گفتگو با محمد رضا حاج‌رستم‌بيگلو-آخرين قسمت

امروز آخرين بخش گفتگوی من با محمدرضا رستم‌بيگ‌لو را خواهيد خواند.گفتگويی که می‌توانست س>ال و جواب‌های بسياری را به‌وجود بياورد که شايد هم آورده باشد ولی کمتر مطرح شد.اميدوارم نوبت‌های بعدی شامل مباحث پربارتری باشند.

-من مي‌خواهم به يكي از سؤالات هميشگي ذهنم بپردازم.شما فكر مي‌كنيد‌“آنِ”غزل چيست؟اينكه يك كار را مي‌خوانيم و غزليّتي در آن حس نمي‌كنيم عليرغم اينكه تمام مؤلفه هاي غزل را از نظر صوري داراست و يك كار ديگر را هم با همين مؤلفه‌ها مي‌خوانيم وحس مي‌كنيم كه غزل است.من بعضي وقت‌ها كه اين سؤال را از كساني پرسيده‌ام نهايتا كه خواسته‌اند خودشان را راحت كنند همان تعاريف دانشكده‌اي را ارائه فرموده‌اند(حتا شاعران خوبي كه چنين انتظاري از آنها نداشته‌ام).مثلا همان تغزل را شرط قرار داده‌اند.ولي نمونه‌هاي نغز زيادي من ديده‌ام.مثلا وقتي كه در شعر بهمن رافعي عين جنگ درحال اتفاق‌افتادن است،اما مخاطب هيچ حسي به جز حس مواجهه با غزل ندارد ،اين سؤال بيشتر گردن مي‌كشد و من مخاطب به اين استنباط مي‌رسم كه اين “آن”چيز فراتري از اين تعاريف است.

-من فكر مي‌كنم كه اين “آن”دقيقا همان آن و لحظه‌اي است كه شاعر در نقطه‌ي عطف بين نفس خودش و ناخودآگاه ذهن خودش و آن چيزي كه در ازاي اين شخصيت در جهان متافيزيك وجود دارد،واقع مي شود.من به اين قائلم كه اگر يك شخصيت فيزيكي به‌نام ابراهيم اسماعيلي باشد،در ازايش يك شيء متافيزيكي هم هست كه درجهان در قبال اين شخص وجود دارد.اين نقطه‌ي تلاقي و عطف اينها همان “آن” است. شما وقتي كه يك شعر را مي‌خواني و كاملا مجذوب اتفاقات آن مي‌شوي،فضاسازي‌هاي شعر براي شما ملموس است به گونه‌اي كه خودت ناخواسته در آن فضا قرار مي‌گيري و بعد از شنيدن شعر هم مي‌بيني كه تمامي عناصر آن شعر در ذهنت رسوب كرده‌است.يك سري از قسمت‌هاي هارد ذهن شما را درگير كرده كه تا ابد خواهد ماند و تا ابد وقتي اسم آن شاعر بيايد ناخودآگاه فضاي خاصي در ذهن شما شكل خواهدگرفت.اين دو بستگي كامل دارد به همان نقطه‌اي كه اشاره كرديم خدانكند مانيفستي قبل از سروده‌شدن شعري صادرشود.زماني كه شاعر در اوج خلجانات خودش در فضايي كاملا متافيزيكي قرار مي‌گيرد و در آن كليت اتفاقاتي كه قرار است در شعرش بيفتد را حس كرده است.مانند عالم زري كه ما به آن معتقديم.بعضي وقت‌ها به مكاني مي‌رسيم كه احساس مي‌كنيم آن را قبلا در خواب يا حتا بيداري ديده‌ايم با اينكه اولين بار است كه به آنجا رفته‌ايم.ببينيد شاعريا هرهنرمند ديگري زماني كه در متافيزيك خودش قرار مي‌گيرد،همان موقع است كه اگر دست به تجربه بزند،قطعا تجربه‌ي ماندگاري را خواهدداشت.چرا؟شما در عالم متافيزيك ظرف زمان و مكان برايت وجود ندارد.وقتي كه در آن خلجانات قرار مي‌گيري ،در آن حس و حال قرار مي‌گيري،اگر دقيقا مصادف باشد با لحظه‌ي آفرينش و سرايش شما،فضاسازي و كمپوزيسيون و كليت شعر شما در خدمت و در راستا و در تصرف آن اتفاقاتي خواهدبود كه در ذهن شما رخ‌داده‌است.و من فكر مي‌كنم كه نقطه‌ي تلاقي تمامي اينها همان “آن” غزل است.

-من شايد كاملا حسي برخورد مي‌كنم ولي انگار گاهي “آن”غزل خاص‌تر ومتشخص‌تر است.آيا شما به اين قائليد؟غزليت غزل بگويم؟شخصيت غزل بگويم ؟نمي‌دانم.گاهي انگار بعضي اتفاقات فقط در غزل مي‌توانند حادث شوند.

-دقيقا.اگر اينطور نبود كه اصلا چنين قالبي از بدو تاريخ به‌وجود نمي‌آمد.هر شكل و مكتب و قالب هنري كه به‌وجود مي‌آيد،قطعا همين‌طوراست.يعني اتفاقي در آن مي‌افتد كه در هيچ شكل ديگري نمي‌تواند بيفتد وگرنه آن اصلا به‌وجود نمي‌آمد.

-اگر من هم اين سؤال را پرسيدم با علم به اين جواب پرسيدم تا به سؤال بعدي خودم برسم.حالا با توجه به اين نكته اگر ما بخواهيم بعضي از مؤلفه‌ها را كم‌رنگ كنيم،آيا به داشته‌هاي قالب لطمه وارد نمي‌شود؟قالب‌ها محدود نمي‌شوند؟و خود قالب محدود نمي‌شود؟

-نه!چرا؟به خاطر اينكه:ما به سرعت يك سير تاريخي را مرور مي‌كنيم.قرون وسطي را داشته ايم ،بعد يك سري كشف و اختراع علمي اتفاق افتاده كه باعث شده دانشمندان قدرت را به‌دست بگيرند.مثلا شايد گاليله شهيدشد ولي با توجه به همين اتفاقات بعدها يك‌دفعه انقلاب صنعتي به‌وجودآمد.يك‌باره بشر در فرصت خيلي كوتاهي هواپيما و لوكوموتيو وماشين ساخت.صنعت به معني امروزي شكل‌گرفت.خردورزي و دانش‌ورزي معيار قدرت شد و اين باعث شد كه بشر به تمام گذشته‌هاي سنتي و كلاسيك و مذهب پشت‌پا بزند.مذهب به‌قدري كم‌رنگ شد كه فقط گاهي يكشنبه‌ها در كليسا ديده‌مي شد و كل مؤلفه‌هاي هنرهاي كلاسيك هم از متن جامعه به يك‌سو نهاده‌شد.امروزه در بين اروپايي‌ها اتفاقاتي رخ داده كه پس از آن هيجانات به يك آرامش نسبي رسيده‌اند و يك نگاه نقدآميز به كل گذشته ي خودشان مي‌كنند و آن‌جاهايي كه لازم است حتا كاملا به سنت ارجاع مي‌كنند و آن‌جاهايي كه لازم نيست ،نه.آن‌جاهايي كه بايد از مؤلفه‌هاي زمان مدرنيته استفاده مي‌كنند و در كل يك ذهنيت پسامدرن شكل مي‌گيرد.حالا دوباره توي اين انگاره‌ي فلسفي يك سري مكاتب و هنرها به‌وجود مي‌آيد و خلاقيت‌هايي عرضه مي‌شوند كه هيچكدام آنها لطمه‌اي به آنچه در گذشته وجود داشته نمي‌زند.ببينيد ما يك واقعيتي را بايد قبول كنيم و آن واقعيت اين است كه اين روزگار،روزگار سرودن وشنيدن غزل به شكل و شيوه‌ي غزل حافظ و حتا غزل شهريارنيست.چرا؟ما اينها را داريم.ما اگر قرار باشد دقيقا مثل همان‌ها را بسازيم،بدون تعارف معطّليم.غزل تشكيل شده ازرديف و قافيه و وزن.اين شكل كلي غزل است.اگر قرار باشد كه ما ساختار زباني غزل را ،بافت زباني غزل را و اتفاقات دروني غزل را متغير نكنيم و فقط آن قواعد اسلوبي را به عنوان پاي ثابت قضيه نگيريم،چه اتفاق ديگري خواهدافتاد؟قطعا اين غزل به موزه‌ي تاريخ‌ادبيات خواهدرفت.ما چيزي براي از دست‌دادن نداريم.حافظ را داريم.مولانا را داريم.بيدل و صائب را داريم.ما تجربه‌هاي بسيار بسيار گسترده‌،كلي‌گرا و حتا جزيي‌گرا در غزل داريم.هيچوقت كسي نمي‌تواند بيايد و حافظ را از دست ما بگيرد.ولي اگر اين تجربياتي كه مي‌شود به جايي برسد و واقعا افقي را پيش روي غزل بازكند كه فبه‌المراد واگر نشد هم كه ما چيزي را از دست نداده‌ايم.

-حتا همان اشتباهات مي‌تواند سرمشق قرار بگيرد.من اين حرف را سال 1378 پس از شعرخواني در كنگره‌ي غزل معاصرايران در جواب كساني كه به شكل كارهاي ما معترض بودندگفتم و واقعا هم بعد از همين چند سال تاثير اين تجربه‌ها را بر خودم و نسل بعدي مي‌بينم.

