گفتگو با محمدرضا حاج رستم‌بيگ‌لو-۲

بازهم سلام و باز هم چند نكته:

اولا اينكه امروز دومين قسمت گفتگوي من با محمدرضا حاج‌رستم بيگ‌لو را خواهيد خواند.گفتگويي كه به‌قول بعضي دوستان خوشبختانه چندان ژورناليستي هم نيست.اگرچه آنچه به من در اين مدت ثابت شده اين است كه حتا در اين محيط ظاهرا خاص خيلي از دوستان بحث‌هاي ژورناليستي را بيشتر مي‌پسندند.باور نمي‌كنيد؟به كامنت‌ها نگاه كنيد و تعداد آنها را با تعداد بازديدكننده‌ها كه به‌طور متوسط بيشترازصدنفر در روز است ،قياس كنيد.به هرحال از همه‌ي عزيزاني كه با جديت ،درست و غلطِ بحث‌هاي ما را پي‌مي‌گيرند،ممنونيم.

ديمااينكه تعدادي از دوستان فرموده‌اند كه اين بحث‌ها نه تنها به جايي نمي‌رسد،بلكه فايده‌اي هم ندارد و خواسته اند كه به‌جاي اين حرف‌ها به شعر پرداخته‌شود.براي اينكه نظر آنها هم نسبتا لحاظ شود ،غزل هم خواهيم داشت.

سيما اينكه هرروز دوستان تازه‌اي را در اين دنياي مجازي مي‌يابيم كه باعث مزيد خوشحالي و دلگرمي مي شوند.باور نمي‌كنيد؟از اين به بعد وبلاگ‌هاي آنها را به شما معرفي خواهيم‌كرد.فعلا براي نمونه سري به وبلاگ آصف‌ها بزنيد تا ببينيد در شهرستان فرخ‌شهر چهارمحال و بختياري يا همان قهفرخ خودمان چه خبر است.آثاري از كبري موسوي قهفرخي،مهرداد فضلي ،عادل سالم وديگر دوستان انتظار شما را مي‌كشد.

به زودی وبلاگ بچه های خوب بهار همدان را هم مفصلا معرفی خواهيم‌کرد.

 

پس فعلا بخش دوم گفتگو را بخوانيد تا بعد...

-محمدرضا حاج رستم‌بيگ‌لو:

خوب حالا چه اتفاقاتي دارد در غزل مي‌افتد؟مانگاه مي‌كنيم به تجربياتي كه شده.يابهتر بگويم سعي‌شده كه بشود.سعي شده كه تصورات قبلي تا حد ممكن كم‌رنگ و ناملموس شوند.يعني متن‌هايي را به عنوان غزل جلوي ما مي‌گذارند وما آن متن‌ها را كه مي‌خوانيم ،مي‌بينيم كه خوب، سعي‌شده كه قافيه حتي‌المقدور با كليت متن همگن باشد.حدس‌زدن قافيه زياد راحت نباشد و آن زنگي كه به‌قول نيما سر هر بيت در گوش ما مي‌زده شنيده نشود.حتا الان در متن‌هاي جديد ما از غزل ، وزن به‌صورت طنطنه اي كه دارد ،نيست.

