سلام

راستی چرا وبلاگ ما اين‌جوری شده؟

اول اينکه من يعنی ابراهيم اسماعيلی سيستم ندارم و بهتر بگم سيستمم خرابه.

دوم اينکه احسان سرش خيلی شلوغه و نميرسه که مطلب جديد بذاره.

سوم اينکه سر من هم خيلی شلوغه و حالا ديگه بايد مسائل تازه‌ای را هم رتق و فتق کنم.

چهارم اينکه اين مدت ارتباطم با جلسات کمتر شده.

پنجم اينکه قدری از وبلاگ‌نويسی دلسرد شده‌ام چون جديتی که انتظار داشتم را در آن نيافتم.

ششم اينکه درگير تعداد زيادی کار سفارشی هستم که شامل تصنيف و ترانه و شعر کودک هستند.

هفتم اينکه اون بنده‌خدايی که به ما گفته(بله) که گناه نکرده.

بازم بگم؟

روز ۱۸ مرداد در نشست ادبی اميد نجف‌آباد در مورد مجموعه‌ی دارم دوباره کلاغ می‌شوم گفتگو خواهيم کرد.در اين جلسه که راس ساعت ۵ بعدازظهر شروع می‌شود حميدرضا وطن‌خواه نيز حضور خواهدداشت.

جلسات ديگری نيز به ساير مجموعه‌های تازه اختصاص خواهد يافت.

 

اما حالا که کفگير ته ديگ خورده يک غزل از خودم برايتان می‌نويسم.

 

 

...که زنده‌رود کنارت کمی قدم بزند
شب تو را به بلندای خود رقم بزند

که (آمدی) همه‌ی شهر را دچار کند‌‌
که می‌روی همه‌ی قصه را به هم بزند

که عاشقی در بازار پير نقش‌جهان‌
دوباره بنشيند عشق را قلم بزند

 که اصفهان بشود دستگاهی از آواز‌
که يک نفر هی مضراب زير و بم بزند

که راز گنبد فيروزه‌فام مسجد شاه
به جان اسليمی طرح پيچ و خم بزند

که پيچ و خم به تن تاک‌ها بپيچد و بعد
خمار جلفا را در شراب هم بزند

که کوچه‌ها همه پست و بلندتر که شدند
هوای او در اين پيچ و تاب دم بزند

که باز هم سکری قهوه‌ای نگاه تو را
بگيرد و چشمی بی‌قرار نم بزند

که شير سنگی خواجو تو را اسير کند
به شور و حال شبی دور رنگ غم بزند

که حلقه‌ای در انگشت زنده‌رود کنی
که زنده‌رود کنارت کمی قدم بزند

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۳