سلام دوستان

ابتدا ذكر يك نكته رالازم ميدانم .اين روزها به همت دوست نازنينم احسان نوري ليست نسبتاكاملي ازوبلاگ‌هاي ادبي در دست تهيه‌است كه لينك آنها در وبلاگ ما درج‌شود.به همين دليل و همچنين اصلاحات ديگري كه در دست است،ممكن است لينك بعضي از دوستان دچار مشكل‌شده‌باشد.ضمن پوزش از همه‌ي اين دوستان اميدواريم بزودي لينك تمامي آنها را به‌صورت فعال در دفترمان ثبت كنيم.

اما بعد...

راستش را بخواهيد حدود ده روز پيش من در كرج به منزل محمدرضا حاج‌رستم ‌بيگلو رفتم و گفتگويي را با او در مورد اين‌روزهاي غزل انجام دادم.در ابتداي بحث به‌نظرمي‌رسيد كه يك‌ساعت،وقت زيادي باشد ولي بعد از اينكه حرف‌ها گل‌انداخت،معلوم‌شد كه اين‌طور نبوده ونهايتا پس از يك ساعت حرف‌ها به نوعي ناتمام ماند چرا كه به‌لحاظ لزوم حضور در جلسه‌اي كه همان شب به دعوت شاعر آشناوصميمي روزگارما سركار خانم نغمه‌مستشارنظامي در منزل ايشان برقرار بود،وقتي براي ادامه‌ي گفتگو نداشتيم.به پيشنهاد آقاي رستم‌بيگلو قرار بر اين شد كه ايشان بعضي حرف‌هاي ناگفته يا ناتمام را به‌اضافه چندغزل تازه براي من بفرستند كه تا هنوز چنين اتفاقي رخ‌نداده‌است.پس ما از همين نوبت كم‌كم به درج اين گفتگو مي‌پردازيم با اميد به اينكه گفتگو بتواند شكل كاملي بيابد.

«-بخش دوم گفتگوهاي غزل معاصر را به محمدرضا حاج رستم‌بيگلو اختصاص داده‌ايم.دوستي كه من حداقل پنج،شش سالي است كه مي‌شناسمش و همين‌قدر بگويم كه به شناخت او از غزل روزگار خودش ايمان دارم.براي اينكه باز بحث‌هايي كه از طرف برخي دوستان مطرح‌شده‌بود مبني بر اينكه شخص من جهت گفتگو را تعيين مي‌كنم و جواب‌هاي دلخواهم را ازمصاحبه‌شونده مي‌گيرم و براي اينكه به‌قول معروف تسامح بيشتري برفضا حاكم باشد،قصددارم كه بخش عمده‌ي ماجرا را به‌عهده‌ي خود ايشان بگذارم.بازهم با همين سوال شروع مي‌كنم كه در مورد هر بخشي از غزل اين‌روزها كه آن را بايسته‌تر مي‌دانيد،صحبت كنيد.اتفاقاتي كه در غزل اين‌روزها مي‌افتد واشاره به آنها لازم‌تر است.سمت‌و سويي كه شما پيش‌بيني مي‌كنيد وتجربه‌هاي درست يا غلطي كه شكل مي‌گيرند.نظرات شما را مي‌شنويم با اين اميد كه اين گفتگو بتواند بري همه‌ي ما رضايت‌بخش باشد.

-من در واقع در غزلي كه اين‌روزها اتفاق مي‌افتد ،دو شق مي‌بينم.يكي اين شق كه به هرحال يك سري تجربه‌هايي اتفاق مي‌افتد كه عده‌اي با آن مخالفت و عده‌ي ديگري موافقت دارند و قسمت ديگر هم برمي‌گردد به اينكه در هرجاي دنيا،درهرزمينه‌اي،احساس شود كه چيزي براي اندوختن هست،ممكن‌است كه عده‌اي دور آن جمع شوند و سعي كنند چيزي براي خودشان بياندوزند.اعم از نام ،نان وحتا دانش.اينكه فرد حس‌كند كه اين موضوع، آبشخور جديدي‌است واگر اينجا بتواند سيراب شود،تكاملي كه مي‌خواسته را پيدا كرده و مي‌تواند به اعتبار علمي تازه‌اي دست پيداكندكه خوب در اين جريان تجربه‌هاي موفق،ناموفق،بد،متوسط و خوب هم اتفاق مي‌افتند.

اما گذشته از همه‌ي اينها شق دوم جرياني‌انكارناپذيراست كه در واقع وجود دارد.جرياني كه حتا اگر تا همين حالا چيز ايده‌آلي براي ارائه نداشته‌باشد ولي حركتي است كه نشان‌دهنده‌ي وجود انگيزه‌است.يك انگيزه‌ي ناخودآگاه و كاملا دروني و اين رويكرد نو به غزل آن هم توسط افرادي كه اگر قرار باشد از نظر اجتماعي دسته‌بندي شوند،به طبقه‌ي روشنفكري جامعه مربوط مي‌شوند، فكر مي‌كنم دليلي است بر اينكه نيازي ناخودآگاه احساس شده كه بايد غزل را از دريچه‌ي امكاناتي كه تا به‌حال داشته و ازآنها استفاده نشده نگاه‌كرد.يا حتا از دريچه‌ي پتانسيل‌هايي كه ممكن است به آنها توجه‌شده‌باشد ولي تجربه‌هايي جدي در آنها به منصه‌ي ظهور نرسيده‌باشد.اين ذهن مي‌خواهد كه كاركرد جديدي را از غزل به‌دست بياورد.اما آنچه كه به‌عنوان عقيده‌ي شخصي در خصوص آينده ي غزل و گذشته ي غزل به‌خصوص از مشروطه به اين‌طرف به آن معتقدم،در واقع تزي است تحت‌عنوان تز پروتستانيزاسيون غزل كه اميدوارم روزي چاپ‌شود .

كل ايده‌ي من اين است كه اگر ما به كليت و ماهيت غزل نگاه كنيم،به‌نوعي مي‌توان گفت كه غزل چكيده‌ي ادبيات كلاسيك فارسي است.به هرحال معيارهاي زيبايي‌شناختي و اتفاقاتي كه در خود غزل افتاده،چه در حيطه‌ي محتوا و چه در حيطه‌ي زبان ،با توجه به قواعد ثابتي كه غزل دارد از قبيل وزن مشخص،داشتن مؤلفه‌ي تثبيت‌شده‌ي رديف وقافيه و در نود و هشت درصد تجربه‌هاي گذشته هم تغزلي‌بودن متن مشخص‌است.