-مي‌تواند عبرت شود براي ديگري كه او اين تجربه ي اشتباه را نكند.من بيست غزل از خانم بهبهاني مي‌شناسم كه جزو غزل‌هاي ماندگار ادبيات فارسي‌است اما ايشان نزديك دوهزار غزل گفته‌اند و باقي اين دوهزار تجربه آنهايي بوده كه مثلا صرفا در حيطه‌ي وزن اتفاق افتاده‌اند و تجربياتي ناموفق هم بوده‌است.ايشان تصميم قبلي داشته،تجربياتش هم ناموفق بوده،اما آيا آن تجربيات به مني كه امروز مي‌خواهم كار كنم و حركت كنم،كمك نمي‌كند؟

البته كمك مي‌كند.همه ي اين تجربيات كامياب و ناكام در راستاي كمك به يك چيز هستند و آن يك چيز هم رسيدن به شعر ناب است.

و يك سؤال ديگر كه قبلا بود و حالا هم هست.سؤال ناگزيري‌است.و آن هم اينكه به هر حال در جامعه نيروهايي هستند كه هركدام از سمت و سويي سعي دارند خودشان را اعمال كنند و شايد من و شما چون قدري سن بيشتري داريم،نمي‌خواهم بگويم سابقه.اصلا بگذاريد من خودم را قاطي نكنم،بگويم شما،اين نيروها را بيشتر حس كرده‌باشيد.من مي‌خواهم بگويم كه ظاهرا اين نيروها هنوز بيكار نشده‌اند و قرار است كه همان‌طور آزارشان ادامه داشته باشد.اما آنچه قابل توجه‌ است،مانورهايي است كه اينها ظرف اين سال‌ها داشته‌اند(اين سؤالي است كه من از آقاي صادقي هم پرسيدم).ما يادمان نرفته كه زماني غزل تني يا زميني مجالي نداشت و به‌منزله‌ي حكم تكفير بود.پس از جنگ به لحاظ نيازهايي كه جامعه در تمام شئون حس‌كرده بود به شكل ناگزيري اين ماجرا پذيرفته شد.اين پذيرش ،يك پذيرش محتوايي بود.من حس مي‌كنم كه از نظر ساختاري هم اين اتفاق در حال افتادن است.يعني چيزهايي كه از نظر آقايان مردود بود،اين روزها دارد پذيرفته مي شود با اين قيد كه(من حس مي‌كنم)قرار است تحريفاتي هم در آن به‌وجود بيايد.به خاطر اينكه حركت را مختل كنند.مي‌خواهند كاري كنند كه اين حركت دچار نوعي آفت‌زدگي بشود.بارزترين نمونه‌ي اين سناريو داوري‌هاي امسال شب‌هاي شهريور بود.شما بهتر از من مي‌دانيد كه كارهايي كه امسال انتخاب‌شد از قبيل كارهايي كه دوره‌هاي قبل انتخاب مي‌شد،نبود.اما شعرهاي منتخب هم هيچكدام از بين كارهاي مؤلف اين سال‌ها و به جرأت بگويم از آثار غزلسرايان مؤلف اين سالها انتخاب نشده‌بود.در ساير كنگره‌ها هم مي‌بينيم كه كماكان اين اعمال نظرها وجود دارد.از طرفي يك اقبال اين‌چنيني مي‌بينيم و از طرف ديگر همان اقبالي كه داشتند به(خيلي با خوش‌بيني بگويم)شكل نيمه‌سنتي غزل .شكلي كه كماكان رمانتيسمي كه حضرات به آن قائلند را داراست.مي‌خواهم نظر شما را در اين مورد هم بدانم.

من فكر مي‌كنم جاي نگراني نيست.ببينيد!نزديك ده،پانزده سال گويي شعر عاشقانه‌گفتن حرام بود.زماني كه من دانشجو بودم(ده‌سال پيش)وقتي كه در انجمن‌هاي شهرستان شعر عاشقانه مي‌خواندم،مدت‌ها از تريبون محروم مي شدم.يا هركس ديگري.ولي آيا شعر عاشقانه مرد يا مختل شد؟اتفاقا همين كار را هم كردند.عده‌اي از دسته‌جات خود آقايان آمدند و شروع كردند به شعرعاشقانه گفتن.من باكي ندارم.اسم مي‌برم.آقاي علي معلم،آقاي ساعد باقري،آقاي قيصرامين‌پور با تمام سعي‌اي كه كرد تا بتواند مثل آقاي مخملباف با يك تجديد نظر سابقه‌اي درخشان از خود به‌جاي بگذارد.البته اينها را بايد به فال نيك گرفت ولي آن روزها را هم نمي‌توان فراموش كرد.آمدند و غزل عاشقانه را شروع كردند،با اين پيش فرض كه گفته‌هاي ما همه تعابير عرفاني خواهدشد.آيا غزل عاشقانه مرد؟نه!اصلا جاي نگراني نيست.قطعا اين حركت‌ها وجود دارد.اصلا اين جرياني كه الان در غزل وجود دارد يك چوب دوسر نجس است.مدرن‌ها كه مي‌گويند شما هرچه كه بگوييد،داريد غزل مي‌نويسيد.كلاسيك‌ها و سنتي‌ها هم كه مي‌گويند اين چيزي كه شما مي نويسيد اصلا چي هست؟اين كه ربطي به غزل ندارد.تغزلش كجا رفت؟بيتش كجا رفت؟قافيه‌اش كجا رفت؟اصلا وقتي حس نشود كه غزل نيست.وقتي كه اين انگيزه‌ها وجود داشته باشد،طبيعتا هجوم‌ها هم وجود دارند.به عقيده‌ي من اگر قرار است كه اين حركت و جريان به قدري بي‌بنيادو غيردروني باشد كه با اين هجمه‌ها از بين برود،هرچه زودتر از بين برود،بهتر است كه تكليف همه روشن شود.اگر هم اين حركت اعتبار و زيربنايي داشته‌باشد كه اصلا جاي نگراني نيست.

جالب اينكه بعضي از دوستاني كه قدري ديرتر آمده اند و بابت شكل غزلشان فحش علني نشنيده‌اند ،قديمي‌ترها را هم به محافظه‌كاري و ناداني متهم مي‌كنند و فكر مي‌كنند تنها نبوغ خودشان به اين نكات راه برده است و مثلا امروز به مؤلفين غزل‌اين‌روزها مي‌گويند كه ديگر روزگارغزل حافظ سپري شده‌است.

واما دو غزل از بهمن رافعی که همان طور که تاريخ‌هايش نشان می‌دهد به سال‌ها پيش برمی‌گردد.

به هر حال ممنون و ساسگزارم و اميدوارم كه در نوبت هاي بعدي بتوانيم دقيق‌تر و مفصل تر صحبت كنيم.

چو پيچك‌هاي سمي ريشه در باغ حرم كردي

زلالي ساغر گلبرگ ها را جام سم كردي

دواندي بر درختان مارپيچ ساقه‌هايت را

ستاك نونهالان را به‌روي خاك خم كردي

نشستي برسرير خاك و داد داوري دادي

چكاوك را به جرم نغمه‌خواني متهم كردي

سموم گرده‌ات را در حريم ماه افشاندي

غبار و دود و مه را پرده‌پوش صبحدم كردي

كبوترهاي اهلي را زبام امن كوچاندي

تمام رودها را راهي مرداب غم كردي

صفاي زندگي را در هواي كوچه آلودي

در و ديوار را بيزار از ديدار هم كردي

به طول ساقه‌هايت گرچه افزودي ندانستي

كه با اين هرزه‌پوئي‌ها ز عمر ريشه كم‌كردي

نه تنها شعر بهمن را به ميدان قلم بردي

تمام شاخساران را عليه خود قلم كردي

                                                    تيرماه42

 

 

پرچين،پرچين،چمن،چمن در زنجير

نيلوفر وناز و نسترن در زنجير

پيچك پيچك دويده تا شانه‌ي باغ

گيسوي چنار و نارون در زنجير

پيچيده روان آب را گيسوي رود

خم خم،چين چين،شكن شكن در زنجير

اين پرده و نرده‌اي كه بر پنجره است

گوئي گويد كه زيستن در زنجير

تنها نه روان ز تنگ تن در فرياد

تن نيز درون پيرهن در زنجير

هم،تن‌ها در اسارت گور و كفن

هم،گوركن و گور و كفن در زنجير

اي دوست سخن از من و ما افسانه‌است

ديري‌است كه رفته ما و من در زنجير

روزي گفتي ،گيسوي زن دام بلاست

امروز ببين گيسوي زن در زنجير

داغ دل لاله را به هر خار مگو

با سوختگان بگو سخن در زنجير

                                            بهار 54

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

گفتگو با محمدرضا حاج رستم‌بيگ‌لو-۴

سلام دوستان

اولا اينكه ما را به‌خاطر تأخير اين هفته ببخشيد.امان از رفيق كه باب و نابابش خيلي با هم فرق دارند.دو،سه روزي را مهمان گيلان و مازندران زيبا بوديم و دو سه‌شبي را نيز البته كه ماه بي‌دريغ بود و روي دريا بي‌دريغ تر...

چند نكته‌ي قابل ذكر داشته‌ام كه باز هم فراموش كرده‌ام و اگر يادم آمد حتما به اين نوبت يا نوبت‌هاي ديگر خواهم افزود.

فعلا چهارمين بخش گفتگوي من با محمدرضا حاج رستم بيگ‌لو را بخوانيد و بعد از آن هم غزل‌هايي كه البته توضيحاتي را نيز لازم داشته‌اند.

