش خانم صفايی رو بچه‌ها آوردن.برای سركار خانم صفايی آرزوی سلامتی و شادی داريم و برای اون ديگرايی كه امروز خيلی ازشون حرف زديم هم طلب شفا.ببخشينا!خيلی حرف زدم.مگه نه؟

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢

پناه

سلام

می‌بينيدكه.يك روز دوبار به‌روز می‌كنيم ولی بعد تا پنج‌روز خبری نيست.انشاالله خداوند همه‌ی مريضا رو شفا بدهد.

از لطف همه‌ی دوستانی كه سر زدن ممنون.چه اونايی كه پيغام گذاشتن و چه اونايی كه نه.

امروز ميخوام در مورد عباس پناه براتون بنويسم.كسی كه در سالهای آخر قرن بيستم هنوز هم قلندر بودوحتا جانش رو هم به پای قلندريش گذاشت.البته شايد همه كس ندونه كه كجا چه خبره.شاعری كه از خيلی‌ها در خيلی چيزها پيشتر بود.من باورم نميشه كه به هيچ سلكی دراومده باشه اگرچه مسلكی بود.وآخرش يه روز سبك‌بال سبك‌بال پريد.شعرش هم مثل خودش بود.ملس.ملس ملس.شايد دوستان ما با خط‌كش‌هاشون نتونن با اين كارها كنار بيان ولی پناه هين جوری كه بود ،بود وهست.

كتابی از او درآمده با اين عنوان:“بر شاخه‌ی زمان ،سيب رسيده‌ام“.همين مصراع برای اثبات شاعربودن او كافی‌است يا نه؟

اين بيت برای شما آشنا نيست؟

مستم وهنگامه به‌پا كرده‌ام‌
قفل در ميكده واكرده‌‌ام

در يكی از كاستهای علی رستميان اجرا شده.

و اين غزل:

 

 

غم به دل،شور به سر،سلسله برپا دارم
به تماشای من آييد!تماشا دارم

دل بی‌درد ندارد خبراز درد دلم
ناله‌ام،در دل دل‌سوختگان جا دارم

هركسی چنگ به دامان نگاری زد ومن
به كف از شور جنون دامن صحرا دارم

سر ديوانه‌ی ما را به كلوخی ننواخت
گله از طفل تهی‌كيسه‌ی دنيا دارم

دلستانی كه به يك بوسه ستاند جانی
كو در اين شهر،كه امشب سر سودا دارم

صحبت از حلقه‌ی گيسويی و ماه رويی است
تو چه دانی كه چه شبها،چه سحرها دارم

در سر كوچه‌ی زلف تو اگر دست دهد
شكوه‌ها از دل شوريده‌ی شيدا دارم

شستشو می‌كنم از اشك به ميخانه پناه
شيشه‌ها در بغل از گريه‌ی مينا دارم

۱۳۶۶

 

 

 



 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢

فروغ شمس

سلام دوستان

جانم برايتان بگويد كه جای شما نه‌چندان خالي،همين يكشنبه‌ی پريروز كه دوّم شهريورماه هشتادودو بود،حقير سراپاتقصير اسماعيلی به اتفاق چند نفر ازدوستان ديگر و به دعوت انجمن ادبی جوان شهرستان بروجن برای شركت در شب‌شعری با عنوان فروغ شمس راهی ديار افسانه‌ها و اسطوره‌های دل‌انگيز حماسي،تغزّلی يعنی چهارمحال و بختياری شديم.قضيه اين گونه بود كه قرار بود ياد مرحوم شمس كه از شاعران پيشكسوت بروجن بوده گرامی داشته‌شود.

بروجن با معرفی چهره‌هايی ازقبيل استاد حيدرطالب‌پور و استاد بهمن رافعی از ديرباز نقطه‌ی توجه بسياری از آشنايان ادب و خصوصا شعر بوده‌است.يكی از معدود ثمرات اين سفر درك محضر حيدرآقا بود كه در شعر گويشي از نخبگان ايران محسوب می‌شود.

متاسفانه بچه‌های بروجن به دليل بی‌تجربگی يا هر دليل ديگری نتوانستند برنامه‌ی خوبی را برگزار كنند و تقريبا همه‌ی مهمانان برنامه به اين مشكلات معترض بودند اما به هرحال زحمات آنها را سپاس می‌گوييم.