اين متن باتوجه به اينكه چكيده‌اي است كه از ديرباز خودش را حفظ‌كرده‌است و هنوز مخاطب ،شنونده،طرفدار،خريداردارد و هنوز جاي كار دارد،رفته‌رفته شايد تبديل به يك شيء راديكال شده بود.شيئي كه در ادبيات كلاسيك ما يك مقدار جنبه‌ي تقدسي داشت .شايد در فرصت‌هاي بهتري بتوان در مورد چرايي اين اتفاق صحبت كرد .آن موقع ابتدا بايد از چگونگي پيدايش غزل صحبت كنيم كه چگونه از قصيده جدا شد و به چه دلايلي به اين شكلي درآمد كه ما در حال حاضر داريم.افرادي كه به اين شيء راديكال وابسته‌بودند،احساس‌هاي مختلفي براي اين وابستگي در وجودشان بود.عده‌اي احساس دين داشتند،عده‌اي احساس مالكيت داشتند و همه‌ي اين ماجرا به اين مهم برمي‌گردد كه غزل قسمتي از سنت ديرين ما بوده و هست.حداقل هزار سال قسمت اعظمي از سنت و فرهنگ ما در ادبياتي رقم‌خورده كه غزل بخش بسيار مهمي از آن بوده‌است.اين تصوربه‌وجودآمده‌بود كه به يك سري از مولفه‌هاي تثبيت‌شده در غزل نبايد دست‌زد و اگر به اينها دست بزنيم ،كل تشكيلات و سازمان غزل فرو خواهد ريخت.اين تصور به‌وجود آمده بود كه هرچيزي كه افاعيل متقارن داشته باشد ،به‌اضافه‌ي ‌حدود ده،دوازده بيت با جنبه‌هاي تغزلي ورديف وقافيه و مصراع اول بيت اول مقفّا،غزل است.اين شناخت ابتدايي ما از غزل بوده اما مسائلي كه من عرض كردم در مورد شيء راديكال شدن غزل، اين بوده كه حتما بايد تغزلي باشدوفرم زباني وساختار زباني از پيش‌تعيين‌شده داشته‌باشد .در صورتي كه اگرما تعريف ابتدايي غزل را به رسميت بشناسيم،مي‌توانيم تمامي مسائل باقيمانده كه به عنوان مؤلفه‌ها وپارامترهاي غزل در نظرگرفته‌شده‌ را يا بشكنيم يا با آنها كنار بياييم يا آنها را تغيير دهيم و يا به نحو نويني از آنها استفاده‌كنيم.حالا من نمي‌خواهم مارتين لوتر باشم ولي در واقع در ذهنيت من اين اتفاق مي‌افتد كه مي‌بينم جامعه‌ي ما جامعه‌اي در حال توسعه وگذار از سنت به مدرنيسم است.حالا ما مي‌آييم به غزل نگاه مي‌كنيم.غزلي كه يك عنصر كاملا سنتي ‌و كاملا كلاسيك است.در عين حال مي‌بينيم كه جامعه‌ي مدرن ،هم به لحاظ فلسفي و هم به لحاظ كليه‌ي انگاره‌هاي فكري با آنچه كه مؤلفه‌هاي شناخته‌شده‌ي غزل است،در حال تضاد و تقابل است.مثلا اگرچه محوريت ومركزگرايي وقرينه‌ها از مؤلفه هاي ابتدايي مدرنيسم بوده ولي در نهايت خود مدرنيسم از اين مؤلفه‌ها فرار مي‌كند .مثلا زيبايي شناسي فرهنگ سنتي ما به طوري‌است كه يك آيينه را وسط قرار مي‌دهيم و دقيقا به شكلي متقارن يك چراغ‌لاله اين‌طرف آيينه مي‌گذاريم و يكي آن‌طرف آيينه.حتا معماري ما همين‌شكلي‌است.حوض ما،فواره‌ي ما،محراب ما ومناره‌هاي مسجدهاي ما همه قرينه‌سازي‌است.در صورتي كه در معماري مدرنيته دقيقا عكس اين اتفاق مي‌افتد.شما در طراحي نماي ساختمان مي‌بينيد كه يك مثلث كاملا مختلف‌الاضلاع كه ممكن‌است يكي از اضلاع آن هم انحنايي به بيرون يا داخل داشته‌باشد، از ساختمان‌هاي زيبا شناخته‌مي‌شود.

اگر ما شعر سپيد را به عنوان شعرمدرني كه در ادبيات ما نفس‌مي‌كشد در نظر بگيريم،در شعر مدرن ما دقيقا همين اتفاق افتاده است.اين شعر با افاعيل عروضي به‌جنگ برخاسته،هرگونه قرينه و هرگونه ارجاع به محوريت‌هاي خاص اعم از قافيه يا وزن را ناديده گرفته‌است.ممكن است كه ما وزن راصرفا قرينه فرض كنيم ولي خود افاعيل عروضي چون در تكرار مصراع را مي‌سازند،بازهم يك محورگرايي ديگر دارند.

حالا چه اتفاقاتي دارد در غزل مي‌افتد. . . .

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٢

ازکوچه‌های سوته

سلام دوستان.

قرار بود چندسطری درپاسخ نامه‌ای که در مطلب قبلی درج شده‌بود.بنويسم.ضرورت اين پاسخ‌گويی نيز بيشتر از سرادب است نه محاجّه و توجيه.با توجه به اينكه بلدنيستم متكلف و مصنوع بنويسم،به ذكر چند نكته بسنده‌می‌كنم.