 

«...ببينيد!داستان چند نوع است.مثلا ما در خود حكايت نيز هنجارشكني‌هايي داشته‌ايم.ما داستان رئال داريم،داستان سوررئال داريم به اضافه‌ي افسانه.توي داستان‌هايي كه حالت حكايتي دارند،تا جايي كه من يادم هست اين سه‌قسم وجود دارند.افسانه‌ها در عين حال كه سوررئال هستند و به يك دنياي كاملا فرا رئال تعلق دارند ،در عين حال اسطوره‌گرايي و كلاً اسطوره‌سازي در آنها وجود دارد و درگيري ذهن نويسنده و مخاطب با اين اسطوره ها و اتفاقاتي كه براي آنها مي‌افتد ومنشأ آن من فكرمي‌كنم كه بيشتر به رؤياهاي بشر برمي‌گردد.به رؤياهايي كه از ديرباز هميشه داشته‌است.مثلا الهه‌ي باران يا الهه‌ي پرواز برساخته‌ي آرزوهايي بوده‌اند كه بشر داشته و در ذهن خود اسطوره‌هاي آنها را ساخته و بر اساس آن افسانه‌ها شكل گرفته‌اند.در داستان رئال اتفاقاتي مي‌افتد كه در عالم واقع هم مي‌افتد.مثل يك سريال تلويزيوني كه شما نگاه مي‌كنيد.اين اتفاق ممكن‌است با يك مقدار غلو براي همه‌ي ما بيفتد.اينجا من فكر مي‌كنم كه يكي از همان مرزهاي مشخص‌كننده است كه اتفاقي كه در روايت شعر هست نمي‌تواند يك روايت كاملا رئال باشد كه اگر باشد،اتفاقي نيفتاده‌است.اينها يك مقداري هم به اعتقادات شخصي من برمي‌گردد.مثلا من نقاشي رئال را در دسته ي هنرهاي تجسمي بررسي نمي‌كنم.

-مثل نظري كه عده‌اي در خصوص خوشنويسي هم دارند...

-بله،من خودم هم نظرم در مورد خوشنويسي همين است.شما زماني كه يك منظره ي موجود را بدون القاي حسي خاص در آن تابلو مي‌كشيد،كاري غير از كاري كه يك دوربين عكاسي انجام مي‌دهد،انجام نداده‌ايد.البته من كل نقاشي رئال را زير سؤال نبرم.يعني اگر همان تصرفي كه شما گفتيد در اين گونه اتفاق افتاده‌باشد باز به حيطه‌ي هنر مي‌رسد.در شعر نيز اتفاق بايستي شاعرانه باشد.حالا اينجا اينكه ما بخواهيم مرز شاعرانه‌بودن يا هنريِ داستاني‌بودن را مشخص كنيم،به عقيده‌ي من خيلي سخت است.خصوصا اينكه من تا به حال روي اين قضيه فكرنكرده‌ام و مي‌ترسم چيزي بگويم كه پس‌فردا از گفتنش پشيمان بشوم.من مي‌توانم راجع به اين مورد فكركنم و بعدا نظرم را براي شما ايميل كنم.

-من فكرمي كنم براي اينكه مصاحبه‌ي ما براي بعضي البته زياد هم خسته‌كننده نشود ،قدري هم به جريانات روز غزل بپردازيم.شايد پيش‌تر از هرچيز بايد اين را بپرسم كه نظر شما در مورد مانيفست‌هايي كه اين روزها در غزل دارند صادر مي‌شوند چيست؟مانيفست‌هايي كه مشخصاً يكي همان غزل خودكار بود،تا آنجايي كه من اطلاع دارم،يكي غزل متن است كه توسط آقاي معارف‌وند نوشته‌شده‌است.ظاهرا در شيراز هم چيزي تحت عنوان غزل متفاوت توسط آقاي نسيمي نوشته‌شده‌است.

-شايد اين يك مقداري غرورآميز و غلوآميز و بلوف‌انگيز باشد ولي من در كل مي‌خواهم اطميناني به دوستان بدهم .هركسي كه اين مصاحبه را مي خواند قطعا در خلوت خودش پاي دستگاهش نشسته‌است.همان‌جا،پاي دستگاه خودش بي‌تعارف به اين قضيه فكركند كه آيا اگر شعر و كلاً مقوله‌ي هنر براي كسي دروني شده‌باشد،آيا ممكن است كه آن شخص از پيش مانيفستي براي شعري كه خواهد گفت بنويسد؟من مي‌خواهم اين اطمينان را بدهم كه هركسي (حتا اگر محمدرضا رستم‌بيگ‌لو) مانيفستي نوشت و براساس آن شعر گفت،نشان داده كه شعر برايش يك امر دروني،يك هنردروني شده، نيست.دغدغه‌هاي ديگري دارد.ممكن است بخواهد به شهرت برسد،اسمي كسب كند،ممكن است حتادلش بخواهد اتفافي را در شعر به‌وجود بياورد.اين هم ممكن است.يعني همه‌ي نيات هم سوء نيست.ممكن است دلش بخواهد اتفاقي به‌وجود بياورد ولي به‌قول قديمي‌ها سوراخ دعا را گم كرده‌باشد.من اعتقادم اين است كه اگر مانيفستي وجود دارد بايد بعد از شعر باشد.

-من مي‌خواهم كه قدري خوشبينانه‌تر به اين قضيه نگاه‌كنيم .آيا فكرمي‌كنيد در اين سالهاي پس از جنگ اتفاقاتي افتاده‌باشد كه بتواندبراساس آن اتفاقات، مانيفستي‌شخصي(و مؤكداً نه جمعي) نوشته‌شود يا نه؟

-بله.اگر يادتان باشد موقعي كه صحبت‌هاي ما در خصوص برجسته يا كم رنگ‌كردن برخي مؤلفه ها در اين سالها شد،مقداري هم در اين مورد بدون مشخص‌كردن عنوان ، صحبت كرديم.من خودم زماني كه سال 76-77 شروع كردم ،مثلا زماني كه منوچهر نيستاني را خواندم،فرم جديدي از غزل مثل چراغي نو در ذهن من روشن‌شد.من هيچ‌وقت غزل را آن شكلي نديده‌بودم.يك‌دفعه غزل براي من شكلي پيداكرد كه در عين حال بي‌شكلي بود.بي‌قالب بود يعني ديگر تمام محدوديت‌هاي غزل در ذهن من تبديل به امكاناتي‌شد كه مي‌شد از آنها به‌خوبي استفاده‌كرد.آنجا من فهميدم كه غزل چقدر پتانسيل دارد و آرزو كردم كه خودم هم روزي بتوانم از اين پتانسيل‌ها استفاده‌كنم.اما خوب! ببينيد يك سري اتفاق‌ها مي‌افتند.من آمدم و راجع به اين مطالعه‌كردم و در عين حال مطالعات فلسفي‌ام ادامه‌داشت.دو،سه تا شعر گفتم.شعر تقويم و... وقتي نگاه‌كردم ديدم كه كلا با شعرهاي قبلي‌ام متفاوت است. دنبال اين تفاوت گشتم و ديدم كه يكي‌،دو جا طمطراق و طنطنه‌ي وزني كه ذهن من خيلي درگيرش بود(شعرهاي من شديدا مطنطن بود و راحت مي‌شد كوچكترين اسپل‌هاي هجايي افاعيل عروضي را در شعرهاي من حس‌كرد)هنوز از بين نرفته‌است.فكركردم كه اگر بخواهم روي اين قضيه بيشتر كار بكنم از چه راهي بايد بروم.اين مثلا يك نكته‌ي ظريف است ولي مي‌شود بسطش داد. ديدم اگر من سعي كنم از كلماتي استفاده‌كنم كه به لحاظ آوايي داراي آواهاي كوتاه‌تر و هجاهاي كوتاه‌تر هست،وزن و طنطنه در شعر من كمتر حس مي‌شوند.موسيقي در شعر من كمتر شنيده‌مي‌شود.مثلا اگر كمتر از حروف صدا دار مثل (آ ،و، ي)استفاده‌شود،مؤثر خواهدبود.

