روايت شعری -روايت داستانی(مهمدجوادآسمان)

                               

 

سلام

مثل اينكه كوس بدنامي ما همه‌جا خورده‌است.به خدا من ظرف هفته ي گذشته فقط 6 روز مسافرت بوده‌ام.يكي دو روز مازندران و بقيه‌اش را هم زنجان و تهران و سميرم و...همين.حالا يك نفر مي‌گويد ماركوپولو و آن‌يكي مي‌گويد ناصرخسرو و... بگذريم.

يك نكته‌ي مهم ،قابل‌ذكر است و آن هم اينكه دوستان عزيزي كه تشريف مي‌آورند و با لطف زيادي كه به ما دارند مطالب را برمي‌دارند و در صفحاتشان كپي مي‌كنند ،لطف كنند و ضمن التزام به ذكر منبع اثر،لينك غزل‌امروز را هم روي مطلب مربوطه بگذارند كه من فكر مي‌كنم اين حداقل كاري‌است كه مي‌توان براي حق‌شناسي به انجام رساند.

امروز با مطلبي خواندني و دقيق از نوشته‌هاي مهمدجوادآسمان در خدمت شما هستيم كه فكر مي‌كنم بتواند تأخير چندروزه‌ي ما را جبران كند.آسمان اگرچه تابه‌حال تنها مجموعه شعر “تجربه‌هاي تا حالا ”را منتشركرده‌است،داستان‌ها و مقالات چاپ‌نشده‌اي دارد كه در انتظار فرصتي براي عرضه به‌سر مي‌برند.البته تعدادي از اين مطالب در نشريه‌هاي دانشجويي دانشگاهها و نيز نشريه‌ي “پرتو مهر”آموزش و پرورش به چاپ رسيده كه البته مجال‌هايي درخور براي نويسنده نبوده‌اند.همه‌ي ما منتظر نظرات خواندني و دقيق شما هستيم.

 

«روايت شعري-روايت داستاني»

هرنوشته داراي وجهي‌ست كه آن را از ديگر انواع نوشتار جدا مي‌كند.يك نوشتار،بسته به رويكردي كه دارد،ممكن است علمي(مباحثه‌اي)،توصيفي(شارح،شبه‌علمي)،تفسيري(برداشتي)،آراسته(هنري)يا روايي باشد.و البته هيچ الزامي نيست كه يك نوشته ،فقط يك‌رو داشته‌باشد.

گرچه از واژه‌ي “روايت”،چنين برمي‌آيد كه :“بايد چيزي پيش‌تر اتفاق افتاده‌باشد تا بازگويي شود”،اما در واقع در بسياري از اوقات ،ممكن است روايت در هنگام روايت ،حادث شود.از اين نگاه ،روايت را شامل دو گونه‌ي “بازگويه”و“وقوعي”دانسته‌اند.اما طرز روايت نيز مي‌تواند گونه‌گون باشد.روايت مي‌تواند ذهني باقي بماند وتنها گفته‌شود يا اينكه به‌طور عيني(نمايشيك)نشان‌داده‌شود.

ارسطو،با نگاه به منشأ بيان،روايت را در دو گونه متصور مي‌داند:يا به واسطه‌ي راوي(:روايي)و يا شخصيت‌هاي نمادين و جانشين (:نمايشي)كه البته با توجه به اينكه امكان ورود عناصر نمايشي و روايي به حوزه‌ي يكديگر ممكن‌است،مي‌توان حالات ديگري را نيز تصوركرد.