‹دوست خب من!اولا اينكه فكرمی‌كنم قدری سوء‌تعبير رخ داده‌است و تو سرمستی مهر را با نخوت صدارت اشتباه گرفته‌اي و جالب و تعجب‌انگيز اين‌كه اگرچه نه دقيق، بوبرده‌بودي كه آن روزها را درگيرماجرايی عاطفی بودم.حالا از اين توضيح هم كه بگذريم،می‌خواهم چيزی بپرسم.دوست خوب من!به قول تو هنوز حسين منزوی زنده‌است.به قول من الان نفس‌های تازه‌ای مثل محمدجوادآسمان،عليرضا بديع،ريحانه رسول‌زاده و ديگرانی از اين قبيل با فاصله‌ی سنی قابل توجه از من و تو دارند دو اسبه می‌تازند و به قول دوست ديگرمان كه قدری هم از كوره در رفته‌بود،مگر من غير ازنوشتن يك غزل نيم‌بندكاری كرده‌ام؟تازه اين عزيز خيلی به من لطف كرده‌اند و كاش می‌دانستند كه من به همان نيم‌بند هم ايراداتی دارم كه باعث می‌شود به بند توهماتی كه بعضی از دوستانم به آن گرفتارند،نيفتم.پس ماجرای صدارت چيست؟من نه مانيفست نوشته‌ام و نه موجی راه انداخته‌ام كه همان هم اگر آگاهانه اتفاق بيفتد،نه معنی اعلان صدارت می‌دهد و نه فی‌نفسه می‌تواند خالی از فايده باشد.قصد ما از روز اول فراهم‌كردن محيطی بوده كه بعضی حرف‌هايی كه خيلی جاها درگوشی زده می‌شود را ،علنن ذكر كنيم تا شايد حاشيه‌ها كمترشوند و به متن بيشتر پراخته‌شود.مجتبی صادقی و ديگرغزلسرايان جوان آگاه نيز آنقدر در فضای غزل بوده‌اندوتلاش كرده‌اند و دست‌وپا زده‌اند كه بدانند اينجا هيچ فردی نمی‌تواند به تنهايی ادعايی داشته‌باشد.شما از ضرورت گفتيد و ظاهرن يادتان رفته‌بود كه بعضي اوقات می‌توان از برهان خلف استفاده‌كرد.يادتان رفته كه گاهی می‌توان به جای اثباتی عمل‌كردن به يك نتيجه‌ی سلبی رسيد.حالا بعضی‌ها به اشتباهاتشان اعتراف می‌كنند و بعضی ديگر هم آنقدر روی اشتباهاتشان پافشاری می‌كنند كه جامعه غلط‌هايشان را بگيرد.
من خيلی ممنونم كه شما تا اين حد نگران آينده‌ی من هستيد ولی اين موضع شبيه موضع پدری است كه فرزند عاشقش را از عاشقی منع می‌كند.اين پدر حتا ممكن‌است خودش هم عاشقی كرده‌باشد و حالا يادش‌رفته‌باشد يا به‌اندازه‌ی پسرش پايمرد نبوده‌باشد.مسلمن شما به‌اندازه‌ی همين منی كه هيچ كاری نكرده‌ام هم برای غزل هزينه نكرده‌ايد وحالا خيلی معقول‌تر از من برخورد می‌كنيد.من فقط همين را دانسته‌ام كه اولين ضرورت را علاقه و استعداد فرد معلوم می‌كند.علقه‌ای كه می‌تواند در سطح جامعه نيز تسری پيداكند و به يك ضرورت اجتماعی تبديل‌شود.من فكر نمی‌كنم شما كه داريد در مورد نحله‌ای كه به غزل‌اين روزها مربوط می‌شود صحبت می‌كنيد حق داشته‌باشيد از كنار اين سوال اساسی كه  ‹دوران غزل تمام شده يا حياتی دوباره يافته؟› آسان بگذريد.مامانده‌ايم كه همين چيزها مشخص شود.ما هم دنبال اين می‌گرديم كه آيا قالب غزل با همان جوهری كه شما از شعر می‌جوييد ،منافاتی دارد يا نه اما دنبال يك استدلال خلاق می‌گرديم نه حفظيات آكادميك.نكته‌ی جالب اينكه درغزل هميشه غمزه‌ای بوده كه آنهايی كه پز نخواستنش را هم می‌گيرند،نمی‌توانند دل از دستش رها كنند.نمونه‌هايش بسيارند.اما اسم‌بردنشان نه لازم است و نه شايسته.از ابتدای تولد شعرنيمايی گرفته تا همين حالا.از كتاب‌ها و مجلات ادبی گرفته تا همين صفحات مجازی اين افسون هست.دوستی می‌گويد كه غزل فلان و از طرف ديگر مانورهای غزل‌گرايانه راه می‌اندازد.حضرتی در فلان مجله فلان حرف‌ها را می‌زند و بلافاصله در بهمان همايش غزل‌هاي قرن چهارمی‌اش را می‌خواند.من اين قصه را نمی‌فهمم.حس می‌كنم موقعيت اين عده‌مثل كسی است كه بالای سر يك جوی خاكي ايستاده و منتظر است ببيند كه كدام طرف را آب می‌برد تا به طرف ديگر بپرد.اما ديگرانی هم هستند كه حاضرند حتا به‌گل ولای آلوده شوند تا به نتيجه برسند.آيا موقعيت دوستان غيرغزل‌سرا در شعری كه شما دنبالش می‌گرديد،محكم‌تر از غزلسراهاست؟تنها برگ برنده‌ی آنها اين است كه حرف‌هايشان عجيب،غريب‌تراست.مگر جوانی كه می‌آيد و مجموعه‌ی نابی مثل ‹عصرحجر›را ارائه‌می‌كند،يكی از آن همه ژست را می‌گيرد؟مگر ضرورتن با غزل مشكلی دارد؟قصه اين است كه حواشی بر متن چيره‌اند.برتری آن جوان اين است كه غزل را هم خوب می‌شناسد و می‌داند كه بازی نيست.اگر كسی در ادبيات اين سالهای ما شاملو نشده اصلا بد نيست .چرا؟چون ۱-وجود مكرر ضرورتی ندارد و آن همه كه زور زدند كه مثل شاملو بنويسند و از روی دست او فكركنندهم به‌جايی نرسيدند و نمی‌رسند.۲-شاملو هم از اول جوانی شاملو نبوده كه هم‌نسلان من و تو شاملو باشند۳-ضرورت‌های فكری جامعه اين‌روزها ديگر به كسی اجازه‌ی پيامبری نمی‌دهد.موقعيت اجتماعی شاملو موقعی تثبيت‌شد كه همه دنبال پيامبر و امام و رهبر می‌گشتندو هزار و يك دليل ديگر...
در مورد تقسيم غنايم هم لازم است بگويم كه شما چرا نگرانيد؟ديگراني كه شما را نمی‌شناسندفكرمی‌كنند دنبال سهم خودتان می‌گرديد.اگر غنيمتی نبود ، دست ما خالی می‌ماند و دست ديگران پر.پر از دانستن اينكه غزل در كدام حيطه قابل پرداختن است.اميدوارم شاد وپيروز باشي.›

اما می‌ماند يك نكته و آن‌هم پيام‌های آقای قزوه بر اين يادداشت است.راستش را بخواهيد من هم باورم نمی‌شود كه اين پيام‌ها را خودايشان نوشته باشند.حالا چرا؟بگذريم!!اگرهم بنابرآنچه در برخی كامنت‌ها آمده قرار شد زير بليت كسی برويم و از كسی مايه بگذاريم،انتخاب‌های بهتری خواهيم داشت.

و ديگر اينكه شايد اين نامه برای يك وبلاگ تخصصی خيلی شخصی بود اما فكرمی‌كنم كه بهانه‌ای بود برای اينكه تمرين تازه‌ی ديگری در شنيدن حرف ديگران اعم از مخالف و موافق داشته‌باشيم.من مطمئنم همان عزيزانی كه فحش می‌دهند،اگر من بتوانم حسن‌ظنّم را اثبات كنم ديگر فحش نخواهند داد.از طرف ديگر خدای نكرده اگر به اين نتيجه هم نرسيديم،بالاخره روزی فحش‌های عزيزان تمام می‌شود و مجبور می‌شوند با لحنی پذيرفته‌تر بنويسند.

 

اماغــــــــــــــــــــــــزل

امروز را از كوچه‌های سوته می‌خوانيم.سيدمحمدعلی‌رضازاده را همه‌ی آنهايی كه غزل اين سال‌ها را می‌شناسند،به خوبی می‌شناسند.اين جوان مازندرانی نازنين سالهاست كه در نهايت سكوت كارخودش را می‌كند و هيچگاه هم سير صعودی خودش را در غزل ازدست نداده‌است.بارها از او كه لطف بسياری هم به حقير دارد،خواهش‌كردم كه چند غزل برايم بفرستد كه هربار به دليلی اين اتفاق نيفتادونهايتا بايد ممنون آقای اميرمرزبان مدير وبلاگ اتاق۲۰۳ باشم كه اين سه غزل سيد را در اختيار من گذاشت.برای هردوی اين عزيزان آرزوی شادی و تندرستی داريم.

 

ديوانه‌ی دوزيست!دوچهره!دوآب و خاك!
ای ماه از سياهی چشمان تو هلاک!

