گفتگو با محمدرضا حاج رستم‌بيگ‌لو-۴

سلام دوستان

اولا اينكه ما را به‌خاطر تأخير اين هفته ببخشيد.امان از رفيق كه باب و نابابش خيلي با هم فرق دارند.دو،سه روزي را مهمان گيلان و مازندران زيبا بوديم و دو سه‌شبي را نيز البته كه ماه بي‌دريغ بود و روي دريا بي‌دريغ تر...

چند نكته‌ي قابل ذكر داشته‌ام كه باز هم فراموش كرده‌ام و اگر يادم آمد حتما به اين نوبت يا نوبت‌هاي ديگر خواهم افزود.

فعلا چهارمين بخش گفتگوي من با محمدرضا حاج رستم بيگ‌لو را بخوانيد و بعد از آن هم غزل‌هايي كه البته توضيحاتي را نيز لازم داشته‌اند.

 

«...ببينيد!داستان چند نوع است.مثلا ما در خود حكايت نيز هنجارشكني‌هايي داشته‌ايم.ما داستان رئال داريم،داستان سوررئال داريم به اضافه‌ي افسانه.توي داستان‌هايي كه حالت حكايتي دارند،تا جايي كه من يادم هست اين سه‌قسم وجود دارند.افسانه‌ها در عين حال كه سوررئال هستند و به يك دنياي كاملا فرا رئال تعلق دارند ،در عين حال اسطوره‌گرايي و كلاً اسطوره‌سازي در آنها وجود دارد و درگيري ذهن نويسنده و مخاطب با اين اسطوره ها و اتفاقاتي كه براي آنها مي‌افتد ومنشأ آن من فكرمي‌كنم كه بيشتر به رؤياهاي بشر برمي‌گردد.به رؤياهايي كه از ديرباز هميشه داشته‌است.مثلا الهه‌ي باران يا الهه‌ي پرواز برساخته‌ي آرزوهايي بوده‌اند كه بشر داشته و در ذهن خود اسطوره‌هاي آنها را ساخته و بر اساس آن افسانه‌ها شكل گرفته‌اند.در داستان رئال اتفاقاتي مي‌افتد كه در عالم واقع هم مي‌افتد.مثل يك سريال تلويزيوني كه شما نگاه مي‌كنيد.اين اتفاق ممكن‌است با يك مقدار غلو براي همه‌ي ما بيفتد.اينجا من فكر مي‌كنم كه يكي از همان مرزهاي مشخص‌كننده است كه اتفاقي كه در روايت شعر هست نمي‌تواند يك روايت كاملا رئال باشد كه اگر باشد،اتفاقي نيفتاده‌است.اينها يك مقداري هم به اعتقادات شخصي من برمي‌گردد.مثلا من نقاشي رئال را در دسته ي هنرهاي تجسمي بررسي نمي‌كنم.

-مثل نظري كه عده‌اي در خصوص خوشنويسي هم دارند...

-بله،من خودم هم نظرم در مورد خوشنويسي همين است.شما زماني كه يك منظره ي موجود را بدون القاي حسي خاص در آن تابلو مي‌كشيد،كاري غير از كاري كه يك دوربين عكاسي انجام مي‌دهد،انجام نداده‌ايد.البته من كل نقاشي رئال را زير سؤال نبرم.يعني اگر همان تصرفي كه شما گفتيد در اين گونه اتفاق افتاده‌باشد باز به حيطه‌ي هنر مي‌رسد.در شعر نيز اتفاق بايستي شاعرانه باشد.حالا اينجا اينكه ما بخواهيم مرز شاعرانه‌بودن يا هنريِ داستاني‌بودن را مشخص كنيم،به عقيده‌ي من خيلي سخت است.خصوصا اينكه من تا به حال روي اين قضيه فكرنكرده‌ام و مي‌ترسم چيزي بگويم كه پس‌فردا از گفتنش پشيمان بشوم.من مي‌توانم راجع به اين مورد فكركنم و بعدا نظرم را براي شما ايميل كنم.

-من فكرمي كنم براي اينكه مصاحبه‌ي ما براي بعضي البته زياد هم خسته‌كننده نشود ،قدري هم به جريانات روز غزل بپردازيم.شايد پيش‌تر از هرچيز بايد اين را بپرسم كه نظر شما در مورد مانيفست‌هايي كه اين روزها در غزل دارند صادر مي‌شوند چيست؟مانيفست‌هايي كه مشخصاً يكي همان غزل خودكار بود،تا آنجايي كه من اطلاع دارم،يكي غزل متن است كه توسط آقاي معارف‌وند نوشته‌شده‌است.ظاهرا در شيراز هم چيزي تحت عنوان غزل متفاوت توسط آقاي نسيمي نوشته‌شده‌است.