روايت،در فرهنگ نوشتاريِ باختر،پابه‌پاي ديگر دگرگوني‌ها،دوره‌هايي را گذرانده‌است.در نوع كلاسيك آن،به انسجام روايت و دخالت روابط خشك علّي در آن برمي‌خوريم.در دوران مدرنيسم،پيچيدگي و درهم‌ريختگي ،توجه به نشان‌دادن ،به جاي گفتن،پنهان‌بودن نويسنده و فقدانش در اثر و سيلان ذهن از ويژگي‌هاي روايت به‌شمارند.كار روايت در پسامدرنيسم ،به كاربرد سياست و تاريخ به جاي علّيت وعلم ومنطق ،حضور نويسنده در صحنه‌ي روايت،اكتفانكردن به شناخت انواع ادبيِ روايت و شيوه‌هاي آن و ساختار طرح اوليه ،استفاده از كنايه‌هاي ساختاري،تضارب ارزش‌هاي تفسيري و تأويليِ راوي با آراي نويسنده و نگاه ويژه‌ به “زمان”و مسايل آن مي‌كشد.درهم ريختگيِ نظم و ترتيب و تواليِ زماني رويدادها،توجه به طول مدت روايت-كه گاه ممكن‌است با طول داستان برابر نباشد-و بيان وقايع تكرارشونده يا بيان مكرر وقايع ،از جلوه‌هاي اين طرز نگاه است.

با توجه به روراستيِ فرهنگي(عدم رودربايستي)در باخترزمين،معمولا منش‌هاي فردي و اجتماعي،بسيارزود در مرام‌هاي هنري و آفرينشي و انديشگي نمود مي‌كنند.و مي‌توان هفت‌بار سوگند خورد كه آنچه در هنر كلاسيك،هنر مدرن و هنر پسانوگرايي باختر نمايان است،قابي‌ست از انسانِ آن سرزمين در آن شرايط ...بگذريم.

با شنيدنِ نام روايت ،(از آنجا كه روايت از خصايص ذاتي داستان است)بي‌شك به ياد قصه مي‌افتيم.اما بايد دانست روايتي كه از ذاتيات داستان به‌شماراست،مي‌تواند از عزضيات شعر نيز باشد و البته روايت داستاني با روايت شعري،همانندي‌ها و ناهمانندي‌هايي دارد.

جداي از ذاتيات شعر و عرضيات مفارق آن كه شعر را از داستان جدا مي‌كنند(از انديشه و خيال و عاطفه گرفته تا قافيه و انواع وزن و...)و شايد بتوان آن‌ها را هم در تمايز روايت شعر از روايت داستان،به‌صورت كناري و حاشيه‌اي سهيم دانست.شعر ويژگي‌هاي جوهري ديگري نيز دارد كه منشأ تفاوت‌هايي اساسي در روايت شعري و روايت داستاني مي‌شود.

از سويي جنمِ روايت شعري از گونه‌اي ديگراست به‌طوري كه نمي‌توان گفت نزديك‌شدن بي‌نهايت شعر به روايت ،موجب نظم‌شدن يا داستان‌شدن آن مي‌شود.(بله.مي‌توان گفت كه پيروي از نوعي از روايت - كه همانا روايت بومي داستان است - مي‌تواند متن را به نظم بيندازد.اما در اين صورت ،روايت از آغاز ،روايت داستاني بوده‌است و به‌شرطي كه تعاريف از شعر و قصه ،تعاريف سالمي باشند،تنها نمود گاهگاه شعريت در ترجيع‌هاي داستان منظوم است كه مي‌تواند ما را در شعرناميدن اين نوع اثر مرددكند.

برعكس ممكن هم هست كه داستاني به روايت شعري بپردازد و شعرگونه شود اما فقط وقتي كه روايت از ابتدا روايت شعري بوده‌باشد.گيرم در ظرف نثرو داستان)و از سوي ديگر ،روايت ،شرط ذات داستان است.اما شعر براي پذيرش يا رد روايت ،اختيار ازلي دارد.روايت شعري به عرياني روايت داستاني نيست.پيكره‌ي داستان،هميشه براسكلت نوعي روايت شكل مي‌بندد اما روايت شعري يا نوعي ديگر از روايت ست كه بر پيكره‌ي “پيوند انديشه و خيال و عاطفه” مي‌نشيند و يا اگر همان روايت است،بي‌شك به محض عروض منقلب مي‌شود.