شايدنشانی تو ميان دل من است
بی‌شهر،بی‌خيابان،بی‌کوچه،بی‌پلاک

ای گيسوان پولكی‌ات پله‌پله تار!
ای چشم‌های مخملی‌ات گريه‌گريه پاك!

می‌خواستم بگيری و نقاشی‌ام كنی
بی‌چشم ولب،بدون دل‌وروده،چاك‌چاك

هرجورميل توست،برقصم؟بگو!چه‌غم
هرطورعشق توست،بميرم؟بگو!چه باك

شالوده‌ی كدام جهان‌بينی من است
چشم تو اين چراغ مضامين شبهه‌ناك؟

جادويی هزاره‌ی سوم!سماع محض!
فرزندخوانده‌ی گل‌و دريا و نان وتاك!

حالا كجا نشسته‌ای ، ماهی‌پری من؟
تولحظه‌ای نداشته‌ای وجه اشتراك
باميزوصندلی‌واتاق‌وچراغ‌ودر
يا مردم كشيده‌سر از شانه‌ی ضحاك

دنيای تو بدون زمان سير می‌كند
بی‌ساعت و دقيقه و بی‌زنگ و تيك...تاك

 

می‌ماند دوغزل ديگر طلب شما كه در نوبت‌های آينده تقديم خواهيم‌كرد.



  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢

پيک پی‌خجسته

ابتدا ذکر يک نکته را لازم ميدانم .اينکه ظرف همين روزها گفتگوی ما با محمدرضا حاج‌رستم‌بيگلو را خواهيد خواند.اين گفتگو ضبط شده و در دست ويرايش‌های قبل از درج است.مطمئنيم بدتان نخواهد آمد.اين بار حرف‌ها از زاويه‌هايی ديگرند.

اما بعد...

علاوه بر تمام کامنت‌ها و ايميل‌های دوستان عزيز صندوق پستی ما نيز يکی از کانال‌های ارتباطی ماست و نامه‌هايی را به ما می‌رساند که همه‌ی آنها را با شوق می‌خوانيم و به‌مهر می‌پذيريم.يکی از اين نامه‌ها که چندروز پيش و قبل از سفر من به کرج و تهران به دستم رسيد از دوست نازنينم داريوش مفتخرحسينی است.او را از سال۷۷ می‌شناسم.معرف ما به همديگر شعر بوده‌است و بعد روابط دوستانه‌ی اجتماعی.او شايد غزل را جدی نگرفته باشد ولی هر وقت غزلی نوشته نشان داده که می‌تواند بی‌عيب و سالم بنويسد و نمکی هم بپراکند.او اين روزها وبلاگ رودبنه را هم می‌نويسدوبيشتر به تجربه‌های سپيد دست می‌زند.نمی‌دانم درج نامه‌ی او که بيشتر نامه‌ای دوستانه است درست باشد يا نه ولی فکر می‌کنم که اين نامه را برای شما هم بنويسم تا اگر در جاهايی از اين نامه با دوست من هم‌عقيده‌هستيد يا اختلاف نظرداريد بنويسيد تا به من هم کمکی کرده‌باشيد.به‌هرحال او می‌تواند نماينده‌ی مخاطبين غيرحرفه‌ای آگاه غزل امروز ايران باشد.من نظرات شما را در مورد اين نامه خواهم خواند و بعد جواب آن را خواهم نوشت.بخوانيد!...

 

ابراهيم عزيزم سلام

خسته نباشی

نمی‌دانم دايره‌ی طرح نظرات متفاوت در وبلاگ غزل‌امروز تا کجاها گسترده می‌شود و آيا از محدوده‌ی درج نظرات هم‌سو با منويات خودت فراتر می‌رود يا نه.و نمی‌خواهم با گفتن اباطيلی از اين دست که :«شما را شاعری متسامح می‌دانم»و«يقين دارم که بزرگترين هدفتان تحقق تضارب آرا در باب شعر امروز است»برايت قيود اخلاقی ايجاد کنم.
اين نامه طرح حرف‌هايی است که مخاطب اصلی‌اش ابراهيم اسماعيلی است.چون به خاطر تعلقاتی که احتمالا بين ماست برایم مهم است که ابراهيم ۲۰ يا ۳۰ سال ديگر کجای شعر معاصر ايستاده‌است و مسلما مشابه اين نامه را برای موجوداتی از قبيل «عبدالجبار»و«عبدالستار»و«عبدالبقال والچقال برای يک لقمه نان حلال»نخواهم نوشت.چه بسيارند شاعران گرانقدر و آبرومندی که زنده و مرده‌شان اگر خاری بر سر شعر پارسی نزند گلی نخواهد زد.
به رسم پهلوانی هم که شده يک موی سپيد «حسين منزوي» را به صدها شعر سپيد و سياه شعرفروشان نان‌وآب‌دار نخواهم فروخت که شاعر باشد يا نباشد مرد است و بسرايد و نسرايد متوليان اداری نابرحق شعر امروز ايران -تمام‌قد حتا-تا زانوی او هم نيستند. 

الغرض
موجی<جريانی<نحله‌ای يا هر چيز ديگری راه افتاده تخت عنوان غزل امروز يا غزل معاصر يا غزل مدرن يا...
اينکه اصولا غزل هنوز هم می‌تواند در ادبيات امروز ايران حافظی برانگيزد يا نه؟دوران غزل تمام شده يا حياتی دوباره يافته؟ويا اين جريان جديد غزل اصالت دارد يا نه؟اولا به حرف من ارتباطی ندارد <ثانيا نه‌قصد تعيين تکليف برای شعر امروز را دارم و نه صلاحيت‌اش را.

اما...
به‌وجودآمدن هر پديده‌ی جديدی چه در شعر و چه در ساير هنرها قاعدتا پاسخ‌گويی به نيازی‌است که لابد توسط کسی يا کسانی احساس شده وآنان را به تکاپو واداشته‌است و مسلما جريانی اصيل‌تر است که از نيازی واقعی‌تر و اساسی‌تر سرچشمه گرفته باشد که مصداق روشن آن «نيما»و انقلاب ادبی اوست و اين نياز مسلما بايستی نيازی باشد مربوط به جوهرشعر وهنر ونه‌اينکه «داريوش»به خاطر نياز به شهرت يا نياز به استيلا بر «ابراهيم»دست به توليد يک سبک ادبی بزند!

....سالها پيش مکان مقدس و متبرکی احداث‌شد به نام «حوزه‌هنري»که کارش به نيت پرورش استعدادهای هنری جوان(البته در راستايی معين)شروع‌شد و به فروش سيگار رسيد(در زمان آقای نيم‌زمزم).
تعدادی جوان پرشور والبته متعهد در آنجا جمع‌شدند (که امروز اکثر آنها حتا با لورکا و نرودا هم قهوه نمی‌نوشند!)يکی شاعرشد<يکی فيلم‌ساز<يکی نويسنده و...يکی هم آمد ميرغضب شود ميرشکاک شد.
امکانات بالقوه وبالفعل حوزه در اختيار آنان قرارگرفت تا فرهنگ ايران يک بار ديگر تسلط مافيا را بر خود احساس کند(والبته از حق نگذريم تنی ‌چند از آنها صاحب استعداد بودند و معدودی صاحب انصاف)چندسالی گذشت و آنان پياپی توليدات خود را به خورد خلق‌الله می‌دادند و هندوانه هم لای بغل هم می‌گذاشتند...تا يکی از آنان مرتد شد <يکی استاد معظم < يکی تاجر < يکی مجری تلويزيون و...تا...
جوان‌هايی از راه رسيدند مستعد و گاه غيرمتعهد که برای چاپ آثارشان نه‌تنها کسی دستشان را نمی‌گرفت که جواب‌های سربالا و طعنه‌آميز ناشران تمام ذوق و شوقشان را سرکوب می‌کرد و مجبور بودند که با قرض و قوله و التماس کتابشان را با تيراژ۵۰۰عددچاپ کنند در آرزوی روزی که نامی داشته باشند و ناشران نادم از اعمال خويش<پاشنه‌ی در خانه‌ی آنها را کنده و بر سر يکديگر بکوبند.

