سلام دوستان نازنين

اول اينكه گلايه دارم از كسانی كه بدون اجازه و ذكر مأخذ از مطالب وبلاگ ما استفاده می‌كنند.آخرين موردی كه من اطلاع دارم برداشتی بی‌اجازه است كه اتفاقا توسط چند سايت و وبلاگ صورت گرفته‌است.ای كاش عزيزانی كه می‌خواستند صدای شعرخوانی حسين منزوی را داشته باشند با ما هماهنگی می‌كردند.البته من نام آنها را ذكر نمی‌كنم ولی اميدوارم در موارد بعدی مراعات كنند.

دوم اينكه باز تابستان است و بازار كنگره‌ها داغ.در بين همه‌ی آنها هم كمتر به كنگره‌اي برمي‌خوريم كه دغدغه‌ی شعر داشته‌باشد و ظاهرا موضوع اصلی همان موضوعات موضوع است.

آقای كرونی در پيامی خبر برگزاری يك كنگره در شيراز با موضوع مبعث را داده‌اند كه دوستان می‌توانند از طريق وبلاگ بارون موضوع را دنبال كنند.

اما ماجرای ديگر اينكه ما هميشه فكر می‌كنيم كه چون شهرستانی هستيم و از استعداد و تجربه‌ی شعری بهره‌ی چندانی نداريم كسی ما را نمی‌شناسد ولی با فرارسيدن كن‌گره‌ی شب‌های تهران متوجه می‌شويم كه نه‌بابا!ما هم به يك دردی می‌خوريم.

نه يكي،نه دوتا،بلكه چهارتا ايميل برای اين حقير سراپا تقصير آمده كه بله ،بزرگترين كن‌گره‌ی شعر جوان مملكت برگزار می‌شود.

آقايان زرنگ! ما پارسال نفرستاديم ،امسال هم نمی‌فرستيم.چون كه اين كن‌گره علاوه بر موضوع،گزينش هم دارد.آيا مثلا محمدرضا حاج‌رستم‌بيگ‌لو نبايد در ريتينگ ۲۵۰ نفری شما جای داشته‌باشد؟

بنده‌ی سراپا تقصير به اندازه ی سهم خودم اين كن‌گره را تحريم می‌كنم و يك مسابقه‌ی بديع و تازه اعلام می‌كنم.يك عدد نيم‌سكه‌ی بهار آزادی جايزه‌ی كسی‌است كه بتواند اسامی ۲۵ نفر از برگزيدگان اين كن‌گره كه بر اساس تجربه‌های پيشين كاملا مشخص هستند را پيش‌بينی كند.مهلت پيش‌بينی تا ۱۵ شهريور است.دوستانی هم كه احتمالا در اين تحريم با من هم‌صدا هستند می‌توانند مبالغ يا مقاديری به اين جايزه اضافه كنند.خبر اين مسابقه را به ديگران هم بدهيد.ثواب دارد.

 

اما شعر:

يك غزل چاپ‌نشده از استاد محمدعلی بهمنی به لطف دوست خوبم حسين عبدالوند به دستم رسيده كه برايتان می‌نويسم.

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه‌آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

می‌خواهم اعتراف كنم هر غزل كه ما
با هم سروده‌ايم جهان كرده از برش

خواهر زمان ،زمان برادركشی‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا كه نپوسد در اين سكون
شعری كه دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سكوت كرده و من حرف می‌زنم
حس می‌كنم كه راه نبردم به باورش

دريا منم! هم‌او كه به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او كه دل زده‌ست به اعماق و كوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو كم از ماهيان كه نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيكرش

دريا سكوت كرده و من بغض كرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

  

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳

 

سلام

راستی چرا وبلاگ ما اين‌جوری شده؟

اول اينکه من يعنی ابراهيم اسماعيلی سيستم ندارم و بهتر بگم سيستمم خرابه.

دوم اينکه احسان سرش خيلی شلوغه و نميرسه که مطلب جديد بذاره.

سوم اينکه سر من هم خيلی شلوغه و حالا ديگه بايد مسائل تازه‌ای را هم رتق و فتق کنم.

چهارم اينکه اين مدت ارتباطم با جلسات کمتر شده.

پنجم اينکه قدری از وبلاگ‌نويسی دلسرد شده‌ام چون جديتی که انتظار داشتم را در آن نيافتم.

ششم اينکه درگير تعداد زيادی کار سفارشی هستم که شامل تصنيف و ترانه و شعر کودک هستند.

هفتم اينکه اون بنده‌خدايی که به ما گفته(بله) که گناه نکرده.

بازم بگم؟

روز ۱۸ مرداد در نشست ادبی اميد نجف‌آباد در مورد مجموعه‌ی دارم دوباره کلاغ می‌شوم گفتگو خواهيم کرد.در اين جلسه که راس ساعت ۵ بعدازظهر شروع می‌شود حميدرضا وطن‌خواه نيز حضور خواهدداشت.

جلسات ديگری نيز به ساير مجموعه‌های تازه اختصاص خواهد يافت.

 

اما حالا که کفگير ته ديگ خورده يک غزل از خودم برايتان می‌نويسم.

 

 

...که زنده‌رود کنارت کمی قدم بزند
شب تو را به بلندای خود رقم بزند

که (آمدی) همه‌ی شهر را دچار کند‌‌
که می‌روی همه‌ی قصه را به هم بزند

که عاشقی در بازار پير نقش‌جهان‌
دوباره بنشيند عشق را قلم بزند

 که اصفهان بشود دستگاهی از آواز‌
که يک نفر هی مضراب زير و بم بزند

که راز گنبد فيروزه‌فام مسجد شاه
به جان اسليمی طرح پيچ و خم بزند

که پيچ و خم به تن تاک‌ها بپيچد و بعد
خمار جلفا را در شراب هم بزند

که کوچه‌ها همه پست و بلندتر که شدند
هوای او در اين پيچ و تاب دم بزند

که باز هم سکری قهوه‌ای نگاه تو را
بگيرد و چشمی بی‌قرار نم بزند

که شير سنگی خواجو تو را اسير کند
به شور و حال شبی دور رنگ غم بزند

که حلقه‌ای در انگشت زنده‌رود کنی
که زنده‌رود کنارت کمی قدم بزند

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۳