شعر در هنگام روايت ،نه ملزم به پيروي از زاويه ديدي معين است و نه نيازمند به قانوني - به سرسختي داستان- براي تغيير آن.

با اينكه روايت شعري داراي گونه‌اي طرح است ،اما در شعر ،طرح ،طرح‌تر باقي مي‌ماند و كمتر به آن پرداخته‌مي‌شود.زبان شعر،زبان ويژه‌اي است و دخالت روايت در شعر ،زبان شعر را به زبان روايي داستان برنمي‌گرداند.

با وجود اينكه شخصيت و فرم ،در هردوي شعر و داستان به‌چشم مي‌آيد(يعني در واقع در شعر هم مي‌تواند باشد)اما كنش و استحاله‌ي فرم‌بخش در شعر به‌جززمان و فضا و كاراكترها،در زبان،موسيقي،لحن و حتا تقطيع و نوع نوشتار نيز مي‌تواند جلوه‌كند.بايد در نظر داشت كه برجستگي زبان شعر ،رابطه‌ي مستقيمي با ايجاز معمول در آن داردكه خودش از ويژگي‌هاي شعر،نسبت به داستان است و عامل مميزي بين داستان‌هاي شاعرانه و شعرروايي.شاعر،آموخته‌است كه بيشترين معاني را در كمترين واژگان ممكن استخدام كند.اما داستان‌نويس چنين الزامي تا به‌حال نداشته‌است.

وجود شخصيت هم كه از مهمترين پايه‌هاي روايت است،در روايت شعري به‌گونه‌اي ديگر است.در شعر هم پيدايش ،حذف،جابه‌جايي و استحاله‌ي كاراكترها ممكن‌است .اما بدون نيازبه منطقي به پيچيدگي داستان.ومهم‌تر و بديهي‌تر از همه اينكه:داستان،داستان است و شعر،شعر.راستي آيا واقعا لازم است كه متني را حتما شعر يا داستان بناميم؟!؟*

*بابهره از:1-مكتب‌هاي ادبي2جلد)از رضا سيدحسيني

2-فرهنگ اصطلاحات نقدادبي از بهرام مقدادي

واما غزل:

مريم حسيني متولد1359 كازرون و دانشجوي بانك‌داري در شهرستان مرودشت است.اولين‌بار با او در دومين دوره‌ي جشنواره‌ي شعر علوي آشنا شديم.غزل‌هاي اين نوبت از اوست.

مادر كه گريه‌كرد،دلم تكه‌تكه شد

قرآن وآب و آينه هم تكه‌تكه شد

او رفت،رفت و دورشد و در نگاه من

تصوير او قدم به قدم تكه‌تكه شد

در زد كسي و گفت:كه يك مرد آشنا

ديشب ميان خون وبلم تكه‌تكه شد

ديشب ميان آتش و خمپاره در خليج

آن مرد روبه‌روي خودم تكه‌تكه شد

مي‌گفت و با شنيدن آن حرف‌هاي تلخ

انگار كوچه از تب غم تكه‌تكه شد

مي‌خواستم از او بنويسم كه ناگهان

دفتر سپيد ماند و قلم تكه‌تكه شد

به‌روي ماندن و رفتن ،زمان لگد مي‌شد

دوباره حال من از خاطرات بد مي‌شد

اتاق خالي و يك پنجره و مشتي شعر

كه روي صفحه‌ي خش‌دار ذهن رد مي‌شد

تو روي صندلي و من كنار دست تو تنگ

مسير بوسه‌ي تو با نگام سد مي‌شد

و با تلسكوپ كاغذ،قلم،غزل،هرشب

نگاه‌هاي تو در قلب من رصد مي‌شد

فرار مي‌كنم از خود به سمت تو اي‌كاش

دل تو راه گريز مرا بلد مي‌شد

دوباره داشت دلم در اتاق مي‌پوسيد

دوباره حال من از خاطرات بد مي‌شد

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