حالا...
جوان‌های خشمگين و سرخورده تمام آنچه بر سرشان می‌آيد را از چشم جوان‌های نسل قبل می‌بينند که امروز حاج‌آقاهای آبرومندی هستند که می‌توانند به راحتی از هر «گروسٍ...ی»شاعربسازند و خزعبلاتش را چاپ کنند و...پيداکنيد پرتقال‌فروش را<توی اين هير و وير <شعر<اين «مظلوم من الازل الی‌الابد» می‌شود مستمسک.

تو را به حرمت همه‌ی آن ...هايی که با هم نخوانده‌ايم قسم<آيا براساس حب و بغض آن‌هم در حاشيه‌ی شعر می‌توان جريان ادبی برپا کرد؟حضرت‌عباسی شعری که آقای «صادقي» در مصاحبه‌ی خود در مصاحبه‌ی خود آن را به‌وحشت‌اندازنده‌ی «هوشيارانصاری‌فر و علی عبدالرضايی و...»می‌داند از نيازی واقعی برای ايجاد جريانی جديد استفاده‌می‌کند؟آيا نامبردگان را نمی‌توان با روش‌های ديگر بيشتر ترساند؟؟؟آيا شعر وسيله‌ی تسويه‌حساب‌ است يا نردبان ترقی يا لولوخرخره؟دعوا بر سر چيست؟
«مااين جو را ايجاد کرده‌ايم»آقای صادقی از چه سخن می‌گويد؟او می‌خواهد سند کدام افتخار را به سينه‌ی خود بزند؟آيا هنوز هيچ‌نشده گمان می‌کنيد که اين به‌ا‌صطلاح رويکرد جديد به غزل يقينا جايی درخور در ادبيات ايران خواهدداشت و نگرانيد که متولی آن فلانی نشود و مجتبی صادقی بشود؟
من از آقای صادقی شناخت کاملی ندارم و هادی خوانساری‌ها هم بايد شعر بگويند و بنوسيند تا معلوم شود که «شاملو»شاعراست.روی من با اين آقايان نيست که کينه و مهری نسبت به هيچ‌کدامشان ندارم اما اين را می‌گويم که :شما هنوز به جنگ‌نرفته بر سر غنايم جدل می‌کنيد؟وزنان و دختران اسير رابرای خود صيغه می‌کنيد؟
بلاتشبيه اين کار مرا به‌ياد تلويزيون‌های اپوزيسيون(ببين يک واژه تا کجا می‌تواند مبتذل شود)خارج از کشور می‌اندازدکه چنته‌ی هرکدام از ديگری خالی‌تراست وهيچ غلطی هم نمی‌کنند(بلاتشبيه)واز صبح تا شام توی سر هم می‌زنند تا خود را اثبات کنند.

مراببخش عزيز دل ولی بگذار واقعيت دردناکی را برايت بگويم در سفر اخيرم به اصفهان نخوت دردناکی را در تو ديدم که جگرم را سوزاند وتنها تسکينم اين بود که دل صافت نخواهدگذاشت چروک تفرعن بر پيشانی بماند <تفرعنی که يحتمل ناشی از تکيه‌زدن بر کرسی صدارت غزل امروز ايران است.
گمان نمی‌کنم در هيچ لغت‌نامه‌ای معادلی جامع برای واژه‌ی «ندار»آمده‌باشد.اين نامه به خواست خودت که جذب نظرهای متفاوت بود و پشتوانه‌ی نداربودنم با تو نوشتم <اگرمی‌دانم زودرنجی ولی اميدوارم از شنيدن درددل‌های يک «هم‌نمک»چينی بر ابرويت ننشيند و خاطر نازکت مکدر نشود.

 

                                                                         باتمام آرزوهای خوب

                                                                        داريوش مفتخرحسينی

                                                                             تهران۲۷/۷/۸۲  

 

واما برای اينکه حوصله‌ی دوستان هم سرنرود به دوغزل از يکی از شاعران خوب استان فارس مهمانتان می‌کنيم.

محمدکاظم حسينی زاده‌ی ۱۳۵۲در پاسارگاداست و اين روزها در سعادت‌شهر زندگی می‌کند.

 

قفل<ديوارها<نبايدها <از همان روز ابتدا نقطه
راه پرواز را به من بستند<ازپرانتزگرفته تا نقطه

آسمان ابری‌است اما باز زير گريه نمی‌زند فرياد
اين دريچه هميشه مسدوداست بغض‌ها مانع‌اند يا نقطه

زندگی جمله‌ای سوالی‌شد يک علامت سوال شکل عصا
من که با مرگ زندگی‌کردم آخر جمله‌ام چرا نقطه

زندگی کوچه‌ای که بن‌بست است هستی‌ام را به باد تن دادم
زندگی شسته دست خويش ازمن <صورت خيس اشک را نقطه

هفت‌خطی که روزگار شما خط‌به‌خط دست‌های او را خواند
خورده رودست شاعری تنها <له‌شده مثل زيرپا نقطه

اين‌قدر بايد ونبايدها < دلخوشی‌های من شده شايد
خسته از بال‌های بسته‌ی خويش < آه کی می‌شوم رها نقطه!

کی از اين حرف‌های تکراری کی از اين آسمان بی‌باران
کی؟بگو <پس چرا نمی‌گويی؟گريه‌می‌کرد بی‌صدا نقطه

قفل بردست و بردهان زده‌اند تا نگويم که دوستت‌دارم
عشق يعنی که بازهم باران < عشق يعنی که چندتا ...