-شايد اين يك مقداري غرورآميز و غلوآميز و بلوف‌انگيز باشد ولي من در كل مي‌خواهم اطميناني به دوستان بدهم .هركسي كه اين مصاحبه را مي خواند قطعا در خلوت خودش پاي دستگاهش نشسته‌است.همان‌جا،پاي دستگاه خودش بي‌تعارف به اين قضيه فكركند كه آيا اگر شعر و كلاً مقوله‌ي هنر براي كسي دروني شده‌باشد،آيا ممكن است كه آن شخص از پيش مانيفستي براي شعري كه خواهد گفت بنويسد؟من مي‌خواهم اين اطمينان را بدهم كه هركسي (حتا اگر محمدرضا رستم‌بيگ‌لو) مانيفستي نوشت و براساس آن شعر گفت،نشان داده كه شعر برايش يك امر دروني،يك هنردروني شده، نيست.دغدغه‌هاي ديگري دارد.ممكن است بخواهد به شهرت برسد،اسمي كسب كند،ممكن است حتادلش بخواهد اتفافي را در شعر به‌وجود بياورد.اين هم ممكن است.يعني همه‌ي نيات هم سوء نيست.ممكن است دلش بخواهد اتفاقي به‌وجود بياورد ولي به‌قول قديمي‌ها سوراخ دعا را گم كرده‌باشد.من اعتقادم اين است كه اگر مانيفستي وجود دارد بايد بعد از شعر باشد.

-من مي‌خواهم كه قدري خوشبينانه‌تر به اين قضيه نگاه‌كنيم .آيا فكرمي‌كنيد در اين سالهاي پس از جنگ اتفاقاتي افتاده‌باشد كه بتواندبراساس آن اتفاقات، مانيفستي‌شخصي(و مؤكداً نه جمعي) نوشته‌شود يا نه؟

-بله.اگر يادتان باشد موقعي كه صحبت‌هاي ما در خصوص برجسته يا كم رنگ‌كردن برخي مؤلفه ها در اين سالها شد،مقداري هم در اين مورد بدون مشخص‌كردن عنوان ، صحبت كرديم.من خودم زماني كه سال 76-77 شروع كردم ،مثلا زماني كه منوچهر نيستاني را خواندم،فرم جديدي از غزل مثل چراغي نو در ذهن من روشن‌شد.من هيچ‌وقت غزل را آن شكلي نديده‌بودم.يك‌دفعه غزل براي من شكلي پيداكرد كه در عين حال بي‌شكلي بود.بي‌قالب بود يعني ديگر تمام محدوديت‌هاي غزل در ذهن من تبديل به امكاناتي‌شد كه مي‌شد از آنها به‌خوبي استفاده‌كرد.آنجا من فهميدم كه غزل چقدر پتانسيل دارد و آرزو كردم كه خودم هم روزي بتوانم از اين پتانسيل‌ها استفاده‌كنم.اما خوب! ببينيد يك سري اتفاق‌ها مي‌افتند.من آمدم و راجع به اين مطالعه‌كردم و در عين حال مطالعات فلسفي‌ام ادامه‌داشت.دو،سه تا شعر گفتم.شعر تقويم و... وقتي نگاه‌كردم ديدم كه كلا با شعرهاي قبلي‌ام متفاوت است. دنبال اين تفاوت گشتم و ديدم كه يكي‌،دو جا طمطراق و طنطنه‌ي وزني كه ذهن من خيلي درگيرش بود(شعرهاي من شديدا مطنطن بود و راحت مي‌شد كوچكترين اسپل‌هاي هجايي افاعيل عروضي را در شعرهاي من حس‌كرد)هنوز از بين نرفته‌است.فكركردم كه اگر بخواهم روي اين قضيه بيشتر كار بكنم از چه راهي بايد بروم.اين مثلا يك نكته‌ي ظريف است ولي مي‌شود بسطش داد. ديدم اگر من سعي كنم از كلماتي استفاده‌كنم كه به لحاظ آوايي داراي آواهاي كوتاه‌تر و هجاهاي كوتاه‌تر هست،وزن و طنطنه در شعر من كمتر حس مي‌شوند.موسيقي در شعر من كمتر شنيده‌مي‌شود.مثلا اگر كمتر از حروف صدا دار مثل (آ ،و، ي)استفاده‌شود،مؤثر خواهدبود.

