سلام دوستان

من اين‌روزها شديدا مسافرم <ضمن اينکه سيستمم هم ويروسی شده . احسان نوری عزيز هم شديدا دانشجوست يعنی اينکه امتحانات داره.

فعلا يک غزل از حسين حاج‌هاشمی تا بعد.

لطفا وبلاگ گردهمايی را هم به دوستانتون معرفی کنيد.

وقتی سرم برای خطر درد می‌کند

حتا غزل مرا زخودش طرد می‌کند

من نيز آتش دلم ای مهربان من

دم‌سردی تو گاه مرا سرد می‌کند

حوای من ! بخند که لبخند با دلم

کاری که سيب با پدرم کرد<می‌کند

گفتی که مرد باش! رهاکن مرا!  برو !

اين کار را نه‌مرد که نامرد می‌کند

باورکن ای ستاره‌ی من رفتنت مرا

در کوچه‌های خاطره شب‌گرد می‌کند

تنها نه تيشه با سر فرهاد آشناست

من هم سرم برای خطر درد می‌کند

 

 

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٢