نوشته‌ها که تويی،نانوشته ها كه تويي

روز سه‌شنبه بيست‌وهفتم ارديبهشت ماه 1383 به همت انجمن زنجاني‌هاي مقيم تهران،انجمن ترانه‌سرايان و فرهنگسراي انديشه مراسم بزرگداشت حسين منزوي برگزارشد.بنا به دستور خانواده‌ي محترم منزوي من –ابراهيم اسماعيلي- نيز در اين مراسم به‌عنوان يكي از سخنران‌ها حرف هايم را زدم.البته نه همه‌ي حرف‌هايم را كه اين رشته سر دراز دارد.حالا هم متن آن گفته‌ها را برايتان درج مي‌كنم.البته دراين نوشته به ضرورت، به مطالب و صحبت‌هاي افراد زيادي اشاره شده كه بنا به مصلحت فعلا از بردن نام آنان خودداري كرده‌ام.شايد وقتي ديگر…

«نوشته‌ها كه تويي ، نانوشته‌ها كه تويي»
آنهايي كه حسين منزوي را مي‌دانند،مي‌دانند كه گفتن و نوشتن از او ذهن و زباني از تيغ و ترمه مي‌طلبد كه بتواند حماسه‌ي عشق را رقم بزند.
نمي‌دانم از عهده‌ي اين مهم برخواهم‌‌آمد يا نه ولي اينكه او وظيفه‌ي ثبت و تدوين بسياري از گفته‌ها و نگفته‌هايش را به من محول‌كرده‌‌باشد كافي‌است تا تمام تلاشم را موقوف درست‌شنيذن و درست‌گفتن كنم.ماجرا از آنجا شروع‌شد كه بنا به دلايل بسياري به حضرتش پيشنهاد دادم با توجا با اينكه نه فراغت نوشتن خاطره‌داشت و نه حوصله‌ي درج نقدها و نظرات،همه‌ي اين‌ها را در يك گفتگوي نسبتا طولاني بگويدو نوشتن و تدوين و نشر آنرا هم به‌عهده‌ي ديگران بگذارد.اولين جمله‌اي كه گفت اين بود كه:«اگر قرار بود خودم اين‌كار را به‌عهده‌ي كسي بگذارم،آن شخص مطمئنا تو بودي و حالا كه تقدير نيز اين‌چنين تصميم‌گرفته،چه بهتر»پس شروع‌كرديم و در هر نوبت كه به زنجان مي رفتم،بخشي از آن همه‌را مي‌پرسيدم و مي‌گفت.از روزهاي كودكي و مأموريت پدرش در روستا گرفتيم و پيش‌آمديم.از همان روزهاي اول مدام تذكر مي داد كه عجله‌كنيم چراكه معلوم نيست مجال چنداني داشته‌باشدو من هم مثل همه‌ي ديگرانِ دوستدارش ماجرا را به شوخي برگزار مي كردم.قصد توجيه ندارم اما مشكلات زيادي از قبيل بيمارداري و بيماري او تا دوري راه و تنگدستي من باعث مي‌شد كه كار چندان تند پيش‌نرود و اين‌شد كه آنچه نبايد مي‌شد،شد.
هفذه ساعت گفتگوي ما تازه به آغاز دوران حرفه اي شعر او رسيده‌بود كه آن اتفاقِ نبايد افتاد. اگرچه در حرف‌هايش خيلي چيزها را گفت ولي مسلما آنچه نگفته‌ماند خيلي بيشتر بود و حالا افسوس…
پنج‌سال آشنايي و سه سال صميميت من و يك‌عمر دوستي خانواده‌اش سراسر، حرف‌هايي‌است كه قابليت ثبت و نشر دارند.خصوصا امروز كه او ديگر براي گفتن و نوشتن آن حرف‌ها و خاطره ها نيست .گفت و نوشتي كه از ذهن و زباني از تيغ و ترمه مي‌تراويد.او آن‌قدر سهل‌بود كه مهرش را بي پروا نثار هركسي كند و آن‌قدر ممتنع كه بي پروا هرناكسي را براند.مي‌توانست در يك آن آذرخش و بارانِ توأمان باشد.غير از آنچه ثبت‌شده،بسياري حرف هاي ديگر هم هست كه حالا بايد آنچه را به من گفته،بنويسم و آنچه را براي ديگران ، از آنها بشنوم تا آن شروع ، بي‌سرانجام نماند.
هميشه در مورد نتايج كاري كه انجام مي دادم فكرمي‌كردم كه چه‌قدر مي‌تواند براي آينده مفيد باشد و درست از همان لحظه‌اي كه او ديگر نبود،متوجه‌شدم كه سختي‌ها و فايده‌هاي كار ،تازه شروع‌شده‌است.اينكه حالا ديگر او نيست كه محبت‌هاي ديگران را سپاس بگزارد و ياوه‌بافي‌هاي برخي ديگر را پاسخ بگويد ،وظيفه‌ي خانواده‌ي نجيبش را و من را نيز كه حتما بهره‌اي از نجابت داشته‌ام كه توانسته‌ام نسبتي با او پيداكنم ،سنگين مي‌كند.
مي‌گفت:« اگر خيلي‌ها خيلي چيزها دارند كه ما نداريم، در عوض ما هم خيلي چيزها داريم كه خيلي‌ها ندارند.در روزهايي كه مراسم مختلف تشييع و ترحيم برگزارمي‌شد،ديديم كه اگر خيلي‌ها روي آمدن نداشتند،در عوض آن‌هايي كه آمدند با تمام وجودشان و فقط به‌خاطر خود حسين منزوي آمدند.ديديم كه اگر خيلي از آقايان امكانات تبليغاتي و ثروت و مكنت دارند كه او نداشت،در عوض حسين منزوي تا هميشه استغنايي خواهد داشت كه آنها هيچ‌وقت نداشته‌اند. دوستان و دوستداراني داشت و دارد كه آنها نمي‌فهمند و…
اطهارنطرهاي دور و نزديكي شنيديم كه بعضي از سر ارادت بود و برخي از سر عقده‌گشايي .برخي اگرچه دير ولي حق دوستي را تمام گزاردند و ديگراني نيز همه چيز را ناديده‌تر گرفتند تا ما هم همانطور كه خود منزوي به تلخندي بسنده‌كنيم.
«حسين منزوي اگر آخرينِ شاعران شاعر نبود بي ترديد يكي ازآخرين آنها بود.همان‌هايي كه نصرت رحماني در مورد انقراض سلسله‌شان گفت .آن‌هايي كه جوهرقلم‌شان بوي نان نمي‌داد .فلسفه‌اش «عشق‌» بود اگرچه خيلي ها فاصله ي اين دو را بي‌نهايت مي‌دانند.نه پيك رستاخيز شه‌بانويي شد و نه به تعهدي كليشه‌اي متعهدشد.نه براي اعليحضرت و پدر اعليحضرتي شعر سرود و نه حتا مغلوب مهر برادري اش شد كه كم هم نبود.اگر تعهدي داشت به خدا و انسان داشت و اگر انتقادي،برخاسته از آنچه خود مي‌انديشيد.اگر براي امام‌حسين شعر نوشت،براي كنگره‌هاي فرمايشي ننوشت و همين‌هم‌شد كه همان يك غزل وزين‌تر از تمامي فرمايشات ديگران‌شد و اگر براي مردم و وطن شعر نوشت،براي كنفرانس‌هاي اجانب ننوشت.اگر حاشيه‌اي داشت،حاشيه‌اش كاملا شخصي بود و باعث نشد كه متن نوشته‌هايش آلوده‌ي پزهاي سفارشي شود.آنچه در متن غزل امروز(وابسته و غيروابسته) مي‌گذرد نشان مي‌دهد كه جيغ‌زدن‌ها و فحش‌نامه نوشتن‌هاي خيلي‌ها چه‌قدر نتوانسته اقبال منزوي و غزلش را كم‌كند.
بلد نبود دروغ بگويد و آسمان و ريسمان را به‌هم ببافد.آن‌قدر راستگوبود كه راحت بگويد :
زني چنين كه تويي بي شك شكوه و روح دگر بخشد
به آن تصور ديرينه كه دل زمعني زن دارد