بعد يكي دو شعر اين شكلي گفتم و ديدم كه كاملا تصنعي شد و دور ريختم.دوباره دنبال همان اعتقاد رفتم و سعي كردم كه فقط در مورد اين قضيه آن‌قدر مطالعه‌كنم كه بافت ذهني من به شكل اتوماتيك تغييري در زبان من ايجاد كند .چون احساس‌كردم كه آنچه كه من از پيش تصميم بگيرم،ممكن‌است همان چيزي باشد كه مي‌خواسته‌ام ولي بازهم تصنعي بودن قضيه كاملا مشهود است.اما ببينيد!به عقيده‌ي من همين‌طور مي‌شود به اين نتيجه رسيد كه مانيفست‌هايي مي‌تواند وجود داشته‌باشد كه بتوان آنها را بر اساس شعرهاي نوشته‌شده ،نوشت يا پيداكرد كه چگونه به‌وجود آمده‌اند.من فكر مي‌كنم كه نه يك مانيفست جمعي و نه يك مانيفست فردي.چرا كه اين اتفاقي كه افتاد،يك اتفاق فراگير بود كه طي آن بسياري از دوستان دست به تجربه زدند ،طي اين تجربه‌ها تأثير وتأثرهاي زيادي داشتند ،به علاوه‌ي اينكه هركسي ممكن است يكي،دو تجربه‌ي موفق داشته‌باشد.ما هنوز آن‌قدر زمان نداشته‌ايم كه انتظار داشته باشيم كسي چند مجموعه موفق چاپ‌كرده‌باشد.من فكر مي‌كنم كه يك مانيفست كلي كه برآيند اين حركت باشد را مي‌شود به حساب آورد.برآيندي كه به همين مؤلفه‌ها مي‌رسد.من اول اين را بگويم كه هيچكدام از اين اتفاقاتي كه دارند مي‌افتند،اتفاقات جديدالتأسيسي نيست. اين تجربه‌ها را در ادبيات گذشته‌مان داشته‌ايم.اما حالا يك تجربه مشخصا برجسته مي‌شود و به بسامد مي‌رسد و بااستفاده‌شدن بيشتر به عنوان يك مؤلفه مطرح مي‌شود.من فكر مي‌كنم ما بايد سعي كنيم قبل از اينكه تصميم بگيريم و چيزي را انتخاب كنيم و بر اساس آن قالب حركت كنيم،حداقل اين آزادي را به ذهن خودمان بدهيم كه ببينيم به كداميك از اين جهت‌ها نزديك‌تر است و در همان راستا ذهن‌مان را آزاد بگذاريم.بگذاريم خودش بيافريند و به‌وجود بياورد و ببينيم كه چه چيزي به وجود مي‌آورد .اينها به هم مربوط هستند.مثلا مؤلفه‌هايي كه مي‌شود براي غزل متن در نظر گرفت(كه من تا به حال خيلي هم راجع به آن با آقاي معارف‌وند صحبت كرده‌ام و يكي از سؤال‌هاي من اين بوده كه اگر قرار باشد غزل من تبديل به متني شود كه هيچ موسيقي‌اي در آن حس نمي‌شود،هيچ قافيه‌اي در آن حس نمي‌شود،چه ضرورتي دارد كه ما اسم آن را غزل بگذاريم؟كه البته ايشان هم جواب‌هايي داشتند كه براي شخص من قانع‌كننده نبود كه شايد هم به بي‌سوادي من برگردد)،فاصله‌ي زيادي با مؤلفه‌هايي كه در مانيفست‌هاي ديگر مي‌بينيد،ندارد.مثلا اين مؤلفه‌ها در مانيفست غزل خودكار يا مانيفستي كه آقاي ميرزايي بيشتر راجع به آن صحبت كرد و اين زيركي را داشت كه به چاپ نرساند،وفراغزل آقاي ارژن خيلي از هم دور نيستند.فراغزل قدري فاصله دارد چون آمده و صرفا يك برش موسيقايي شبه‌نيمايي درغزل زده‌است ولي اينها همه به هم نزديكند.مثلا شما 5 مؤلفه مثل كم‌رنگ‌كردن وزن،نامحسوس‌كردن قافيه و ... را نام مي‌بري و مي بيني كه مثلا در يكي از اين مانيفست‌ها يكي،دوتا از اين مؤلفه‌ها پررنگ‌تر يا كم‌رنگ‌تر هستند.