بعد يكي دو شعر اين شكلي گفتم و ديدم كه كاملا تصنعي شد و دور ريختم.دوباره دنبال همان اعتقاد رفتم و سعي كردم كه فقط در مورد اين قضيه آن‌قدر مطالعه‌كنم كه بافت ذهني من به شكل اتوماتيك تغييري در زبان من ايجاد كند .چون احساس‌كردم كه آنچه كه من از پيش تصميم بگيرم،ممكن‌است همان چيزي باشد كه مي‌خواسته‌ام ولي بازهم تصنعي بودن قضيه كاملا مشهود است.اما ببينيد!به عقيده‌ي من همين‌طور مي‌شود به اين نتيجه رسيد كه مانيفست‌هايي مي‌تواند وجود داشته‌باشد كه بتوان آنها را بر اساس شعرهاي نوشته‌شده ،نوشت يا پيداكرد كه چگونه به‌وجود آمده‌اند.من فكر مي‌كنم كه نه يك مانيفست جمعي و نه يك مانيفست فردي.چرا كه اين اتفاقي كه افتاد،يك اتفاق فراگير بود كه طي آن بسياري از دوستان دست به تجربه زدند ،طي اين تجربه‌ها تأثير وتأثرهاي زيادي داشتند ،به علاوه‌ي اينكه هركسي ممكن است يكي،دو تجربه‌ي موفق داشته‌باشد.ما هنوز آن‌قدر زمان نداشته‌ايم كه انتظار داشته باشيم كسي چند مجموعه موفق چاپ‌كرده‌باشد.من فكر مي‌كنم كه يك مانيفست كلي كه برآيند اين حركت باشد را مي‌شود به حساب آورد.برآيندي كه به همين مؤلفه‌ها مي‌رسد.من اول اين را بگويم كه هيچكدام از اين اتفاقاتي كه دارند مي‌افتند،اتفاقات جديدالتأسيسي نيست. اين تجربه‌ها را در ادبيات گذشته‌مان داشته‌ايم.اما حالا يك تجربه مشخصا برجسته مي‌شود و به بسامد مي‌رسد و بااستفاده‌شدن بيشتر به عنوان يك مؤلفه مطرح مي‌شود.من فكر مي‌كنم ما بايد سعي كنيم قبل از اينكه تصميم بگيريم و چيزي را انتخاب كنيم و بر اساس آن قالب حركت كنيم،حداقل اين آزادي را به ذهن خودمان بدهيم كه ببينيم به كداميك از اين جهت‌ها نزديك‌تر است و در همان راستا ذهن‌مان را آزاد بگذاريم.بگذاريم خودش بيافريند و به‌وجود بياورد و ببينيم كه چه چيزي به وجود مي‌آورد .اينها به هم مربوط هستند.مثلا مؤلفه‌هايي كه مي‌شود براي غزل متن در نظر گرفت(كه من تا به حال خيلي هم راجع به آن با آقاي معارف‌وند صحبت كرده‌ام و يكي از سؤال‌هاي من اين بوده كه اگر قرار باشد غزل من تبديل به متني شود كه هيچ موسيقي‌اي در آن حس نمي‌شود،هيچ قافيه‌اي در آن حس نمي‌شود،چه ضرورتي دارد كه ما اسم آن را غزل بگذاريم؟كه البته ايشان هم جواب‌هايي داشتند كه براي شخص من قانع‌كننده نبود كه شايد هم به بي‌سوادي من برگردد)،فاصله‌ي زيادي با مؤلفه‌هايي كه در مانيفست‌هاي ديگر مي‌بينيد،ندارد.مثلا اين مؤلفه‌ها در مانيفست غزل خودكار يا مانيفستي كه آقاي ميرزايي بيشتر راجع به آن صحبت كرد و اين زيركي را داشت كه به چاپ نرساند،وفراغزل آقاي ارژن خيلي از هم دور نيستند.فراغزل قدري فاصله دارد چون آمده و صرفا يك برش موسيقايي شبه‌نيمايي درغزل زده‌است ولي اينها همه به هم نزديكند.مثلا شما 5 مؤلفه مثل كم‌رنگ‌كردن وزن،نامحسوس‌كردن قافيه و ... را نام مي‌بري و مي بيني كه مثلا در يكي از اين مانيفست‌ها يكي،دوتا از اين مؤلفه‌ها پررنگ‌تر يا كم‌رنگ‌تر هستند.

حالا مي‌خواهم راجع به اين صحبت كنم كه يك سري از مانيفست‌ها ممكن است خودشان باعث يك سري آفرينش‌ها بشوند. مثلا من به آقاي معارف وند و آقاي ساريجلو گفتم كه من احساس مي‌كنم شما در غزل‌هاي جديدتان رويكردي فلسفي داشته ايد يعني كل غزل‌ها را كه مي‌خواني از بيست غزل ،هيجده غزل يا درگيري با خداست يا درگيري با فلسفه‌ي وجودي‌ آفرينش،خلقت و موجودات كيهاني‌است.چرا؟شاعر آمده و آرايه‌ها را حذف كرده ،موسيقي و كل آن چيزي كه به عنوان تعريف وجود داشته را حذف كرده يا سعي كرده نامحسوس وكم‌رنگشان كند .حالا چه‌چيزي باقي مي ماند؟آيادر يك چنين محيطي كه خيلي محيط نرم و لطيفي نيست،جايي براي تغزل هست؟نيست!خيلي جا براي صحبت‌كردن از زيبايي‌هاي بهار و غم‌انگيزي‌هاي پاييز هست؟نيست!ناخودآگاه ذهن شاعر يك درگيري فلسفي پيدا مي‌كند.پس شما مي‌بينيد كه آنچه كه دارد سروده‌مي‌شود،مرتبا يك سري دغدغه‌هاي فلسفي است.فعلا همين… »

اما غزل

لطفا ابتدا اين دو كامنت را بخوانيد:

نويسنده: هاشم کرونی

دوشنبه، 10 آذر 1382، ساعت 20:29

سلام مدتی است بخشی تازه تحت عنوان غزل امروز فارس راه انداخته ايد از توجهتان ممنونم اما من يک اعتراض دارم.در اين وبلاگ تنها اشعار ۸نفر از شاعران فارس به عنوان غزل امروزفارس درج شده است ۶نفر از مرودشت و۱نفر از کازرون و۱نفر از فسا که همه عزيز و محترم هستند اما۱-اين وبلاگ به اين شکل بايستی شعر امروز مرودشت لقب بگيرد نه فارس۲-فارس دهها غزلسرای جوان يل دارد حتا يک شاعر از شيراز در بين اين اسامی نيست؟۳-نگوييد شعر اهالی فارس را در اختيار نداشتيم کسی که وبلاگ راه می اندازد وظيفه دارد فکر تامين خوراک برای آن باشد۴-ملاک اين انتخابها چيست؟بعضی از اين عزيزان با همه احترامی که برايشان قايلم يک سال هم نمی شود که در حال .هوای ادبيات فارس قرار دارنداگر قرار است شعر بقیه بعدا اضافه شود چرا تقدم وتاخر خاصی رعایت نشده است ؟ ۵-آيا شعر اروز فارس فقط شعر آنهايی است که شما ميشناسيدشان ؟۶-گردانندگان اين وبلاگ آيا از همکاری کسی از اهالی جامعه ادبی فارس سود می برند اگر جواب مثبت است معرفی کنيد تا بشناسيمش اگر هم جواب منفی است که اين مساله يک نقطه ضعف برای اين وبلاگ است۷-با اين همه باز هم جا دارد از توجهتان به فارس تشکر کنم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  baroun.persianblog.ir


نويسنده: محمد حسين بهراميان

پنجشنبه، 13 آذر 1382، ساعت 19:17

سلام ابراهيم جان خوشحالم که فرصتی برای سلام دوباره دست داد از اظهار لطفت درباره بخش غزل امروز فارس و درج شعرم در آن ممنونم . فکر می کنم جای بسياری از غزلسرايان در آن خالی است از نسل قديم نام نمی برم که همه علاقه مندان آنان را می شناسند از نسل جديد هم نامهايی هستند که می دانم شما هم با شعر آنها و نام آنها آشناييد کسانی همچون رضا علی اکبری /علی نسيمی/ علی نعمت اللهی/... و دهها اسم دیگر /البته اين را به حساب نوپايی اين بخش می گذارم و منتظر آينده می مانم/ در هر حال از توجهتان به فارس ممنونم/مانا باشيد

E-mail:  وارد نشده است

URL

در مورد بخشی از فرمايشات آقای کرونی فقط همين را عرض می‌کنم که ما کم‌کم برای سهولت دست‌يابی به بخش‌های مختلف وبلاگمان تصميم گرفته ايم آرشيوهای جزيی‌تری برای آن تشکيل بدهيم و چون از دوستان استان فارس تعدادقابل توجهی غزل درج کرده بوديم اين آرشيو هم در اولويت قرار گرفت.در مورد بخشی ديگر از فرمايشات ايشان هم جوابی درخور ندارم. 

جانم برايتان بگويد كه اين حرف و حديث‌ها و امر مطاع جناب آقاي بهراميان باعث شد كه من امروز دو غزل ازدوست خوبمان رضا علي‌اكبري انتخاب كنم.دو غزل كه ايشان با انتخاب خودشان در مرودشت نوشتند و به من لطف كردند.ايشان ساكن اقليد و كارشناس ارشدادبيات است ويك مجموعه غزل با عنوان «زني به افق انارها»از او توسط انتشارات نيم‌نگاه منتشر شده‌است.

«ازميله ها تا ميله‌ها»

ليلا لالا لالا لالالالا لالا لالا
دارم كنار كوه تو رامي‌زنم صدا

دارم به شكل كبك تو را جار مي‌زنم

قاقا قاقا قاقاقاقا قاقا قاقا...

-اينجاي شعر بوي بيابان گرفته‌است-

بايد به شهر رفت-از اين باغ ديرپا-

پا برنگير از من و از شعر گام‌گام-

با كفش‌هاي زخم ،كجا؟هركجا …بيا

ساعت درست يازده شب،گل،حياط،ماه…

ليلا چقدر خوشگلي از پشت ميله‌ها

يك طرح راه‌راه زبان ريخت روي شعر

تا عشق آمدم تو هم اما...«تو رو خدا»

ليلا به عشق و معجزه ترديدكرده‌بود

ترديدكرده‌بود به انجام ماجرا-

اَه...ماجرا،چه كلمه‌ي زشتي ،دو روز پيش

چشمي نگاه كرد به ليلاي من كه...ها...

-اينجاي شعر رنگ حسادت گرفته‌است-

من بودم و حريف و تنازع،زن و بقا

چاقو نه اينكه ضامن ليلا و من نشد

مهمان شدم به جمعيتي خسته،لاقبا

بي‌عشق و بي‌هوا ريه‌ها تند مي‌زنند

خف...خفّـ…فه مي شويم،دريغ از كمي هوا

در بوي تند شاش، تنم رعشم مي‌رود

سرفه،گري،زخم،هجوم شپش،وبا...