 

 

وقتی که ابری‌است هوای پرند‌ها
دنيا چه کوچک است برای پرنده‌ها

حالا سکوت‌کن که صدايی‌است بس بزرگ
شليک می‌شود به صدای پرنده‌ها

درشهرهای ما که قناری خريدنی‌است
ديگر چه‌کم‌شده‌است بهای پرنده‌ها

جزسنگ يا فشنگ چرا هيچ‌کس دگر
پاسخ نمی‌دهد به «چراي»پرنده‌ها

واکرده‌ايم پنجره را رو به آسمان
جت‌ها نشسته‌اند به جای پرنده‌ها

نقش طناب‌ها که به‌روی گلوی ماست
پيچيده‌اند حال به پای پرنده‌ها

جرم شماست عشق < جنون < سهم‌تان قفس
پرواز کم نبود خطای پرنده‌ها

دی بود و می‌نشست فقط برف روی برف
ديگر اثر نداشت دعای پرنده‌ها

پروازکن <برو!برو ابری‌است آسمان
اين‌جا نه جای توست نه جای پرنده‌ها

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢

فرشته ها خود کشی کردند

سلام رفقا

سید مهدی موسوی یکی از دوستانی است که این روزها سعی میکند غزل را به گونه ای دیگر بنویسد. تجربه های موسوی با اینکه گاه رنگ ماجراجویی به خود می گیرد ولی باز قابل تامل است

 

 « فرشته ها خود کشی کردند » نام مجموعه اشعار سید مهدی موسوی است در 114 صفحه .لازم به تذکر است که متاسفانه مجموعه از گرفتن مجوز محروم شد والبته  خوشبختانه آقای موسوی جسورانه پای شعر هایشان ایستادند و چاپ کردندو ...  ایشان از گرفتن هر گونه وجهی در قبال کتابشان نیز خود داری نموده اند

به ایشان خسته نباشید می گوئیم و اما غزلی از این مجموعه را امروز با هم می خوانیم :

 

                                              

  بیا! بپر! به خدا حجم آسمان کم نیست

 

برای  عشق اگر عاشقی، زمان کم نیست

 

دوباره آمده ای تا دوباره گریه کنی

 

عزیز! ما خودمان دردهایمان کم نیست

 

در اوج مردن و در اوج مردن و در اوج ...

 

همین دلیل برای پرندگان کم نیست

 

بیا و نقش بده قصٌه را به عهده بگیر

 

در این دیار غم انگیز قهرمان کم نیست

 

بیا و فرق بکن مثل سنگ، بی احساس

 

اگر نگاه کنی قلب مهربان کم نیست

 

بگو که «مریم» و «مهدی» نترس! راحت باش

 

و گرنه مرد جوان و زن جوان کم نیست!

 

بیا! بپر! به خودت فکر کن که میمیری

 

و ارتفاع سپید آپارتمان کم نیست

 

برای خواندن کارهای تازتر ایشان میتوانید به وبلاگ « غزل پست مدرن و » سری بزنید

 

 

 

پنجشنبه

امروز فرصت کنگره‌ی بندرعباس تمام شد و ما هم کار نفرستاديم.دليلش هم بماند تا بعد.فقط ذکر همين نکته لازم است که نوع برگزاری و دعوت‌ها را آنگونه که بايد منصفانه و دور از حکايت‌های پشت‌پرده نمی‌دانيم. گفته‌باشيم که بعد اگر حرفی نزديم نگويند حالا که دعوت نشده‌اند شلوغ می‌کنند.

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

شاعرٍ حسابدار!!!!

اگرروزي قرار باشد نازنين‌ترين غزل‌سراهاي جوان ايران را انتخاب كنند،بي‌ترديد حسين حسيني از كانديداهاي اصلي‌ است.خودش مي‌نويسد:“براي هيچ‌كس نه،شايدبراي خودم تنها ارديبهشت 60 اتفاق افتادم.يكي از همين روزهاي گرم و شرجي تيرماه رشت متوجه‌شدم كه درسم تمام شده ومثلا كارشناس حسابداري‌ام و مدام به اين فكر مي‌كنم كه شاعرحسابدار خوب‌است يا حسابدار شاعر؟شايد هم يك نفر فقط آدم باشد از همه‌ي اينها بهتراست”. اين بار دو غزل او را به شما هديه مي‌كنيم.

 

پري من غم تلخي است غم تنهايی
همه‌ي عمر مرا زيست غم تنهايي

پري من دنيا وسعت تنگي‌است كه تو
دائما فكر كني بين همه تنهايي

“با درود آمدي و بي‌بدرودي رفتي”
اين‌چنين بود نخستين قدم تنهايي

آه تنهايي،تنهايي،تنهايي،تن
و دلي تنگ به‌نام حرم تنهايي

دل بيماري كز نور دوچشمم خون شد
جريان يافت،چكيد از قلم تنهايي

اين قضايي‌است كه تقدير به‌خورد ما داد
كه به‌قدر من دلتنگ تو هم تنهايي

پري كوچك من فاصله بين من و تو
آنقدر هست كه باشم،بروم،تنهايي

سيل ماهي‌ها گرد تن تو مي‌رقصند
مرحبا اي پري محترم دريايي

 

 

سخت است از تو دل بكنم پاره‌ي تنم!
اما رسيد لحظه‌ي از خود بريدنم

آنقدر با تو فاصله‌دارم كه پيش روت
مي‌ايستم مردّد و غمگين كه اين منم؟

آيينه‌اي كه مي‌شكند در برابرت
هرچند در تصور تو سنگم،آهنم

من بركه‌اي شبيه به رودم كه ساكن است
بيهوده‌بود فكر به دريا رسيدنم

آخر به اين مترسك بي‌پا سري بزن
من سالهاست تشنه‌ي با تو دويدنم

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢

گنه قند و ابنای آدم شکربند

                                     

خيلي از دوستان طلب شعركرده بودند.با دوغزل منتشرنشده از حسين منزوي موافقيد؟

 

باچه نامي؟از كدامي؟ازكجايي ؟اي هراس!

اي هراس نانجيب ناكجاي ناشناس

اي ترا پناه داده من به جان‌جان خود

وي تو حرمت مرا نداشته به خيره پاس

يار پا‌به‌پاي من ولي نه از براي من

اي رفيق نيمه‌راه ناتمام ناسپاس!

تا ببينم و نبويم و نگويمت به كس

خون صدسياوشم گشوده از رگ حواس

تا تو نعره مي‌زني ميان تنگه‌هاي هول

كو قرار امن و عيش كوچه‌باغ‌هاي ياس؟

ميوه‌ي گسي و تا كه ديرتر رسي مرا

پيش روي تو گشوده دست‌هاي التماس

#

اي تداعي مجسم شئامتي غريب!

شكل آن سياهپوش صاحب نقاب و داس

 

 

 

فرود آمدم از بهشتت در اين باغ ويران خدايا

فرود آمدم تا نباشم جدا زين اسيران خدايا

مگر اين فراموشخانه به زير نگين شما نيست؟

كه كس حسب‌حالي نپرسيد ازاين گوشه‌گيران خدايا

پشيمانم اززرشدن‌ها مرا آن مسي كن كه بودم

به‌خود بازگردان مرا و زغيرم بميران خدايا

به‌جز سايه‌هاي ابوالهول دراين لوح وحشت عيان نيست

چه خشت و چه آيينه پيش جوانان و پيران خدايا

به باغ جهانت چه بندم دلي را كه بسيارديده‌است

كه حتا بهار جنانت پراست از كويران خدايا

گنه قند و ابناي آدم شكربند آيا روا بود

برآن لوح، دوزخ‌نوشتن بر اين ناگزيران خدايا؟

جهانت قفس بود و اين را پذيرفته بوديم،اما

نه هم‌بندي روبهان بود سزاوار شيران خدايا

گرفتم بهشت‌است اينجا ولي كو پسند دل ما؟

چه داري بگويي تو آيا به دوزخ‌ضميران خدايا؟

#

اگرديگران خوب،من بد،مرا اي بزرگ سرآمد!