حالا مي‌خواهم راجع به اين صحبت كنم كه يك سري از مانيفست‌ها ممكن است خودشان باعث يك سري آفرينش‌ها بشوند. مثلا من به آقاي معارف وند و آقاي ساريجلو گفتم كه من احساس مي‌كنم شما در غزل‌هاي جديدتان رويكردي فلسفي داشته ايد يعني كل غزل‌ها را كه مي‌خواني از بيست غزل ،هيجده غزل يا درگيري با خداست يا درگيري با فلسفه‌ي وجودي‌ آفرينش،خلقت و موجودات كيهاني‌است.چرا؟شاعر آمده و آرايه‌ها را حذف كرده ،موسيقي و كل آن چيزي كه به عنوان تعريف وجود داشته را حذف كرده يا سعي كرده نامحسوس وكم‌رنگشان كند .حالا چه‌چيزي باقي مي ماند؟آيادر يك چنين محيطي كه خيلي محيط نرم و لطيفي نيست،جايي براي تغزل هست؟نيست!خيلي جا براي صحبت‌كردن از زيبايي‌هاي بهار و غم‌انگيزي‌هاي پاييز هست؟نيست!ناخودآگاه ذهن شاعر يك درگيري فلسفي پيدا مي‌كند.پس شما مي‌بينيد كه آنچه كه دارد سروده‌مي‌شود،مرتبا يك سري دغدغه‌هاي فلسفي است.فعلا همين… »

اما غزل

لطفا ابتدا اين دو كامنت را بخوانيد:

نويسنده: هاشم کرونی

دوشنبه، 10 آذر 1382، ساعت 20:29

سلام مدتی است بخشی تازه تحت عنوان غزل امروز فارس راه انداخته ايد از توجهتان ممنونم اما من يک اعتراض دارم.در اين وبلاگ تنها اشعار ۸نفر از شاعران فارس به عنوان غزل امروزفارس درج شده است ۶نفر از مرودشت و۱نفر از کازرون و۱نفر از فسا که همه عزيز و محترم هستند اما۱-اين وبلاگ به اين شکل بايستی شعر امروز مرودشت لقب بگيرد نه فارس۲-فارس دهها غزلسرای جوان يل دارد حتا يک شاعر از شيراز در بين اين اسامی نيست؟۳-نگوييد شعر اهالی فارس را در اختيار نداشتيم کسی که وبلاگ راه می اندازد وظيفه دارد فکر تامين خوراک برای آن باشد۴-ملاک اين انتخابها چيست؟بعضی از اين عزيزان با همه احترامی که برايشان قايلم يک سال هم نمی شود که در حال .هوای ادبيات فارس قرار دارنداگر قرار است شعر بقیه بعدا اضافه شود چرا تقدم وتاخر خاصی رعایت نشده است ؟ ۵-آيا شعر اروز فارس فقط شعر آنهايی است که شما ميشناسيدشان ؟۶-گردانندگان اين وبلاگ آيا از همکاری کسی از اهالی جامعه ادبی فارس سود می برند اگر جواب مثبت است معرفی کنيد تا بشناسيمش اگر هم جواب منفی است که اين مساله يک نقطه ضعف برای اين وبلاگ است۷-با اين همه باز هم جا دارد از توجهتان به فارس تشکر کنم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  baroun.persianblog.ir


نويسنده: محمد حسين بهراميان

پنجشنبه، 13 آذر 1382، ساعت 19:17

سلام ابراهيم جان خوشحالم که فرصتی برای سلام دوباره دست داد از اظهار لطفت درباره بخش غزل امروز فارس و درج شعرم در آن ممنونم . فکر می کنم جای بسياری از غزلسرايان در آن خالی است از نسل قديم نام نمی برم که همه علاقه مندان آنان را می شناسند از نسل جديد هم نامهايی هستند که می دانم شما هم با شعر آنها و نام آنها آشناييد کسانی همچون رضا علی اکبری /علی نسيمی/ علی نعمت اللهی/... و دهها اسم دیگر /البته اين را به حساب نوپايی اين بخش می گذارم و منتظر آينده می مانم/ در هر حال از توجهتان به فارس ممنونم/مانا باشيد

E-mail:  وارد نشده است

URL

در مورد بخشی از فرمايشات آقای کرونی فقط همين را عرض می‌کنم که ما کم‌کم برای سهولت دست‌يابی به بخش‌های مختلف وبلاگمان تصميم گرفته ايم آرشيوهای جزيی‌تری برای آن تشکيل بدهيم و چون از دوستان استان فارس تعدادقابل توجهی غزل درج کرده بوديم اين آرشيو هم در اولويت قرار گرفت.در مورد بخشی ديگر از فرمايشات ايشان هم جوابی درخور ندارم. 