اما آيا اين متن مدرن‌شدني هست يا نه؟خوب به تصور بنده نيست.چون شما هرچه‌قدر هم كه اين را ناملموس و احساس‌ناشدني‌كنيد،باز دوباره وجود دارد.يعني ممكن‌است شما به‌عنوان مخاطب چيزي را حس نكنيد ولي به‌عنوان خود شاعري كه داري متن را تنظيم مي‌كني يا مي‌سرايي و مي‌نويسي، مي‌داني كه به‌هرحال به يك حرف كه همان حرف روي قافيه باشد،مجبوري كه ارجاعي داشته‌باشي.اين اصلا اجتناب‌ناپذير است وگرنه متن تو غزل نيست،يك چيز ديگراست.پس حرف من اين بود كه اين توجه هرچه‌قدر هم كه ناملموس شود اما وجود دارد.بنابراين چون فوندانسيون غزل بر اساس تقارن و محورگرايي ومركزگرايي است،شيئي كه با اين تعريف شناخته‌مي‌شود مدرن‌شدني نيست.حالا ما چه مي‌توانيم به اين اتفاقاتي كه افتاده تا اين چيزها را ناملموس بكند و اين پارامترها را كمتر بكند ،بگوييم؟ من اسمش را براي خودم گذاشته ام پروتستانيزاسيون غزل.چرا؟چون ما ديديم كه در پروتستانيزاسيون مذهبي،يك مذهب كاملا راديكال وكاتوليك،سعي كرد كه تا حد دايره‌ي امكاناتش خود را با جامعه‌ي روز تطبيق دهد.به عقيده‌ي من غزل هم الان دارد همين كار را مي‌كند.يعني مي‌آيد و مؤلفه‌هاي زيباشناسي جامعه‌ي امروز را حدس مي‌زند ودر شكل ايده‌ال آن (اگر اين اتفاق ايده‌آل در شاعران جوان ما واقعابيفتد)اين حدس و اين درگيري فلسفي باعث مي‌شود كه ناخودآگاه ذهن شاعر به صورت سيستماتيك و به‌صورت مكانيزه‌شده زيبايي‌شناسي جديدي را بنيان بگذارد.در اين زيبايي‌شناسي ،غزل،غزل است وتمام آن فوندانسيون و نقاط قرينه و تمركز خودش را دارد ولي اين حس نمي‌شود.چرا؟چون كه اين مي‌خواهد خودش را با مؤلفه‌هاي زيبايي‌شناختي و فلسفي روز تاآنجايي كه امكان داردتطبيق دهد.حالا تا كجا امكان دارد؟تا محدوده‌ي وزن.تا كجا امكان دارد؟تا محدوده‌ي غلط نبودن قافيه.تا محدوده ي تغييردادن بافت زبان.تا محدوده‌ي تغييردادن ساختار زباني نه ساختار كلي چون ساختار كلي غزل كه مشخص است.وحالا يك اتفاق ديگر هم تحت عنوان رويكرد به فرم در كناراينها هست كه ما بايد با يك ذره‌بين و قدري دقيق‌تربه آن نگاه كنيم.چون باز به عقيده‌ي من غزل دوفرم دارد.يكي فرم دروني و ديگر فرم بيروني.يك فرم مشخص از پيش‌تعيين‌شده دارد كه شكل و شمايل صوري و ظاهري غزل را تشكيل مي‌دهد.حالا امكانات به ما اين اجازه را مي‌دهد كه همين شكل را هم تا حدود خيلي كمي تغيير بدهيم.مثلا نياييم يك مصراع سمت راست بنويسيم و در مقابلش يك مصراع در سمت چپ بنويسيم.مي‌توانيم اين شكل را يك مقدار در شكل نوشتاري صوري غزل تغييربدهيم.