يكی ديگر از دلايلی كه باعث شد اين سفر زياد به ما نچسبد،ميسرنشدن ديداردوستان شاعری بود كه شوق ديدن آنها را داشتيم.علی اخگر و سركار خانم اخوان كه نيامده‌بودند و سركار خانم صفايی هم كه آمده بودند ما را قابل ندانستند و  فقط شنيديم كه آمده‌اند و رفته‌اند.البته ايشان در جلسه شعر هم نخواندند و فكر می‌كنم كه اين هم دليلی نداشت به‌جز بی‌برنامگی عزيزانی كه ظاهرا هيچكدام اهل بخيه نبودند.به نظر می‌رسيد كه در اكثر مشكلات هم حضرت آقای معين رييس ارشاد بروجن نقش داشته‌باشند.ايشان از همان حضراتی هستند كه همه‌چيز دانند و اتفاقا از آنجای فيل هم افتاده‌اند.بگذريم .اينها همه بهانه بود كه غزلی از خانم پانته‌آ صفايی كه در ويژه‌نامه برنامه چاپ شده بود را برايتان بنويسم.

اما قبل از شعر ذكر يكی دو سه نكته لازم است.

۱-موفقيت مهدی‌خان فرجی را در كنگره زيرآسمان الوند تبريك می‌گويم.

۲-به داداشی خود امير خان مرزبان خوش‌آمد می‌گويم وبرای خودش و وبلاگش آرزوی طول‌عمر می‌كنم.

۳-من به اكثر وبلاگها سر ميزنم ولی برای پيغام‌گذاشتن در بعضی از وبلاگها مشكل هست.يعنی پيغام نوشته ميشه ولی فرستاده نميشه.خلاصه در خدمت همه هستيم.

 

داری مرور می‌كنی آن‌زن را،آن زن و عطر پيرهنش راهم‌
حل می‌كنی درآبی چشمانت كم‌كم لباسهای تنش راهم

موگير بازمی‌شودو موهاش روی اجاق چشم تو می‌ريزد
زن گرم می‌شود و شما كم‌كم حس‌می‌كنيد سوختنش راهم

آتش گرفته دامن زن، انگار روی مس گداخته می‌رقصد‌
آنقدر داغ می‌شوداين كوره تا ذوب می‌كند بدنش راهم

مانند جيوه می‌شود اندامش دستان تو پياله‌ي لرزانی‌است
بدنيست احتمال دهيد اين بار از توی ظرف ريختنش را هم

از كوهپايه آمده پايين تا مثل نسيم همسفرت باشد
آنقدر پابه‌پات می‌آيد تا از ياد می‌برد وطنش راهم

*‌
زن بی‌اجازه آمده‌بود از كوه ،زن بی‌اجازه عاشق مردی بود
آن شب به كوه بازنياوردند مردان روستا كفنش را هم

آن رقص ايلياتی كولی‌وار ...آن دستمال‌های رها در باد...
ييلاق خالی‌است و ايل از ياد برده‌است عطر پيرهنش را هم

 

با اجازه‌ی همگی من امشب راهی سفر هستم.اصفهان-تهران-زنجان و بالعكس.تا بعد...


 

 

 

 سفر اين بود كه بنده و دوستانم

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

 

رفقا سلام

باز هم به سراغ خمین میرویم و اینبار با دو غزل از ابوالفضل صمدی

 

ابوالفضل صمدی

متولد 1359 از خمین

از سال 79 شروع به سرایش کرده

 

 

خدا کند نفسش مست نسترن باشد

 

کسی که دوست ندارد کنار من باشد

 

بگو کجا ببرم پاره های روحم را

 

کجاست آنکه بخواهد مرا بدن باشد

 

چرا همیشه رگ سرنوشت کوچک من

 

تمام زندگیش دست و پا زدن باشد

 

چه بی ملاحظه گردن به عاشقی دادم

 

به مسلخی که نباید سری به تن باشد

 

[]

 

کلاف پیله به بازوی این پرنده ببند

 

که هم لباس رهایی و هم کفن باشد                      

 

 

 

 

                                    

 

اگر چه زرد و غم انگیزو متهم باشم

 

خزان نباشم اگر از بهار کم باشم

 

چقدر نام مرا هیچکس نخواهد برد؟!

 

نباید اینهمه افتاده از قلم باشم

 

خدای من! مگر این آرزی من شرک است

 

که با بهار در این کوچه همقدم باشم

 

چه می شود قدمی روی ابر بردارم

 

که آفتاب بگیرم، پرنده هم باشم

 

کبوتری و چه می دانی از اسارت من

 

چه حسرتی است که دور از تو حرم باشم

 

به عشق تو همه عمرم تباه شد بگذار

 

دو روز هم بروم عاشق خودم باشم

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

مژه‌گان دوم

واين غزلی از مجموعه‌ی سه‌پلك مانده به شب از سيدرضا محمدی كه در سال ۱۳۷۵ سروده شده است.

 

سلام حضرت ليلی كه محملت روشن‌‌
گلوت تازه،نگاهت‌غزل،دلت روشن

سلام،ليلی من!ازچه رو پريشاني،
‌چراشده‌ست بدينسان شمايلت روشن

سلام،ليلی من !از عليك طفره نرو
به هركجاشوم اينسان مقابلت روشن

*

اگرزمن غضب‌آلوده‌ای ،عليك مكن‌
مرابكش
           كه زمرگم شود دلت روشت

مرابكش
          به‌خداگفته‌ام كه بنويسند
             به سنگ قبرم:
                 دستان قاتلت روشن

زخاك من كه گذشتی به خاطر اين عشق

بخوان غزل:كه پريشانترين!گلت،روشن

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢

ندامت

اين هم غزلی از مجموعه‎ی رنگ انار بيژن ارژن.