و آن‌قدر موحد كه بگويد:
من همه‌تو،توهمه‌تو،او همه تو،ما همه‌تو
هركه و هركس همه‌تو،اين همه‌تو،آن، همه‌تو

خيلي ها يادشان رفت كه اين همان «حسين‌منزوي» بود كه كنگره‌ي جنگ را پايه‌گذاشت ،يا اين هم‌او بود كه شوراي شعر وزارت‌رشاد را براي شكستن انحصارطلبي عده‌اي بنيادكرد.خيلي‌ها كه به‌قول خودش برايش پاكت باز مي كردند و حالا كه رئيس فلان انجمن شده‌اند تمام وظايف شان را با فرستادن تاج گلي ساقط دانستند و ترجيح‌دادند ساكت بمانند كه نه ياراي كتمان داشتند و نه انصاف اداي دين. به قول خودش:

راز اين بهت و اين لالماني بي‌سؤالي‌است يا بي‌جوابي؟

از بين همه ي آنهايي كه از آثارش نان خوردند ،كمتركسي قدر نمك را نگه‌داشت تا دل‌آزردگي او پس از نبودنش هم ادامه‌يابد.نه از ناشري كه فلان كتابش را دو برابر قرارداد چاپ كرد خبري بود و نه از فلان استادي كه از اثرش بدون هماهنگي استفاده‌كرده‌بود و حاضر نبود حتا جواب تلفن‌اش را بدهد.شايد هم هنوز خرده‌انصافي برايشان مانده و عذاب‌وجدان مانع حضورشان شده است.
قصد من بزرگداشت او نبود كه او خود بزرگ هست.تنها برحسب وظيفه‌اي كه مهر او بر دوشم گذاشته‌است،ذكر اين توضيحات را لازم دانستم تا حق ادب را گزارده‌باشم.
برآنيم كه با تشكيل بنيادي ،نظارت شايسته اي بر نشر و پخش آثار چاپ‌نشده و شده‌اش صورت‌گيرد و اميدواريم عزيزاني كه قصد دارند در حوزه ي آثار و زندگي آن ماه بلند فعاليتي انجام دهند حتما هماهنگي‌هاي لازم را با خانواده‌ي محترم منزوي به‌عمل‌آورند.باشد كه ظلمي كه بر او رفت،پايدارنماند.


  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۳