داغ تنوري

اين روزها غزل‎هايي پي در پي مي‎شنويم از گلويي كه شايد بتوان گفت مجنون‎ترين ناي خسته‎ي غزل جوان اين سرزمين است.
از سالهاي دانش‏آموزي، بهمن رافعي را الگوي خود قرار داد. با او آميخت واز او آموخت.به مسابقات دانش‎آموزي كشوري راه يافت و شعر را جدّي‎تر پي گرفت.
هميشه‎ي خدا همان‎طوري كه دلش گفته،غزل نوشته،اگرچه هرطوري هم كه اراده كند،مي‎نويسد.
او حالا فارغ‎التحصيل كارشناسي ادبيات است و مجموعه‎اي در راه دارد كه در آينده نزديك خواهيد ديد.
آنهايي كه در اولين جشنواره شعر علوي بودند،او را خوب به خاطر مي‎آورند.او دو بار هم منتخب كنگره دانشجويان سراسر كشور بوده‎است اما در مجموع شعر را در هر قالبي فقط براي دلش مي‎نويسد و كاري به اينكه چه كساني چگونه مي‎پسندند ندارد.

عباس كيقبادي
متولد۱۳۵۸ اصفهان


با هم دو غزل متفاوت از او مي‎خوانيم.
راستي عباس آن‎قدر بي‎ادّعا هست كه نظرات صريح تك‎تك شما را بشنود و به‎كار ببندد.

با دايره مي‎رقصد گرداب‎وش.‏
امّا نه
گرداب نه،آيينه،موج‎است تنش يا؟‏
‏ نه-‏
مهتاب كه مي‎رقصد در آينه‎ي بركه يا موج كه مي‎رقصد بر ساحل دريا ؟‏
نه
دريانه،دريانه،توفان همه تن توفان
توفان نه، توفان نه،آرامش صحرا ،‏
نه
صحرا نه،صحرا نه ،جنگل ! زپريشاني آن زلف چليپا را گفتم شب يلدا؟‏
نه
يلدا نه ،يلدا نه،گرماي تموز ، آري گرماي تموزاست اين؟گرما نه،گرما نه
آتش ‏
همه‎تن آتش ‏
مي‎رقصد ‏
‏ مي‎سوزد
در دايره مي‎رقصد ‏
مي‎افتد از پا ؟‏
نه
مي‎خيزد ‏
‏ مي‎شوبد ‏
‏ بر دايره مي‎كوبد
در آتش مي‎رقصد ‏
از آتش پروا؟‏
نه
پروانه،پروانه،پروانه‎ي در آتش
پروانه منم يا او؟آتش كه منم يا.. ؟‏
نه
او آتش ‏
‏ من هيزم
اوسيب،منم گندم
از آتش مي‎گويم از آدم و حوّا ،نه از آدم و حوّا نه،ازليلي و مجنون نه از خسرو و شيرين ‏نه،از وامق و عذرا نه
او طرح دگر دارد ،من طرح دگر دارم
مي‎سوزدم او؟ آري.‏
مي‎سوزم او را؟نه

اين پيكر دريايي.اين راز اهورايي
گفتم كه اهورايي يا اينكه اهورا ؟‏
‏ نه
اهريمن،اهريمن،اهريمنِ آتش‎گون
سوزاند دل و دين را،دين و دل تنها نه
‏ ‏
از دامن و پيراهن امشب همه عاري شو
امشب همه عاري شو،فردا نه!فردا نه!‏
پيراهن ودامن من،پيچيده تو را بر تن
مي‎پيچم و مي‎مي‎رم .‏
وا مي‎شومت؟‏
وا..نه

ارديبهشت۱۳۸۱





درآستانه‎ي در مانده‎ام مردّد تو
چه‎قدر كم شده اين هفته رفت‎وآمد تو

رديف آجرها و رديف پنجره‎ها
رديف‎هاي غزل هم همه مقيّد تو-‏

كه شايد از سر اين كوچه بر سر اين بيت ‏
طلوع فرمايد مطلع مجدّد تو

مجدّداً تو براي غزل بهانه شوي
بله،بهانه‎ي خوبي‎است رفت‎وآمد تو

همين كه مي‎رسي از بيت قبل تا اين بيت
همين كه مي‎افتد چشمهام بر قد تو-‏

دو مصرع بيتم گر گرفته مي‎سوزد
در التهاب دو تا سيلي مشدّد تو-‏

كه تو نمي‎زني و مي‎زني به راه و هنوز
درآستانه‎ي در مانده‎ام مردّد ..،من





ويك خبر نازنين:سيده‎سارارضازاده قدم خجسته‎اش را به عرصه‎ي هستي گذاشت.به عزيز دلمان،نجابت غزل امروز ايران،سيد محمد‎علي رضازاده و همسر گراميش و همين‎طور به همه‎ي عموها وعمّه‎هايش كه غزلسرايان امروز باشند،شادباش مي‎گوييم و اميدواريم كه سوته،ازاين به بعد ‎شعرهايش را در ذهن ساراوپدرش خوشتر از پيش كه خوش بود،بسرايد.






  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