جانم برايتان بگويد كه اين حرف و حديث‌ها و امر مطاع جناب آقاي بهراميان باعث شد كه من امروز دو غزل ازدوست خوبمان رضا علي‌اكبري انتخاب كنم.دو غزل كه ايشان با انتخاب خودشان در مرودشت نوشتند و به من لطف كردند.ايشان ساكن اقليد و كارشناس ارشدادبيات است ويك مجموعه غزل با عنوان «زني به افق انارها»از او توسط انتشارات نيم‌نگاه منتشر شده‌است.

«ازميله ها تا ميله‌ها»

ليلا لالا لالا لالالالا لالا لالا
دارم كنار كوه تو رامي‌زنم صدا

دارم به شكل كبك تو را جار مي‌زنم

قاقا قاقا قاقاقاقا قاقا قاقا...

-اينجاي شعر بوي بيابان گرفته‌است-

بايد به شهر رفت-از اين باغ ديرپا-

پا برنگير از من و از شعر گام‌گام-

با كفش‌هاي زخم ،كجا؟هركجا …بيا

ساعت درست يازده شب،گل،حياط،ماه…

ليلا چقدر خوشگلي از پشت ميله‌ها

يك طرح راه‌راه زبان ريخت روي شعر

تا عشق آمدم تو هم اما...«تو رو خدا»

ليلا به عشق و معجزه ترديدكرده‌بود

ترديدكرده‌بود به انجام ماجرا-

اَه...ماجرا،چه كلمه‌ي زشتي ،دو روز پيش

چشمي نگاه كرد به ليلاي من كه...ها...

-اينجاي شعر رنگ حسادت گرفته‌است-

من بودم و حريف و تنازع،زن و بقا

چاقو نه اينكه ضامن ليلا و من نشد

مهمان شدم به جمعيتي خسته،لاقبا

بي‌عشق و بي‌هوا ريه‌ها تند مي‌زنند

خف...خفّـ…فه مي شويم،دريغ از كمي هوا

در بوي تند شاش، تنم رعشم مي‌رود

سرفه،گري،زخم،هجوم شپش،وبا...

مردي فكور علت جرمش سياسي است

مردي شرور هم‌قفسش،جرم او زنا

آروغ مي‌كشيد اگر اين بلندگو

از لابه‌لاي اين همه يك روز هم مرا-

مثل هواي تازه مي‌آمد زني قشنگ

مي‌ريخت در هواي دلم مست و بي‌هوا-

مي‌رفتم و براي دلش جمله‌اي قشنگ

مي‌كردم از تمام دلم پيش او اَدا

مي‌گفتمش اگرچه بريده بريده آه

ليلا هنوز خوشگلي از پشت ميله‌ها

 

«دزدعاشق»

ييلاق ايل بود و هوا خيس چلچله

آشوب و رقص و برنو و زن‌هاي ولوله

يرق نگاه ملتمس آهويي اسير

رعد كل و ترانه كه مي‌ريخت زلزله

عاقد گشود دفتر و، دوشيزه ،حاضرم...

«جمعي نشسته منتظر سومين بله»

اما عروس رفته مگر گل بياورد

از دوردست خاطره،از دور فاصله؟

يك سايه روي سفره‌ي او راه مي‌رود

يك سايه بازكرد زبان از سر گله:

دختر به دزد؟نه! پدر تو نمي‌دهد

مي‌دزدمت شبانه و در بادها يله

مي‌دزدمت چو آهو و دل مي‌زنم به كوه

تا جمله‌هاي ابري با پاي آبله

«خينُم به جوش اومَده»دختر زبان گشود

از بيم با اجازه‌ي برنو،بَـ…بَـ…بله

دزدي به كوه زندگي‌اش را به تير بست

اما در ايل شادي و رقص است و هلهله

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