مردي فكور علت جرمش سياسي است

مردي شرور هم‌قفسش،جرم او زنا

آروغ مي‌كشيد اگر اين بلندگو

از لابه‌لاي اين همه يك روز هم مرا-

مثل هواي تازه مي‌آمد زني قشنگ

مي‌ريخت در هواي دلم مست و بي‌هوا-

مي‌رفتم و براي دلش جمله‌اي قشنگ

مي‌كردم از تمام دلم پيش او اَدا

مي‌گفتمش اگرچه بريده بريده آه

ليلا هنوز خوشگلي از پشت ميله‌ها

 

«دزدعاشق»

ييلاق ايل بود و هوا خيس چلچله

آشوب و رقص و برنو و زن‌هاي ولوله

يرق نگاه ملتمس آهويي اسير

رعد كل و ترانه كه مي‌ريخت زلزله

عاقد گشود دفتر و، دوشيزه ،حاضرم...

«جمعي نشسته منتظر سومين بله»

اما عروس رفته مگر گل بياورد

از دوردست خاطره،از دور فاصله؟

يك سايه روي سفره‌ي او راه مي‌رود

يك سايه بازكرد زبان از سر گله:

دختر به دزد؟نه! پدر تو نمي‌دهد

مي‌دزدمت شبانه و در بادها يله

مي‌دزدمت چو آهو و دل مي‌زنم به كوه

تا جمله‌هاي ابري با پاي آبله

«خينُم به جوش اومَده»دختر زبان گشود

از بيم با اجازه‌ي برنو،بَـ…بَـ…بله

دزدي به كوه زندگي‌اش را به تير بست

اما در ايل شادي و رقص است و هلهله

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

گفتگو-۳

 

بازهم سلام.

ديروز به علت مشغله‌ی زياد مجبور شدم فقط بخش سوم گفتگو را درج کنم و قرار بر اين شد که امروز مطلب را کامل کنم.

نکته‌ی اول در مورد معرفی دوستانی است که اين روزها و به تازگی به جمع وبلاگ‌نويسان پيوسته‌اند.ابتدا لازم است به دو وبلاگ جمعی اشاره کنم.اگرچه قبلا نيز آنها را معرفی کرده‌بوديم.

آصفی‌ها نام دفتری است که آقای الياسی گشوده‌اند تا آثار شاعران خوب فرخ‌شهری را در آن منتشرکنند.در اين دفتر با نام‌های آشنا و آثار زيبايی مواجه خواهيد شد.

وبلاگ جمعی شاعران خوب بهار همدان نيز با نام دوکاج برای دوستان قابل دسترسی است.در اين وبلاگ می‌توانيد آثار دوستانی از قبيل محسن ترابی‌کمال،سعيد جليلی هنرمند،شهلا شهبازی ،مرضيه فريدی مجيدی و... را بخوانيد.

غزلسرای دوست و نازنين و نام‌آشنا ی كشور بابك دولتی نيز با وبلاگ سنگ‌ها به عرصه‌آمده‌است تا سكوتش را بشكند.قبلا آثار او را در غزل امروز خوانده‌ايد.

يار قديمی ما علي برهانی نيز در آن‌سوی آفاق بيكار ننشسته و برای معرفی شعر ايران وبلاگ چندزبانه‌ی خورنشست را راه انداخته‌است.او ليسانسه‌ی زبان آلمانی از دانشگاه تهران و دانشجوی ادبيات تطبيقی در دانشگاه پروانس فرانسه است.شايد نام اين وبلاگ برای شما غريب و آشنا باشد.خورنشست معادل فارسی غروب است و همين دوسه‌سال پيش نام گروهی بود كه در عرصه‌ی ترانه‌سرايی فعاليت می‌كرد و چهار عدد از ترانه‌هايش نيز در كاست‌های ”يه شب مهتاب“ و ”گفتي،نشدي“ با صدای فرزادفرومند به بازار آمد و تعدادی از ترانه‌هايش نيز درست انتشاراست.اعضای اين گروه عبارت بودند از حميدرضا وطن‌خواه،علی برهاني،سيامك جهانبخش و من ناقابل.شايد در وبلاگ خورنشست با نمونه‌هايی از آن ترانه‌ها هم مواجه شويد.علی عزيز چشم‌انتظار كمك و همراهی همه‌ی دوستانی است كه دستی در ترجمه‌ی شعر به زبان‌های مختلف دارند.فعلا اين وبلاگ به سه زبان فارسي،آلمانی و فرانسوی نوشته‌می‌شود.

 

مورد دوم اينكه داريم اميدوار می‌شويم كه مباحث وبلاگ‌ها كم‌كم تخصصی‌تر و جزء‌نگرانه‌تر شود و به جمع برسد.خيلی جالب بود كه در اين دوسه‌هفته دو وبلاگ غزل متفاوت و شاعرانه‌ها نيز به مقوله‌ی روايت پرداختند و گفتگوی ما نيز كه قبلا تهيه‌شده‌بود امروز به اين بخش خود رسيد و در نوبت بعد نيز به همين بحث اختصاص دارد.

 

مورد سوم اينكه هنوز هم بابت لينك های نامرتب شرمنده ی دوستان مهربانمان هستيم.اگر سری به بخش نفس‌های تازه بزنيد،خواهيد ديد كه احسان عزيز ليست كامل و مرتبی از لينك‌های دوستان را تهيه و نصب كرده‌است.اميدواريم به‌زودی اين اتفاق در صفحه‌ی اصلی نيز بيفتد.

ونهايتا اينکه عليرضا بديع عزيز هم وبلاگش را راه انداخت.شايد اگر بگويم که اسم وبلاگ او سوزنچه است کمی تعجب کنيد.اما اگر کمی فکر کنيد می‌بينيد که زياد هم بی‌ربط نيست.

ممكن است خيلی از چيزهايی كه بايد را از ياد برده باشم.من از شاعری فقط همين يك خصلت را دارم.اميدوارم درخور چشم‌پوشی دوستان باشم.

سومين بخش گفتگوی من با محمدرضا رستم‌بيگ‌لو پيش روی شماست.من فكر می‌كنم كه نكات قابل توجهی در اين گفتگو مطرح‌شده‌باشد كه حتا اگر چيزی برای آموختن نداشته‌باشد،سؤالاتی جدی و مهم را پيش روی دوستان می‌گذارد.شايد اگر طرف اين گفتگو می‌خواست به سؤالات پاسخ‌هايی قشنگ و قانع‌كننده بدهد،خيلی راحت از پس اين كار برمی‌آمد ولی قصه اين است كه از يك زاويه‌ی ديد خلاق هنری نمی‌توان راحت و بی‌دردسر به قراردادهای آكادميك اطمينان و بسنده‌كرد.به‌هرحال در ادامه‌ی اين گفتگوها سؤال و جواب‌هايی سازنده از اين دست بسيار خواهيم‌داشت.

 ”-ضمن صحبت‌ها رسيديم به يك نكته‌ي مهم كه فرم روايي است.چيزي كه در اين سال‌ها از نظر كمي برجسته‌ترين بخش تجربيات غزلسرايان جوان را شامل شده‌است كه گاهي به اتفاق رسيده و در بسياري موارد هم سعي‌شده كه اتفاق بيفتد.من به عنوان يكي از علاقمندان غزل در اين سال‌ها شاهد بوده‌ام كه اين تجربيات روزهايي به داستان‌وارگي كشيده شد.يعني خود من اعتراف مي كنم كه در برهه‌اي داستان‌هاي كوتاه منظوم مي‌نوشتم و خوب اسمشان را هم غزل مي‌گذاشتم.نظر شما در مورد كارهايي كه در اين راستا اتفاق مي‌افتد چيست و به بيان ديگر براي اينكه سؤالم مبسوط‌تر باشد اين را مي‌پرسم كه به نظر شما تفاوت فرم روايي در شعر با روايت در داستان چيست؟

-اين سؤال شما خيلي به من كمك‌كرد.من همان‌جايي كه داشتم در بحث فرم دست‌وپامي‌زدم و سررشته را گم‌كرده‌بودم،دقيقا مي‌خواستم به همين روايت اشاره كنم .صحبت كردم از شكل فرماليستي و داشتن ابتدا وانتها و دوباره هم اينجا مي‌گويم كه اين ابتدا و انتها لزوما نبايد حس شود.شايد دوباره به شكل ناخودآگاه در پشت متن وجود داشته باشد.دقيقا همين فرم‌گرايي يكي از بزرگترين منشأها و نطفه‌ي به‌وجودآمدن روايت در شعراست.يعني زماني كه شما يك ذهنيت فرم‌گرا داشته باشي،ناخودآگاه ذهنيت شما روايي مي‌شود. يعني شروع مي‌كني،به چيزي مي‌پردازي،راجع به آن چيز صحبت مي‌كني و توضيح مي‌دهي،اتفاقاتي راجع به آن چيز مي‌افتد،براي خود آن شيء اتفاقاتي مي‌افتد و بعد هم پايان ماجرا كه باز هم مي‌گويم ممكن‌است اصلا آن پايان وجود نداشته باشد و يك پايان كاملا باز و غيرقابل تشريح داشته‌باشد كه به عهده ي مخاطب گذاشته‌شود و خيلي اتفاقات ديگر كه در شعر سپيد ما افتاده‌است.بله!روايت يك رويكرد خيلي مشخص وخيلي برجسته داشته در غزل امروز ما كه كاملا مشهوداست و باز من فكرمي‌كنم كه بزرگترين علت آن گرايش به فرم بوده يعني اينكه همان موقع كه ذهن فرماليستي شده دوباره برمي‌گرديم به همان نقطه كه يك روايتي را در نظر گرفته‌است.اينكه حالا روايت بايد باشد يا نه؟ باز به همين‌جا مي‌رسيم كه ذهن شاعر آيا هميشه بايد با اين بايدها و نبايدها درگير باشد يا ذهن شاعر بايد درگير آفرينش باشد؟يعني بايد اتفاق‌هايي براي شاعر بيفتد و شاعر بيافريند.در حيطه ي قلم و شعر آفرينش و خلاقيت داشته باشد.زماني كه خلاقيت داشت،همه‌ي اينها هست.روايت در شعر ما و شعر جهان از ديرباز وجودداشته‌است.اين شكل روايي در ادبيات ما و بيشتر در قالب مثنوي بوده كه اصلا از اين قالب براي گفتن حكايت استفاده مي‌شده است.در غزل ما اين شكل روايي وجود داشته است.در غزل‌هاي مولانا اين شكل به كرات وجود دارد مثل همان غزل «چه دانستم كه اين سودا مرا زين‌سان كند مجنون».شما مي بينيد كه روايت خيلي قشنگ با «چه‌دانمي»شاعر آغاز مي‌شود وبعد شروع به توضيح اتفاقاتي كه افتاده مي‌كند و حتا در پايان هم يك جمع‌بندي دارد كه من فكر مي‌كنم اگر باز ارجاعي به مبحث فرم داشته باشيم،از مولانا مي‌توان به عنوان يكي از بزرگترين شاعران فرماليست نام‌برد.