اما آنچه ما به‌عنوان فرم دروني داريم از آن ياد مي‌كنيم و الان مي‌خواهيم از آن صحبت كنيم،فرمي‌است كه ديگر ربطي به قالب شعر ندارد.اين به متن مربوط مي‌شود.فرمي‌است كه كل متن با تمام محتوايي كه دارد و در آن هست،يك فرم خاصي را به خودش مي‌گيرد.حالا فرم اگر معناي تحت‌اللفظي آن مدنظر باشد يعني شكل.اما فرم مصطلح در ادبيات يك مفهوم ديگري دارد.در مدرن‌ترين شعرها يك قاعده‌ي شيمي رعايت مي‌شود و آن رابطه آنتروپي‌است.يعني اينكه ما در اوج بي‌نظمي هم يك نظم كلي داريم.يعني اينكه اگر آن نظم فراگير نامحسوس وجود نداشته‌باشد كه محدوديتي وجود ندارد و اگر محدوديتي وجود نداشت،هرآنچه كه نوشته‌مي‌شد مي‌توانست شعرباشد.حالا اين چگونه شكل مي‌گيرد؟اين فرم در واقع يك ارتباط عمودي در متن برقرار مي‌كند. باز اينكه من مي‌گويم ارتباط ،برداشت اشتباهي نشود.هرآنچه كه مصراع اولش خيلي صريح و خيلي رك و آشكار با مصراع دوم وسوم و چهارم در ارتباط بود،نه! منظور ما اين نيست و منظور ما به‌رغم‌تصور خيلي از دوستان آوردن مصراع اول در پايان غزل و تجديد مطلع نيست.نه! فرماليستي‌شدن در ابتدا بايد در ذهنيت شاعر وجودداشته باشد.يعني ذهن شما بايد فرماليستي باشد.فرم‌گرا باشد.چگونه ذهن شمافرم‌گرا مي‌شود؟اين ديگر برمي‌گردد به آبشخورهاي ذهني و علمي و فلسفي شما و تمام آنچه كه كاراكتر شاعر شما را مي سازد.ذهنيت شاعر شما را مي‌سازد.حالا اينكه تمام اين اتفاقات بيفتد و ذهن فرم گراي شما آن را بسازد به يك طرف،طرف ديگر ماجرا اين‌است كه اگر شما يك ذهن فرم‌گرا و يك كاراكتر فرماليستي داشته باشي،شايد در نهايت بي‌نظمي يك نظم كلي كليت متن شما را در بر بگيرد.يعني شعرشما مشخصا داراي يك ابتدا و يك انتهاست.حالا آن انتها دوباره برمي‌گردد به حرفه‌اي بودن شاعر.ممكن است شما طوري دست مخاطب را باز بگذاريد كه در عين اينكه انتهاست،ابتداي يك تفكر جديد باشد كه تازه بعد از شعر شما آغاز مي شود.همه‌ي اينها برمي‌گردد به حرفه‌اي بودن شاعر.اين ابتدا و انتها ،يك فرم كاملا تكميل‌يافته رابه متن شما مي‌دهد.

-من مي‌خواهم در اين فرصت يك سوال بكنم و آن اينكه وقتي ما از فرم بيروني صحبت مي‌كنيم ،آيا شما قائل به اين امر هستيد كه اين فرم بيروني از دو بخش عمودي و خطي تشكيل مي‌شود؟فرمي خطي كه در بيت اتفاق مي‌افتد.حالا اينكه من اين سؤال را مطرح مي‌كنم دليل روشني دارد.ما در تعداد قابل‌توجهي از تجربيات اين روزها مي‌بينيم كه تشخص بيت دارد از دست مي‌رود.ما بدون اشاره به مبحث قافيه كه شايد بعدا به آن پرداختيم مي‌خواهيم كه در مورد تشخص بيت صحبت كنيم.آيا به نظر شما در غزل اين روزگار اين تشخص هنوز بايد مطرح باشد يانه؟