به دل‌ناپذيري جداكن از اين دلپذيران خدايا

 

بعدالتحرير:

۱-به زودی گفتگوی ديگری با يکی از غزل‌سرايان شناخته‌شده‌ی اين روزگار خواهيم داشت.منتظر باشيد و نظراتتان را در اين مورد دريغ‌نکنيد.

۲-از همه‌ی دوستانی که علاوه بر اظهار نظرهای اينترنتی از طريق تلفن و نامه ما را مورد لطف قرار دادندممنونيم.

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢

گفتگو-۵

سلام.امروز آخرين بخش مصاحبه‌ي من با مجتبي صادقي را خواهيد خواند .تجربه‌اي كه هم براي من و هم براي وبلاگ‌هاي جدي غزل ،اولين بود و همين اولين بودن مي‌تواند عذر بسياري از كاستي‌ها باشد و از طرف ديگر هم مي‌تواند تلنگري باشد براي اينكه تك‌تك ما به اين فكر كنيم كه در اظهارنظرهايمان چقدر صادق و بي‌شائبه‌ايم.اتفاقات جالب توجهي ظرف اين مدت افتاد كه به‌نظر من همه قابل تامل هستند.از طرفي با صداهاي پنهان يا ناشنيده‌اي درغزل مواجه شديم كه حالا ديگر برآمده‌اند و اين بايد باعث خوشحالي همه‌ي ما باشد.از طرف ديگر با برداشت‌هاي نه‌چندان منصفانه‌ي برخي دوستان مواجه شديم.از سويي با نظرات برخي دوستان متوجه ضعف‌هايمان شديم واز همه مهم‌تر در ادمه‌ي اين راه مطمئن‌تر و مصمم‌تر شديم.ناسزاهاي دوستان را پذيرفتيم و حتا تماس‌هاي تلفني تهديدآميزشان را برتافتيم.دروغ‌هايي به ريشمان بسته شد از اين قبيل كه اينها حرف‌هاي مجتبي صادقي نيست و اشتباهاتي هم كرديم كه در ذيل همين سطور به اولين آنها اعتراف خواهم‌كرد.

حدود شش‌ماه پيش در منزل يكي از دوستان ،طفيلي مهماني سه‌نفره‌ي ايشان به افتخارآقاي شمس لنگرودي بودم.صحبت‌هايي درگرفت و من خوب يادم هست كه آقاي شمس در مورد آقاي هادي‌خوانساري ازمن پرسيدند و بعد هم گفتند كه آقاي خوانساري ظاهرا در حال گردآوري مجموعه‌اي در غزل جوان است.من هم عرض كردم كه ظاهرا از حضرتعالي نيز مقدمه‌اي در اين مجموعه هست.ايشان فرمودند كه من چيزي ننوشته‌ام و آنچه بوده در حد يك گپ تلفني بوده كه آن‌هم به سفارش آقاي كريم رجب‌زاده صورت پذيرفته‌است.منِ ابراهيم اسماعيلي هم اين قول را نقل كردم.اما ظرف همين چندروزگذشته آقاي هادي خوانساري تصوير دست‌نوشته‌ي آقاي شمس لنگرودي را در وبلاگ چريك ارائه فرموده‌اند تا نشان بدهند كه اين وسط اشتباهي صورت گرفته است.من براي آقاي خوانساري نوشتم كه آنهايي كه نظراتشان براي من مهم است همه من را مي شناسند و من نيز آنها را. اما به‌هرحال فقط وفقط در مورد آقاي شمس دست‌هايم را به تسليم بالا مي‌برم و به پوزش برسينه مي‌گذارم.اميدوارم كه خداوند گناهكار را ببخشد.از طرف ديگر خوشحالم كه اگرچه با اشتباههايم، تاواني را در راه تمرين تساهل و درست‌انديشيدن مي‌پردازم.

واين هم آخرين بخش گفتگوي من با مجتبي صادقي.منتظر صداهاي ديگر باشيد...

-من فكر مي‌كنم كه اين تحريف در سطوح مختلف اتفاق مي‌افتد.كساني كه اين تحريف را رقم‌مي‌زنند براي سطح عامه جداگانه طرح مي‌ريزند و براي سطوح حرفه‌اي‌تر نيز جداگانه فكرمي‌كنند.به عنوان مثال ما نمي‌توانيم تاثيرداوري‌هاي كنگره‌ها و جشنواره‌ها و همايش‌ها را كتمان كنيم.مثلا عنايت كنگره‌ي بندرعباس و همايش شب‌هاي شهريور به نوع خاصي از غزل را در نظر بگيريد.من مي‌خواهم نظر شما را در مورد رمانتيسم‌نوجامه‌اي كه دوباره در غزل اين‌روزها خودنمايي مي‌كند و تاثيري كه همان داوري‌ها بر پيدايش آن داشته‌اند ،بدانم.

-به هرحال اگر خوب نگاه‌كنيم،خواهيم ديد كه حركت آنقدر فراگير شده كه حتي همين‌ها هم به نوعي از معتدلين جريان نوهستندو كساني كه در اين كنگره‌ها شركت مي‌كنند،غير از اين‌ها نيستند.همه‌ي كساني كه شركت مي‌كنند از همين جريان هستند.حالا يك نفر مثل آقاي رستم‌بيگ‌لو خيلي تندروست.ديگراني مثل من يا شما متوسط اين قضيه هستيم و يك نفر هم مثل آقاي فرجي دست‌چندم اين قضيه‌است.مثلا اگر در همدان شعر آقاي فرجي به‌عنوان شعر اول برگزيده‌مي‌شود،سواي مناسبتي‌بودن شعر،اين شعر در حد يك رمانتيك مورد قبول آنهاست.يعني اينكه اين شعر در سطح حركت مي‌كند و آنها هم در سطح‌بودن را خيلي بيشتر از تلاش براي رسيدن به عمق مي‌پسندند و هيچكسي خارج از اين جريان به اين كنگره‌ها شعر نمي‌فرستد و آنها هم كارهايي كه بيشتر در سطح هستند را انتخاب مي‌كنند.

-شما فكر مي‌كنيد كه تا كي اين كنگره‌ها بايد تكليف روشن كنند؟

-متاسفانه ما هنوزبه يك اجماع نرسيده‌ايم.تاهروقت دعوا داشته‌باشيم،تا هروقت اتفاقات ريزودرشت باعث قدم‌زدن درحاشيه باشد،تاهروقت آن اجماع حاصل نشود،مجبوريم بپذيريم كه در اين كنگره‌ها شركت كنيم يا مثلا عده‌اي پنج يا ده‌نفره شركت نكنند و عده‌ي خيلي زيادي شركت كنند.امروز در هرشهرستاني كه يك برنامه برگزار مي‌شود دو نفر از شاعران اين جريان نمي‌توانند كنار هم بنشينند و اين خيلي بداست.اميدوارم كه روزي برسد كه ما به اين اجماع برسيم.اگرقرار شد يك عده باشيم،يك عده باشيم. مثل همان‌هايي كه در پراگ نشستند و فرماليسم را طراحي كردند و به آن خوبي اداره كردند.درست است كه عمر فرماليسم در روسيه ده‌سال بيشتر نبود ولي هنوز هم روسيه دارد از فرماليسم نان مي‌خورد.تا امروز هنر فرماليستي داريم.به همين دليل من فكر مي‌كنم عده‌اي از دوستان بايد جمع شوند وبه اين نتيجه برسند كه آيا شركت كنيم يا نكنيم و نتيجه‌هاي ديگري كه قابل بررسي هستند.