هزارشهربيابان شديم تا رفتی
وكربلای يتيمان شديم تا رفتی

هزارپنجره باران شديم وباريديم
وسقف خانه ی ويران شديم تا رفتی

چوگرگهای گرسنه تن تو را كشتيم
وبره‌های هراسان شديم تارفتی

قسم به اسب سپيدت سياه‌روی‌تراز
كلاغ برف زمستان شديم تا رفتی

قسم به‌موی‌پريشان‌خواهرت كه نخفت
دچارخواب‌پريشان شديم تا رفتی

چه‌روزها كه گذشتند و آفتاب نشد
ومثل شام غريبان شديم تا رفتی

شهادتين نگفتيم بی‌شهادت تو
چه كافرانه مسلمان شديم تا رفتي

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

رنگ انار

سلام دوستان

من باز هم در خدمت شما هستم و بنابراين باز هم از لطف دوستان عزيزم احسان نوری و مهرداد عطايی سپاسگزارم كه در اين واويلای من نمی‌گذارند كه كار لنگ شود.

اما اين نبودن من حكايت دارد.

عصر روز دوشنبه گذشته به دعوت دوستان چهارمحالی راهی گندمان شديم.قرار بود خيلی‌ها باشند ولی به غير از ما اصفهانی‌ها فقط محمدجواد محبت آمده بود.شب‌شعر صميمی و جمع‌وجوری برگزارشد و جای همه‌ی دوستان خالي،شب را هم مهمان شاعر نازنين گندمانی محمود غلامی بود كه باز هم جای همه‌ی دوستان خالی بود.البته آقای محبت مهمان آقای اسكندری بودند.روز بعد هم بعد از صرف ناهار به اتفاق جناب محبت راهی اصفهان شديم.بگذاريد همين‌جا خيلی خيلی از سركار خانم ليلا اسكندری شاعر خوب گندمانی كه ما را شرمنده لطف و مهربانی خود كردند،سپاسگزاری كنم.ساعت ۶ بعداز ظهر روز سه‌شنبه در نوزدهمين همايش ادبی دختران شاهد حضور پيدا كرديم.حوالی ساعت ۷ بيژن ارژن عزيز هم به جمع ما اضافه شد.اين هم گذشت و شب را به اتفاق دوستان اصفهانی و كرمانشاهی تا ساعت ۶ صبح نشستيم.كمی خواب را دريافتيم و خلاصه ساعت نه و نيم صبح به طرف يزد راه افتاديم.در طول مسير به هر درختی كه می‌رسيديم به پيشنهاد آقای محبت يك چايی می‌خورديم.جای شما خالي!!!!ساعت هفت عصر بالاخره به يزد رسيديم.يعنی مسير سه ساعته را ده و نيم ساعت رفتيم.هشتمين همايش ادبی عطيه‌ی آسمانی بهانه‌ی حضور ما در يزد بود.ذكريااخلاقي،خليل عمراني،دكتر موسوی گرمارودي،فاطمه راكعی و بيشتر شاعران خوب يزد از قبيل محمدی كوير،احراميان،حاتمی‌نسب و غيره هم بودند.خلاصه ما كه قرار بود برگرديم،گرفتار لطف دوستان شديم و تا شعر بخوانيم و شام بخوريم ساعت يك بامداد بود.تابه اصفهان برسيم پنج و نيم صبح شده‌بودو خلاصه كارهايی هم كه باعث شده بود كه در يزد نمانيم را هم برای پنج‌شنبه و جمعه گذاشتيم.امروز هم كه در خدمت شما هستيم.

آنچه در اين سفرها از هر چيز ديگری قابل‌توجه‌تر بود ،دو مجموعه‌ی شعر است كه به حضورتان معرفی‌ می‌كنم.

۱-رنگ انار-بيژن ارژن-موسسه‌ی مهر تابان-۷۲صفحه-مجموعه‌‌ ی رباعی و فراغزل-اين دفتر بيشتر حاوی اشعاری فاطمی است .يكی از مهمترين بخش‌های اين كتاب پيشنهاد فراغزل است كه بعد از ۴ سال بالاخره در يك مجموعه به چاپ رسيد.نمونه‌ای از شعرهای اين دفتر را خواهيد خواند.

۲-سه‌پلك مانده به شب-سيدرضا محمدي -نشر سوره مهر-۷۶ صفحه-مجموعه‌ی غزل و مثنوي.

اين تا اينجا...

بقيه‌ش بمونه برای فردا.

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