-دوباره برمي‌گرديم به همان‌چيزهايي كه عرض كردم .يعني كم‌رنگ كردن برخي مولفه‌هايي كه جزو قواعد اصولي و ابتدايي غزل نيست.ما مي‌توانيم استقلال بيت را از بين ببريم.يعني در متن ما بيت هيچ استقلالي نداشته‌باشد ،شخصيت پيدا نكند و قسمتي از متن ما باشد.مي‌تواند اين طور باشد.حالا آنچه كه من به آن قائل هستم،نظر من قطعي نيست و شايد تجربياتم هم دليلي بر اين مدعا باشد.اين به نظر من به ذهن شاعر برمي‌گردد و در شعر ناب هم به‌جاي ذهن شاعر،متن تصميم مي‌گيرد.حالا يك‌سري صحبت‌هاي من در مورد فرم هم ناگفته ماند و سر رشته را گم كردم كه به آنها برمي‌گردم.يك قسمتي از آن صحبت ها به همين نقطه برمي‌گردد.ذهن شاعر متن را مي‌سازد ولي درشعر فرماليستي يا شعري كه حالا بعضي‌ها اسمش را مي‌گذارند خودكار وفلان و اين حرف ها و يك سري مؤلفه‌هايي كه بايد داشته باشد،متن ،خودش اتفاق مي‌افتد.وقتي كه متن مي‌خواهد خودش را به مؤلفه‌هاي مدرن نزديك كند،يكي از بزرگترين چيزهايش اين است كه متن خودبه‌خود اتفاق بيفتد.حتا ذهن شاعر در پس متن حركت بكند.فقط اتفاقاتي كه دارد در متن مي‌افتد،حالا اين اتفاق در زبان دارد مي‌افتد،كه حالا اين روزها برخي اصلا شعر را اين‌گونه تعريف مي‌كنند كه اتفاقي‌است كه در زبان مي‌افتد.اين عقيده ي كامل من نيست.شعر اتفاقي هم هست كه در زبان مي‌افتدولي خوب خيلي اتفاقات ديگر هم هست.اتفاقات زيبايي‌شناختي‌اي كه حتا ممكن‌است در محتوا بيفتند.ممكن است در صرف تصوير بيفتد مثل شعرهاي بيدل.منتها براي اينكه جواب سؤال شما رابدهم،باز به عقيده ي من اين را متن تشخيص مي‌دهد كه آيا اينجا باتوجه به مطلبي كه نوشته‌شده و اتفاقي كه در متن به لحاظ روايت يا ضد روايت (يعني پارودي روايت)افتاده ،آيا نياز به شنيدن طنطنه هست ؟نياز به يك جمله‌ي سر و ته بسته هست؟نيازبه يك عبارت كاملا كلوشه شده هست يا نيست؟اگر بود ما استفاده مي‌كنيم .اگر نبود،استقلال بيت را درهم مي‌ريزيم.همه‌ي اينها را هم نهايتا ذهنيت ناخودآگاه شاعر است كه تصميم مي‌گيرد.بزرگترين درد شاعران اين روزگار ما اين است كه ما مي‌نشينيم يك سري تئوري‌ها را مطالعه مي‌كنيم.براساس آن تئوري‌ها تئوري مي‌سازيم و تازه بر مبناي اين تئوري شعر مي‌نويسيم.من فكر مي‌كنم كه اينجا به ذات شعر توهين مي‌شود. در واقع تا آنجايي كه من يادم مي‌آيد،گفته‌اند شعر مادر فلسفه است.شعر چگونه مي‌تواند مادر فلسفه باشد ولي خودش بر اساس يك تئوري از پيش‌تعيين شده سروده‌شود؟شعر اگر مادر فلسفه است به اين خاطر است كه در جنون مطلق،در ناخودآگاهي مطلق، در چه‌دانم‌هاي مطلق،اتفاق مي افتد.درست اين است كه پس از افتادن اين اتفاق‌ها ما بياييم ومؤلفه‌هاي‌ثابتي كه به بسامد رسيده را پيداكنيم و تئوري شعر را آنجا پايه بريزيم و بگوييم كه در شعر فلان كس اين مؤلفه‌ها به بسامد رسيده و اين هم تئوري شعري ايشان بوده است.يعني بازهم تئوري ناخودآگاه ذهن شاعر.

بله!جايي كه لازم باشد استفاده‌مي‌شود و جايي هم كه لازم نباشد ما اين امكان و اين اجازه را داريم كه تشخص بيت را از بين ببريم.

 

 

اما شعر:

بعضي وقت‌ها دوستان كم‌لطفي مي‌كنند و انگار حواسشان نيست كه صداهاي بلند خودبه‌خود به گوش مي‌رسند.اما صداهاي كوتاه را بايد در كانال هاي موجود هدايت و تقويت كرد.اينكه من غزلي از دوستي بزنم كه زياد مورد توجه واقع نشود ناشي از خالي‌بودن دست من از غزل خوب نيست.كافي‌است آرشيو شعر و مقاله ي ما راببينيد تا باورتان شود .مسأله اين است كه مي‌خواهيم به آنهايي كه يكي دوپله پايين‌تر ايستاده اند نيز مجالي بدهيم تا مساواتي نسبي برقرارشود وگرنه آسان‌ترين كار براي ما درج غزل‌هاي قشنگ‌تر و جاافتاده تر است.پس كمي همراهي ما را تحمل بفرماييد.