و اما در مورد روايتي كه در غزل امروز ما جاري‌است. اينكه آيا شعر ما حتما بايد ابتدا وانتهايي داشته‌باشد يا نه ،به متن برمي‌گردد.متن مي‌تواند پارودي باشد.مي‌تواند دقيقا در مسيري حركت‌كند كه يك ضدروايت باشد.اما ما يك مرز مشخصي داريم.اينكه ما بياييم و در يك شعرمان شروع كنيم به داستان‌سرايي مثلا.حالااين رمان‌محورشدن شعر يك‌طرف قضيه.ما بياييم و شروع بكنيم با شعرمان مرتبا داستان بسازيم.مثلا يك جرياني را شروع كنيم و راجع به آن توضيح بدهيم.ما حتا در غزل‌مان هم تجربه‌ي ناموفق روايت داريم و آن تجربه‌ي ناموفق روايت در واقع همانجايي‌ست (اين برمي‌گردد به سؤال شما) دقيقا همان‌جايي‌ست كه روايت داستاني اتفاق مي‌افتد نه روايت شعري.روايت داستاني مؤلفه‌هاي خاص خودش را دارد،روايت شعري مؤلفه‌هاي خاص خودش را.حالا قراراست در مورد اين صحبت كنيم كه ازكجا مي‌شود فهميد كه يك روايت مي‌تواند يك روايت داستاني باشد يا يك روايت شعري؟

-نه.اين را كه اصلا مخاطب حس مي‌كند.يعني شما وقتي كه يك شعر روايي را مي‌خواني و مي‌بيني كه آن ماهيت شاعرانه‌اي كه بايد،در آن شعر نيست و يك واقعه از جايي شروع مي‌شود و به‌جاي ديگري ختم مي‌شود،به اين نتيجه مي‌رسي كه حتا نمي‌تواني به آن داستان نام بدهي و با كمي احتياط مي‌تواني به آن بگويي حكايت.

-البته نقطه‌ي مقابل اين ماجرا هم اتفاق مي‌افتد. يعني گاهي ما در بعضي داستان‌ها مي‌بينيم كه آن‌قدر اتفاق شاعرانه هست كه روايت ديگر روايت شاعرانه‌است.

-بله.البته من هم اين نكته را به تجربه قبول دارم.ولي من با توجه به

اينكه روايت در غزل اين‌روزها بحثي كاملا جدي‌است،

مي‌خواهم جواب سؤالي را كه از خيلي افراد ديگر از جمله آقايان حسين منزوي،شمس لنگرودي،هرمزعلي‌پور،محمدمستقيمي،بهمن رافعي و...پرسيده‌ام را از شما هم بشنوم. جالب اين كه مي‌توانم بگويم تقريبا هيچ دو جوابي هم به هم شبيه نبوده‌اند مگرجواب‌هاي كليشه‌اي آكادميك كه از توي كتاب‌ها حفظ شده‌بوده‌اند و ربطي به خلاقيت و تجربه‌ي شخصي افراد نداشته‌اند.

من مي‌خواهم تفاوت ماهيتي روايت در شعر و داستان را از نظر شما بدانم.

-راجع به تفاوت ماهيتي روايت در شعر و داستان، در واقع من مي‌خواهم اعترافي بكنم و آن هم اينكه اين سؤال ،سؤالي فوق‌العاده دشوار است و حتا مي‌خواهم بگويم كه خود من كم به اين موضوع فكركرده‌ام.چيزهايي هم كه الان مي‌گويم كاملا بداهه‌است.يعني تا به‌حال به‌طور مشخص راجع به اين مسأله فكرنكرده‌بودم.چون هميشه با حسم در اين زمينه فكركرده‌بودم و تصميم‌گرفته‌بودم و حرف‌زده‌بودم.اما يك نكته‌ي مشخصي وجود دارد و آن اينكه اگر قرار باشد ما داستان يا به‌قول شما حكايت تعريف كنيم ،هيچ لزومي به گفتن شعر نيست و حتا اگر اين اتفاق افتاده‌باشد،من به جرأت مي‌توانم بگويم كه ما اسم آن چيز را شعر نمي‌توانيم بگذاريم.مي‌توانيم بگوييم منظومه.حالا كجا مي‌شود تشخيص داد كه اين روايت شاعرانه‌است يا داستاني؟دشواري سؤال هم دقيقا در همين نكته‌است.يك داستان‌سرا هم در ديدگاه همه‌ي ما يك هنرمنداست.يعني دوباره هردوي اين شكل‌هاي روايي منشأهنري دارند.اگر داستان كاملا يك امر فني،صنعتي بود،مي‌شد مرزهايش را كاملا مشخص كرد ولي چون آبشخور ومنشأ هردوي اينها هنري‌است،اينجا كار سخت مي‌شود كه اگر ما بگوييم اتفاق‌شاعرانه،ممكن است به داستان‌سراها بر بخورد كه آقا مگر فلان خلاقيت در كار ما نيست؟... “

 

واما شعر:

حدود هفت‌ماه است كه چهارمين مجموعه‌ی محمدسعيدميرزايی با نام الواح صلح به بازار آمده است.در اين مدت نظرات مختلفی درباره ی اين كتاب شنيده‌ايم كه بعضی نظراتی عميق و منصفانه بوده‌اند و برخی هم از دهان‌هايی گشاد برآمده‌اند كه هميشه بلد بوده‌اند غو بكشند.(در شاهنامه غو در هردو معنای مثبت و منفی فريادو هياهو به‌كاررفته‌است كه گاهی از سر خشم ودردبوده و گاهی از روی شادي).اينجا هم قصه همين است.
قرار ما هم براين بوده كه بحثی در مورد اين كتاب داشته‌باشيم ولی هربار مطلبی باعث تاخيرشده‌است.تصميم گرفتم كه امروز به‌طور كاملا اتفاقی دو غزل از اين مجموعه را برايتان بنويسم.برای شما و سعيد عزيز آرزوی رستگاری دارم.

                   

                              

اگراگراگراين  تو،تو و تو،بی  من،با-
من،ازمن
آمده‌باشی و وقت رفتن با

به جز كه من بروي،اين معادله هرگز
نمی‌
رسد به جوابي،توبی‌من و من با؟

كه من به پاسخ مجهول خود بينديشم
كه تو نمی‌شوی از اين قرار و قطعا با

كسی حساب دگر داری و جواب تو هم
نمی‌شد من و ،تو باز وقت رفتن با

كسی كه من نشد ومن نبود ،خواهی‌رفت
شبيه قصه‌ی مردی كه با زن و زن با...

اگر اگر اگراين سه اگر نبود،جهان
پراز ”تو“ می‌شد وازاين همه ”تو“ يك تن با...

ولی نه،من كه نباشم در اين معادله،تو
نمی‌شوی تو و هرگز كسی به‌جز من با!

 

دهان به چشمه نهاد-او نبود،آهوبود
كه تشنه‌بود - نه بيدی كه برلب جو بود

وگيسوان گياهيش را به آب سپرد
وخواست پربزند از خودش:پرستو بود

پريد،نه‌به هوا،توی آب - ماهی‌شد
ورفت - چشمه كلاف هزار گيسو بود

وچرخ خورد،ته چشمه شانه‌ای شد - شب
به‌دست دختركی - ماه نيمه‌ی اوبود

به ناز شانه‌زد و هی جوانه‌زد مويش‌
وريشه‌زد كف پايش:درخت ليموبود

سه‌بار ديد خودش را در آينه تا صبح:
بنفشه‌بود،گل‌سرخ‌بود،شب‌بو بود

كشيدماه سوی خويش ،گيسوانش را
و از دريچه وزيد،آسمان هياهو بود

ستاره‌ها لب درگاه ريختند همه
سپيده كنج اتاق او نبود - جارو بود

سپيده برف می‌آمد،بنفشه می‌روييد
سپيده بركه‌ی آيينه جای يك قو بود

دری گشوده‌شد و كوزه‌ای زشانه نريخت
درون كلبه‌ی زن:خواب‌بود،جادو بود...