-به‌هرحال اين ماجرا به ابزار هم نياز دارد.اگر ما برخي مجراها را به روي خودمان ببنديم بايد كه كانال‌هاي تازه‌تري را در نظر بگيريم. اين روزها اميدواركننده‌ترين اين كانال‌ها وبلاگ‌ها هستند.فكر مي‌كنيد كه از اين طريق چه كارهايي مي‌توان انجام داد؟

-من فكر مي‌كنم كه امروز جنگي ابزاري درگرفته‌است.يعني با ورود وبلاگ‌ها مرزها كمتر شده‌اند.ما ثانيه به ثانيه با هم در تماس هستيم.خيلي كارها آسان‌تر شده‌است .امروز ديگر دوره‌اي نيست كه حتما نيازي باشد كه مادر مكاني حقيقي جمع شويم.عقلاي اين قوم،آنهايي كه در اين جريان با شعرشان صداشده‌اند،آنهايي كه نقش‌آفرين بوده‌اند،مي‌توانند جمع شوند و بيانيه‌اي بنويسند.بهترين كار اين است كه ابتدا تئوري‌هاي اين جريان نوشته‌شود.آسيب‌شناسي آن صورت بپذيرد.ما ظرف اين سال‌ها آسيب‌هاي فراواني ديده‌ايم ولي هنوز نتوانسته‌ايم مراكز اين آسيب‌ها را بشناسيم.اينكه گفتم عقلاي اين قوم هم به اين دليل است كه در اين جريان عده‌اي هستند كه ياآنقدر احساس فرهيختگي مي‌كنند كه با ما ارتباط برقرار نمي‌كنند و يا آنقدر مبتدي هستند كه اصلا وارد اين كارنمي‌شوند.

-شما براي رسيدن به آن اجماع و آسيب‌شناسي مورد اشاره خودتان پيشنهادهايي داريد؟

-فعلا نه.در اين مورد فكر كرده‌ام و حتا بخشي از اين آسيب‌ها را هم نوشته‌ام ولي اين را براي فرصت مناسب‌تري بگذاريد.

-نكته‌ي ديگر اينكه از يك‌طرف ما به همه‌ي ظلم‌هايي كه به اين غزل شد واقفيم.حتا دفترشعر جوان در كنگره‌ي سوم بندرعباس عليه اين جريان بيانيه صادركرد .از طرف ديگر نمي‌توان كتمان‌كرد كه برخي اتفاقات هم از سر عجله و ناآگاهي‌ست.من مي‌خواهم اگر در مورد اين حركت‌هاي عجولانه‌ي سطحي هم صحبتي داريد،بفرماييد.

-من فكر نمي‌كنم از سر نا‌آگاهي باشد ولي از سرعجله هست.به هرحال حس نوجويي كه در اين وهله به‌وجودآمده،همه‌ي دوستان را به طرف اينكه خودشان براي خودشان و شعر چالش جديدي بيافرينند هدايت مي‌كند.در اين بين دوستاني كه در كرج هستند مثل آقاي مجيد معارف‌وند و ديگران دست به كارهايي زده‌اند مثل كار غزل متن كه در اين كارها يك سير داستاني مي‌توان ديد كه وزن را محو مي‌كند و به نظر من و به نظر خيلي‌هاي ديگر اين غزل چندان دلچسب هم نيست و من نمي‌دانم كه چه اصراري هست كه اين كار بشود.يا در شهرهاي ديگر، يا كار آقاي خوانساري كه بر اثر عجله‌ي زياد و بسياري جاها ناآگاهي و ناداني به هرز مي‌رود.كار خوبي‌ست ولي چرا به هرز كشيده‌شود؟چرا به همين زودي با يك كتاب و يك بيانيه و دستاوردي نه‌چندان مطمئن به ورطه‌ي نابودي برود؟آقاي بيژن ارژن هم كه بحمدالله به‌تازگي به جمع ما پيوستند و فراغزل را پيشنهاد دادند.مكتب شيراز را هم به اين ماجرا اضافه كنيد كه آقاي عليرضا نسيمي و آقاي هاشم كروني مدعيانش هستندوشعرهاي آنها هم شاخصه‌هاي خودش را دارد.همه‌ي اينها قابل اعتناست.ولي مشكل اين‌است كه ما ضعف تئوري داريم.ما بايد تئوري‌هاي بوجودآمده را استخراج كنيم.با اين تئوري‌ها دهان خيلي‌ها بسته خواهدشد.شايد خيلي چيزها با ذات شعر سازگار نباشد.اينكه ما بگوييم مي‌خواهيم از روي تئوري شعر بنويسيم ،نيست چون‌كه با ذات جوششي شعر منافات دارد.ولي به هرحال شعر امروز در حد يك تخصص است با فرمول‌هايي كه ساختمان‌هاي تازه را بوجود مي‌آورند.ما بايد اين فرمول‌ها را استخراج كنيم،مدون كنيم و قطعا اين مي‌تواند راه‌گشا باشد.

من در اين بحث خيلي حرف‌زدم.گفتم كه حساب دوستي‌ها جداست.بحث ما در مورد شعرها و اتفاقاتي‌ست كه در حوزه‌ي غزل مي‌افتد و چون اين حوزه براي ما مقدس‌است و خيلي در اين سالها به خاطر آن خون دل خورده‌ايم،بايد به اين نكته‌ها اشاره‌مي‌كردم.اصلا يادم رفت .اسم خيلي از دوستاني كه بايد، در اين مبحث آورده نشد.آقاي سعيدميرزايي به هرحال در اين‌كارخيلي زحمت كشيد و البته فكر مي‌كنم تنها نقطه‌ي اثبات‌شده‌ي اين وضعيت جديد براي غزل سعيد ميرزايي‌است يا آقاي حسن‌صادقي‌پناه يا آقاي حميدرضا وطن‌خواه و اگر اجازه‌بدهيد،ديگر اسم نياورم كه خداي ناكرده كسي از قلم نيفتد.اميدواريم كه در اين سال‌هايك فرصت درخور براي غزل و غزلسرايان فراهم‌شده‌باشد و بشود.

بعدالتحرير:

۱- آقای مجتبی صادقی هم بالاخره با ما همسايه شدند وبلاگ ايشون راه اندازی شد.پيوستن يکی ديگر از شعرای خوب کشور را به جامعه‌ی وبلاگ نويسان  تبريک عرض می کنم .(ه به هليا)  عنوان وبلاگ مجتبی صادقی است . کافيه روی اسم وبلاگ کليک کنيد .

۲-آقايان نصرالله مرداني و حميدسبزواري به عنوان چهره‌هاي ماندگار شعر ايران مورد تقدير واقع شدند.اين انتخاب را به همه‌ي دوستان و دشمنان تبريك و تسليت عرض‌مي‌نماييم.

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