غريبه

آنهايي كه روزهاي بهاراصفهان1377 را به ياد مي‎آورندوباشعرهم نسبتي ‏دارند،خوب يادشان مي‎آيد كه عصرچهارشنبه كه مي‎شد،در كتابخانه‎ي ‏ابن‎مسكويه چه خبر بودو خوب به ياد دارند صداي خسته و غريبه‎اي را كه از ‏گلويي صميمي برمي‎آمد.خودش مي‎خواند:‏
من همانم پسرساده‎‎ي ايلات جنوب
دو غزل مانده به گرماي نخيلات جنوب
آرام مي‎آمد وآرام‎تر مي‎رفت.همه دوست داشتند راز آن همه صميميت را بدانند ‏ولي آنچه كمي فاصله مي‎انداخت ،غريبگي او بود و خجالتي‎بودنش‎.اماباز، همه ‏دوست داشتند كه با اين چهره‎ي تكيده‎ي سوخته كه داغي بيش از آفتاب را ‏برتابيده‎بود و نگفته‎،مي‎گفت،دوستي كنند.‏
كم‎كم فهميديم كه دانشجواست ودر دانشگاه پرديس اصفهان درس‎مي‎خواند.فهميديم كه از جنگ برگشته و فهميديم كه خيلي دير كسي را به ‏خودش راه مي‎دهد اگرچه با همه خوشروست.فهميديم كه متولد1348 فسا ‏است و فهميديم كه اسمش غلامعلي شكوهيان است.‏
علي روز به روز بهتر و بهتر نوشت و روز به روز براي شنيدنش مشتاق‎تر شديم ‏و اين اشتياق هنوز در همه‎ي ما جاريست.هرچند كه حالا دست روزگار اورا ‏به فسا برگردانده ولي هنوز همانقدر به هم نزديكيم.البته پيش خودمان بماند،اگر ‏شنيديدكه اوساكن اصفهان شده،تعجب نكنيد.‏او بارها گفته كه غزلش در اصفهان باليدن گرفت و اصفهان هم مي‎داند كه غزل او مي‎تواند به بخشي از غزل اين سامان تكاني بدهد.
در كنگره‎ي اول بندربا هم خوش‎گذرانديم.بچه‎هاي آن كنگره يادشان مي‎آيد ‏كه طرحي كه علي از صورت حضرت منزوي كشيدچه دردسري شد.هركس ‏را كه ميديدي يك تكه كاغذ دستش بود و علي را از طرفي ‏مي‎كشيد.دركنگره‎ي دانشجويي كرمانشاه هم از برگزيدگان بود و بعد به ‏لحاظ برنامه‎هاي درسي،كمتر جايي رفت.اوكارشناس نقاشي‎است.خوش رادر ‏حد فوق‎ممتاز مي‎نويسد و درس مي‎دهد و غزل را فقط به زبان خودش -ايلياتي-مي‎نويسد.با اميد پيروزي براي او دو تا از غزلهايش را مي‎آوريم .يكي آشناتروديگري‎غريبه‎تر. ‏


‏-بنويس!:بابا...مثل...هرشب...نان...ندارد
سارا به سينِ‎سفره‎مان ايمان ندارد ‏
بعدازهمان تصميم كبري ابرها هم
يا سيل مي‎بارد و يا باران ندارد
بابا انار و سيب ونان را مي‎نويسد
حتي براي خواندنش،دندان ندارد
انگاربابا همكلاس اوّلي‎هاست
هي مي‎نويسد:“اين ندارد،آن ندارد”‏
‏-بنويس!كي آن مرد در باران مي‎آيد؟‏
اين انتظارخيسمان پايان ندارد
‏-ايمان!برادر!گوش‎‎كن!نقطه،سرخط
بنويس:بابا...مثل...هرشب...نان...ندارد



سايه‎ها گاه پشت‎سر،گرگند
گرگ مردم!خطر!خطر!گرگند!‏
باشبانان خفته هم‎دستند
گرگ‎هايي كه بي‎خبر گرگند
نيمه‎شب‎ها به گلّه مي‎تازند
ميش‎هايي كه تا سحرگرگند
چشم‎هاشان فريبِ‎مادرزاد
روبهاني كه از پدر گرگند
برخذر باش اي غزل‎بانو!‏
واژه‎ها گاه آنقدر گرگند...‏
تا ببينند ساده‎اي،مردم،‏
هرقدرساده،بيشترگرگند
شهرهاشان ولايت شومي‎است
گله در گله ،گرگ در گرگند
روبه‎رومان رفيق و يك‎رنگند
سايه‎هايي كه پشت‎سر گرگند



‏ ‏
‏ ‏

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٢