اگرچه من اين دو غزل را براساس اتفاق انتخاب كردم ولی جالب اينكه غزل دوم خاطره‌ای را در من زنده‌كرد.شبی از شب‌های زمستان ۸۲ در حاشيه‌ی اولين كنگره‌ی غزل معاصر رشت ،سعيد اين غزل را برای جمع دوستان‌خواند.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

گفتگو با محمدرضا حاج رستم‌بيگ‌لو-۲

بازهم سلام و باز هم چند نكته:

اولا اينكه امروز دومين قسمت گفتگوي من با محمدرضا حاج‌رستم بيگ‌لو را خواهيد خواند.گفتگويي كه به‌قول بعضي دوستان خوشبختانه چندان ژورناليستي هم نيست.اگرچه آنچه به من در اين مدت ثابت شده اين است كه حتا در اين محيط ظاهرا خاص خيلي از دوستان بحث‌هاي ژورناليستي را بيشتر مي‌پسندند.باور نمي‌كنيد؟به كامنت‌ها نگاه كنيد و تعداد آنها را با تعداد بازديدكننده‌ها كه به‌طور متوسط بيشترازصدنفر در روز است ،قياس كنيد.به هرحال از همه‌ي عزيزاني كه با جديت ،درست و غلطِ بحث‌هاي ما را پي‌مي‌گيرند،ممنونيم.

ديمااينكه تعدادي از دوستان فرموده‌اند كه اين بحث‌ها نه تنها به جايي نمي‌رسد،بلكه فايده‌اي هم ندارد و خواسته اند كه به‌جاي اين حرف‌ها به شعر پرداخته‌شود.براي اينكه نظر آنها هم نسبتا لحاظ شود ،غزل هم خواهيم داشت.

سيما اينكه هرروز دوستان تازه‌اي را در اين دنياي مجازي مي‌يابيم كه باعث مزيد خوشحالي و دلگرمي مي شوند.باور نمي‌كنيد؟از اين به بعد وبلاگ‌هاي آنها را به شما معرفي خواهيم‌كرد.فعلا براي نمونه سري به وبلاگ آصف‌ها بزنيد تا ببينيد در شهرستان فرخ‌شهر چهارمحال و بختياري يا همان قهفرخ خودمان چه خبر است.آثاري از كبري موسوي قهفرخي،مهرداد فضلي ،عادل سالم وديگر دوستان انتظار شما را مي‌كشد.

به زودی وبلاگ بچه های خوب بهار همدان را هم مفصلا معرفی خواهيم‌کرد.

 

پس فعلا بخش دوم گفتگو را بخوانيد تا بعد...

-محمدرضا حاج رستم‌بيگ‌لو:

خوب حالا چه اتفاقاتي دارد در غزل مي‌افتد؟مانگاه مي‌كنيم به تجربياتي كه شده.يابهتر بگويم سعي‌شده كه بشود.سعي شده كه تصورات قبلي تا حد ممكن كم‌رنگ و ناملموس شوند.يعني متن‌هايي را به عنوان غزل جلوي ما مي‌گذارند وما آن متن‌ها را كه مي‌خوانيم ،مي‌بينيم كه خوب، سعي‌شده كه قافيه حتي‌المقدور با كليت متن همگن باشد.حدس‌زدن قافيه زياد راحت نباشد و آن زنگي كه به‌قول نيما سر هر بيت در گوش ما مي‌زده شنيده نشود.حتا الان در متن‌هاي جديد ما از غزل ، وزن به‌صورت طنطنه اي كه دارد ،نيست.

اما آيا اين متن مدرن‌شدني هست يا نه؟خوب به تصور بنده نيست.چون شما هرچه‌قدر هم كه اين را ناملموس و احساس‌ناشدني‌كنيد،باز دوباره وجود دارد.يعني ممكن‌است شما به‌عنوان مخاطب چيزي را حس نكنيد ولي به‌عنوان خود شاعري كه داري متن را تنظيم مي‌كني يا مي‌سرايي و مي‌نويسي، مي‌داني كه به‌هرحال به يك حرف كه همان حرف روي قافيه باشد،مجبوري كه ارجاعي داشته‌باشي.اين اصلا اجتناب‌ناپذير است وگرنه متن تو غزل نيست،يك چيز ديگراست.پس حرف من اين بود كه اين توجه هرچه‌قدر هم كه ناملموس شود اما وجود دارد.بنابراين چون فوندانسيون غزل بر اساس تقارن و محورگرايي ومركزگرايي است،شيئي كه با اين تعريف شناخته‌مي‌شود مدرن‌شدني نيست.حالا ما چه مي‌توانيم به اين اتفاقاتي كه افتاده تا اين چيزها را ناملموس بكند و اين پارامترها را كمتر بكند ،بگوييم؟ من اسمش را براي خودم گذاشته ام پروتستانيزاسيون غزل.چرا؟چون ما ديديم كه در پروتستانيزاسيون مذهبي،يك مذهب كاملا راديكال وكاتوليك،سعي كرد كه تا حد دايره‌ي امكاناتش خود را با جامعه‌ي روز تطبيق دهد.به عقيده‌ي من غزل هم الان دارد همين كار را مي‌كند.يعني مي‌آيد و مؤلفه‌هاي زيباشناسي جامعه‌ي امروز را حدس مي‌زند ودر شكل ايده‌ال آن (اگر اين اتفاق ايده‌آل در شاعران جوان ما واقعابيفتد)اين حدس و اين درگيري فلسفي باعث مي‌شود كه ناخودآگاه ذهن شاعر به صورت سيستماتيك و به‌صورت مكانيزه‌شده زيبايي‌شناسي جديدي را بنيان بگذارد.در اين زيبايي‌شناسي ،غزل،غزل است وتمام آن فوندانسيون و نقاط قرينه و تمركز خودش را دارد ولي اين حس نمي‌شود.چرا؟چون كه اين مي‌خواهد خودش را با مؤلفه‌هاي زيبايي‌شناختي و فلسفي روز تاآنجايي كه امكان داردتطبيق دهد.حالا تا كجا امكان دارد؟تا محدوده‌ي وزن.تا كجا امكان دارد؟تا محدوده‌ي غلط نبودن قافيه.تا محدوده ي تغييردادن بافت زبان.تا محدوده‌ي تغييردادن ساختار زباني نه ساختار كلي چون ساختار كلي غزل كه مشخص است.وحالا يك اتفاق ديگر هم تحت عنوان رويكرد به فرم در كناراينها هست كه ما بايد با يك ذره‌بين و قدري دقيق‌تربه آن نگاه كنيم.چون باز به عقيده‌ي من غزل دوفرم دارد.يكي فرم دروني و ديگر فرم بيروني.يك فرم مشخص از پيش‌تعيين‌شده دارد كه شكل و شمايل صوري و ظاهري غزل را تشكيل مي‌دهد.حالا امكانات به ما اين اجازه را مي‌دهد كه همين شكل را هم تا حدود خيلي كمي تغيير بدهيم.مثلا نياييم يك مصراع سمت راست بنويسيم و در مقابلش يك مصراع در سمت چپ بنويسيم.مي‌توانيم اين شكل را يك مقدار در شكل نوشتاري صوري غزل تغييربدهيم.

اما آنچه ما به‌عنوان فرم دروني داريم از آن ياد مي‌كنيم و الان مي‌خواهيم از آن صحبت كنيم،فرمي‌است كه ديگر ربطي به قالب شعر ندارد.اين به متن مربوط مي‌شود.فرمي‌است كه كل متن با تمام محتوايي كه دارد و در آن هست،يك فرم خاصي را به خودش مي‌گيرد.حالا فرم اگر معناي تحت‌اللفظي آن مدنظر باشد يعني شكل.اما فرم مصطلح در ادبيات يك مفهوم ديگري دارد.در مدرن‌ترين شعرها يك قاعده‌ي شيمي رعايت مي‌شود و آن رابطه آنتروپي‌است.يعني اينكه ما در اوج بي‌نظمي هم يك نظم كلي داريم.يعني اينكه اگر آن نظم فراگير نامحسوس وجود نداشته‌باشد كه محدوديتي وجود ندارد و اگر محدوديتي وجود نداشت،هرآنچه كه نوشته‌مي‌شد مي‌توانست شعرباشد.حالا اين چگونه شكل مي‌گيرد؟اين فرم در واقع يك ارتباط عمودي در متن برقرار مي‌كند. باز اينكه من مي‌گويم ارتباط ،برداشت اشتباهي نشود.هرآنچه كه مصراع اولش خيلي صريح و خيلي رك و آشكار با مصراع دوم وسوم و چهارم در ارتباط بود،نه! منظور ما اين نيست و منظور ما به‌رغم‌تصور خيلي از دوستان آوردن مصراع اول در پايان غزل و تجديد مطلع نيست.نه! فرماليستي‌شدن در ابتدا بايد در ذهنيت شاعر وجودداشته باشد.يعني ذهن شما بايد فرماليستي باشد.فرم‌گرا باشد.چگونه ذهن شمافرم‌گرا مي‌شود؟اين ديگر برمي‌گردد به آبشخورهاي ذهني و علمي و فلسفي شما و تمام آنچه كه كاراكتر شاعر شما را مي سازد.ذهنيت شاعر شما را مي‌سازد.حالا اينكه تمام اين اتفاقات بيفتد و ذهن فرم گراي شما آن را بسازد به يك طرف،طرف ديگر ماجرا اين‌است كه اگر شما يك ذهن فرم‌گرا و يك كاراكتر فرماليستي داشته باشي،شايد در نهايت بي‌نظمي يك نظم كلي كليت متن شما را در بر بگيرد.يعني شعرشما مشخصا داراي يك ابتدا و يك انتهاست.حالا آن انتها دوباره برمي‌گردد به حرفه‌اي بودن شاعر.ممكن است شما طوري دست مخاطب را باز بگذاريد كه در عين اينكه انتهاست،ابتداي يك تفكر جديد باشد كه تازه بعد از شعر شما آغاز مي شود.همه‌ي اينها برمي‌گردد به حرفه‌اي بودن شاعر.اين ابتدا و انتها ،يك فرم كاملا تكميل‌يافته رابه متن شما مي‌دهد.

