سلام
مدتی‌است که حسن صادقی‌پناه غزلسرای نازنین و توانای دوست ،پدرشده‌است.ضمن تبریک طلوع ستاره‌ی عزیز به بابا حسن و سرکارخانم سارا سوزنی،شما را مهمان یکی از سروده‌های تازه‌ی حسن صادقي‌پناه مي‌كنيم.شاعري كه عليرغم موفقيت‌هاي بسيار در عرصه‌هاي مختلف زندگي و نه‌تنها شعر،هميشه صميمي و افتاده بوده و هست.برعكس خيلي‌ها كه...


:صندلي ات را كمي بيار جلوتر
خُوب،چطور اين زمان گذشت برادر!
( مرد سكوتي گرفته حنجره اش را
خيره به همسنگرِ قديمِ موقر )
: آه كه اين چند سال را همة ما
چشم به راه تو بوده ايم دلاور!
( محو اثاث اتاق بود كه آمد-
سينيِ قهوه به دست ، منشي دفتر )
: خُوب ، تعارف نكن رفيق قديمي !
صندلي ات را كمي بيار جلوتر !
... صندلي اش را عقب كشيد ، به پا خاست
بغضِ خودش را كشيد آنطرفِ در
تودة ابري شد و به نيتِ باران
رفت به سمت درختهاي تناور
پارك، پر از سايه هاي درهمِ مرموز
پارک پر از خون و لاشه هاي كبوتر
گلها ، پروانه ها مچالة طوفان
گم شده در مه رديفهاي صنوبر
پشت سر دختري چقدر مونث
جانوران عجيب شبه مذكر
نيمكتِ چُرتهاي قهوه اي عصر
نيمكتِ روزنامه هاي مكدر
سيل حروفي كه ريختند به مغزش
سيل خبر ـ تازيانه هاي مكرر ـ
له شده زير شكنجه هاي مشابه
آمده از غربتي به غربتِ ديگر

این غزل از طریق ایمیل و با اشکالات زیاد به دست من رسید.امیدوارم اگر اشتباهی در آن هست،زودتر تذکر داده‌شود.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