اما براي اينكه سوءتفاهمي هم پيش نيايد،امروز با يك غزل از سركار خانم طاهره خنيا شاعره ي جسور و بلندآواي مرودشتي در خدمت شما هستيم و صداهاي تازه تر و كم‌طنين‌تر را مي‌گذاريم براي روزهاي ديگر.شايد قبلا اين شعر را در وبلاگ‌هاي ديگر دوستان ديده‌باشيد ولي چون من الان حضور ذهن ندارم كه كدام غزل‌ها را دوستان درج‌كرده‌اند،پيشاپيش به‌خاطر تكراري بودن احتمالي غزل‌ پوزش مي‌خواهم.

 

مثل جن‌هاي زشت موقرمز،باز كولي نشسته بود اينجا

توي سيگارهاي دودادود نفله مي‌كرد لحظه‌هايش را

بعد مي‌گفت:هو...هوا گرم است!(لخت مي‌شد)،هوا كه گرم نبود

بعد مي‌گفت:واي سردم شد!يَ يَ يخ كرده‌ام،دو نخ مگنا

چشم‌هاي مرا نمي‌سوزاند كاه‌دودي كه راه مي‌انداخت

خفه‌مي‌شد،نفس‌نفس مي زد،لامپ خاموش مي شد و ها...ها...

نيست مامان وگرنه مي ترسيد كه بيفتم ولي نمي‌افتم

من حواسم به حوض ماهي هست،تازه ديدم كه نيمه‌ي شب‌ها

زور «كولي»زيادتر مي شد.فحش مي‌داد ،بعد مي‌خنديد

بعد با پنج ناخن قرمز چنگ مي‌زد به صورت بابا

بعد بابا هزاري‌اش مي‌داد،خرد و خسته لباس مي‌پوشيد

بعد مي‌گفت:هي!يواش برو!دختر كوچكم نفهمدها!

من كه فهميده بودم اما...

{هيس}

يك مربع - دوباره تند نرو!

بين ما هيچ‌چيز خاصي نيست كه بيايد به خاطرش اينجا

جاي تو تا هميشه محفوظ است توي قلبي كه صاحبش هستي

باز بدبين شدي عزيز دلم!اين حسادت ترا كشيده كجا؟

تشنه‌ام بود.طفلكي مامان اشك مي‌ريخت مثل يك بچه

بدنش مثل بيد مي‌لرزيد.دادمي‌زد:چرا؟چرا؟دِ چـــرا؟

زن پتياره‌اي كه تا ديروز بالش خواب ديگران بوده،

جاي من را گرفته لاكردار!آنقدر كه صريح و بي پروا

مي‌نشيند كنارت و با تو ،مي‌رود تا شراب،تا قرمز...

كاش مي‌مردم و نمي ديدم،كاشكي كور بودم.آي خدا...!

بعد بابا مي‌آمد و خونسرد تا ته خط سفسطه مي‌رفت:

-بعد از اين هم نمي‌شناسي زن!تو كه نشناختي هنوز مرا

بعد كولي مي‌آمد و مي‌رفت،باز مامان شكسته تر مي شد

باز دور اتاق مي‌چرخيد دود سيگار،لامپ،كولي،ها...

بعد يك روز صبح مامان رفت،مثل يك جوجه‌كفتر غمگين

رفت تا جفت نانجيبش را گم‌كند پشت اين‌همه بلــــوا

حيف آن هفت هشت تا ماهي!«كولي» آمد كه آفتاب پريد

سردشان بود زير اين‌همه آب،همه‌شان يخ زدند از سرما

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