-من مي‌خواهم در اين فرصت يك سوال بكنم و آن اينكه وقتي ما از فرم بيروني صحبت مي‌كنيم ،آيا شما قائل به اين امر هستيد كه اين فرم بيروني از دو بخش عمودي و خطي تشكيل مي‌شود؟فرمي خطي كه در بيت اتفاق مي‌افتد.حالا اينكه من اين سؤال را مطرح مي‌كنم دليل روشني دارد.ما در تعداد قابل‌توجهي از تجربيات اين روزها مي‌بينيم كه تشخص بيت دارد از دست مي‌رود.ما بدون اشاره به مبحث قافيه كه شايد بعدا به آن پرداختيم مي‌خواهيم كه در مورد تشخص بيت صحبت كنيم.آيا به نظر شما در غزل اين روزگار اين تشخص هنوز بايد مطرح باشد يانه؟

-دوباره برمي‌گرديم به همان‌چيزهايي كه عرض كردم .يعني كم‌رنگ كردن برخي مولفه‌هايي كه جزو قواعد اصولي و ابتدايي غزل نيست.ما مي‌توانيم استقلال بيت را از بين ببريم.يعني در متن ما بيت هيچ استقلالي نداشته‌باشد ،شخصيت پيدا نكند و قسمتي از متن ما باشد.مي‌تواند اين طور باشد.حالا آنچه كه من به آن قائل هستم،نظر من قطعي نيست و شايد تجربياتم هم دليلي بر اين مدعا باشد.اين به نظر من به ذهن شاعر برمي‌گردد و در شعر ناب هم به‌جاي ذهن شاعر،متن تصميم مي‌گيرد.حالا يك‌سري صحبت‌هاي من در مورد فرم هم ناگفته ماند و سر رشته را گم كردم كه به آنها برمي‌گردم.يك قسمتي از آن صحبت ها به همين نقطه برمي‌گردد.ذهن شاعر متن را مي‌سازد ولي درشعر فرماليستي يا شعري كه حالا بعضي‌ها اسمش را مي‌گذارند خودكار وفلان و اين حرف ها و يك سري مؤلفه‌هايي كه بايد داشته باشد،متن ،خودش اتفاق مي‌افتد.وقتي كه متن مي‌خواهد خودش را به مؤلفه‌هاي مدرن نزديك كند،يكي از بزرگترين چيزهايش اين است كه متن خودبه‌خود اتفاق بيفتد.حتا ذهن شاعر در پس متن حركت بكند.فقط اتفاقاتي كه دارد در متن مي‌افتد،حالا اين اتفاق در زبان دارد مي‌افتد،كه حالا اين روزها برخي اصلا شعر را اين‌گونه تعريف مي‌كنند كه اتفاقي‌است كه در زبان مي‌افتد.اين عقيده ي كامل من نيست.شعر اتفاقي هم هست كه در زبان مي‌افتدولي خوب خيلي اتفاقات ديگر هم هست.اتفاقات زيبايي‌شناختي‌اي كه حتا ممكن‌است در محتوا بيفتند.ممكن است در صرف تصوير بيفتد مثل شعرهاي بيدل.منتها براي اينكه جواب سؤال شما رابدهم،باز به عقيده ي من اين را متن تشخيص مي‌دهد كه آيا اينجا باتوجه به مطلبي كه نوشته‌شده و اتفاقي كه در متن به لحاظ روايت يا ضد روايت (يعني پارودي روايت)افتاده ،آيا نياز به شنيدن طنطنه هست ؟نياز به يك جمله‌ي سر و ته بسته هست؟نيازبه يك عبارت كاملا كلوشه شده هست يا نيست؟اگر بود ما استفاده مي‌كنيم .اگر نبود،استقلال بيت را درهم مي‌ريزيم.همه‌ي اينها را هم نهايتا ذهنيت ناخودآگاه شاعر است كه تصميم مي‌گيرد.بزرگترين درد شاعران اين روزگار ما اين است كه ما مي‌نشينيم يك سري تئوري‌ها را مطالعه مي‌كنيم.براساس آن تئوري‌ها تئوري مي‌سازيم و تازه بر مبناي اين تئوري شعر مي‌نويسيم.من فكر مي‌كنم كه اينجا به ذات شعر توهين مي‌شود. در واقع تا آنجايي كه من يادم مي‌آيد،گفته‌اند شعر مادر فلسفه است.شعر چگونه مي‌تواند مادر فلسفه باشد ولي خودش بر اساس يك تئوري از پيش‌تعيين شده سروده‌شود؟شعر اگر مادر فلسفه است به اين خاطر است كه در جنون مطلق،در ناخودآگاهي مطلق، در چه‌دانم‌هاي مطلق،اتفاق مي افتد.درست اين است كه پس از افتادن اين اتفاق‌ها ما بياييم ومؤلفه‌هاي‌ثابتي كه به بسامد رسيده را پيداكنيم و تئوري شعر را آنجا پايه بريزيم و بگوييم كه در شعر فلان كس اين مؤلفه‌ها به بسامد رسيده و اين هم تئوري شعري ايشان بوده است.يعني بازهم تئوري ناخودآگاه ذهن شاعر.

بله!جايي كه لازم باشد استفاده‌مي‌شود و جايي هم كه لازم نباشد ما اين امكان و اين اجازه را داريم كه تشخص بيت را از بين ببريم.

 

 

اما شعر:

بعضي وقت‌ها دوستان كم‌لطفي مي‌كنند و انگار حواسشان نيست كه صداهاي بلند خودبه‌خود به گوش مي‌رسند.اما صداهاي كوتاه را بايد در كانال هاي موجود هدايت و تقويت كرد.اينكه من غزلي از دوستي بزنم كه زياد مورد توجه واقع نشود ناشي از خالي‌بودن دست من از غزل خوب نيست.كافي‌است آرشيو شعر و مقاله ي ما راببينيد تا باورتان شود .مسأله اين است كه مي‌خواهيم به آنهايي كه يكي دوپله پايين‌تر ايستاده اند نيز مجالي بدهيم تا مساواتي نسبي برقرارشود وگرنه آسان‌ترين كار براي ما درج غزل‌هاي قشنگ‌تر و جاافتاده تر است.پس كمي همراهي ما را تحمل بفرماييد.

اما براي اينكه سوءتفاهمي هم پيش نيايد،امروز با يك غزل از سركار خانم طاهره خنيا شاعره ي جسور و بلندآواي مرودشتي در خدمت شما هستيم و صداهاي تازه تر و كم‌طنين‌تر را مي‌گذاريم براي روزهاي ديگر.شايد قبلا اين شعر را در وبلاگ‌هاي ديگر دوستان ديده‌باشيد ولي چون من الان حضور ذهن ندارم كه كدام غزل‌ها را دوستان درج‌كرده‌اند،پيشاپيش به‌خاطر تكراري بودن احتمالي غزل‌ پوزش مي‌خواهم.

 

مثل جن‌هاي زشت موقرمز،باز كولي نشسته بود اينجا

توي سيگارهاي دودادود نفله مي‌كرد لحظه‌هايش را

بعد مي‌گفت:هو...هوا گرم است!(لخت مي‌شد)،هوا كه گرم نبود

بعد مي‌گفت:واي سردم شد!يَ يَ يخ كرده‌ام،دو نخ مگنا

چشم‌هاي مرا نمي‌سوزاند كاه‌دودي كه راه مي‌انداخت

خفه‌مي‌شد،نفس‌نفس مي زد،لامپ خاموش مي شد و ها...ها...

نيست مامان وگرنه مي ترسيد كه بيفتم ولي نمي‌افتم

من حواسم به حوض ماهي هست،تازه ديدم كه نيمه‌ي شب‌ها

زور «كولي»زيادتر مي شد.فحش مي‌داد ،بعد مي‌خنديد

بعد با پنج ناخن قرمز چنگ مي‌زد به صورت بابا

بعد بابا هزاري‌اش مي‌داد،خرد و خسته لباس مي‌پوشيد

بعد مي‌گفت:هي!يواش برو!دختر كوچكم نفهمدها!

من كه فهميده بودم اما...

{هيس}

يك مربع - دوباره تند نرو!

بين ما هيچ‌چيز خاصي نيست كه بيايد به خاطرش اينجا

جاي تو تا هميشه محفوظ است توي قلبي كه صاحبش هستي

باز بدبين شدي عزيز دلم!اين حسادت ترا كشيده كجا؟

تشنه‌ام بود.طفلكي مامان اشك مي‌ريخت مثل يك بچه

بدنش مثل بيد مي‌لرزيد.دادمي‌زد:چرا؟چرا؟دِ چـــرا؟

زن پتياره‌اي كه تا ديروز بالش خواب ديگران بوده،

جاي من را گرفته لاكردار!آنقدر كه صريح و بي پروا

مي‌نشيند كنارت و با تو ،مي‌رود تا شراب،تا قرمز...

كاش مي‌مردم و نمي ديدم،كاشكي كور بودم.آي خدا...!

بعد بابا مي‌آمد و خونسرد تا ته خط سفسطه مي‌رفت:

-بعد از اين هم نمي‌شناسي زن!تو كه نشناختي هنوز مرا

بعد كولي مي‌آمد و مي‌رفت،باز مامان شكسته تر مي شد

باز دور اتاق مي‌چرخيد دود سيگار،لامپ،كولي،ها...

بعد يك روز صبح مامان رفت،مثل يك جوجه‌كفتر غمگين

رفت تا جفت نانجيبش را گم‌كند پشت اين‌همه بلــــوا

حيف آن هفت هشت تا ماهي!«كولي» آمد كه آفتاب پريد

سردشان بود زير اين‌همه آب،همه‌شان يخ زدند از سرما

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