غزل جوان خمينيِِ‎شهر

شايددرهيچ جاي دنيا نتوان جايي را پيدا كرد كه بسامد عشق در آن محيط به ‏تنيدگي خميني‎شهر باشد.
نام قديمي اين سامان سه‎ده بوده كه ظاهرا صورت محرّف ‏سه‎دژ است و سپس به همايون‎شهر تغييرمي‎يابد.درذكر قدمتش همين بس كه هنوزمردم محله‎ي ورنوسفادران اين شهر با ‏زبان پهلوي صحبت مي‎كنند.همان محلي كه سعيد بيايبانكي در آن متولد شده و باليده ‏است.اگرباور نمي‎كنيد،از سعيد بخواهيد تا برايتان به زبان پهلوي صحبت كند.
از عشق ‏مي‎گفتم.توي اين شهر هركه را مي‎بيني به نوعي گرفتار چيزي است و مهم اين است ‏كه اين گرفتاري‎ها همه با لبخند همراه است.براي همين است كه بسامد شعر نيز در ‏اين خطّه باورنكردني است.كافي‎است يك سال در كنگره ميلادآفتاب كه يازده‎دوره‎اش را ‏پشت سرگذاشته شركت كنيد تا ببينيد كه چگونه مردم هنوز به‎خاطر شعر ‏كاروزندگي‎شان را مي‎گذارند زمين وتا پاسي از شب با صبروحوصله همه‎تن گوش ‏مي‎شوند.كمتر پيرمردي را مي‎يابيد كه ابياتي از گنجينه‎الاسرار عمان ساماني را از بر ‏نداشته باشد و خلاصه اينكه آنقدر استعداد شعري در اين شهر مي‎بيني كه شك مي‎كني كه نكند الهه‎ي شعر چيزي ‏در گل اين مردم آميخته‎است.‏
قشنگ‎ترين ومعصومانه‎ترين آن لبخندها را نمي‎يابي مگر بر لبهاي جوان نازنين محجوب ‏ظريف‎جثّه‎اي كه به جرات مي‎توانم بگويم بي‎ادعاترين جوان غزلسرايي است كه من ‏ديده‎ام.حالا اگر بداني كه اودرسال 1376 در مسابقات كشوري دانش‎آموزان متوسطه ‏در اروميه به عنوان نفر اول انتخاب شده است درحالي كه تازه يك‎سال از آغاز شاعريش ‏مي‎گذشته است ومنتخب دو دوره از جشنواره‎هاي دانشجويي كشور نيز بوده‎است ‏مي‎تواني بدون واهمه شاخ در بياوري.محمدحسين صفاريان متولد 1357 است.مدرك ‏كارشناسي‎كتابداري رااز دانشگاه اصفهان اخذ كرده و هنوز هم خودش را مديون ‏زحمات استادانش اصغر حاج‎حيدري(خاسته)وبهمن رافعي ميداند.دو غزل از او رهاورد ‏امروز ماست.‏





صداي من همه آه است وآه من همه تو
منم شكسته‎ترين،تكيه‎گاه من همه تو
چقدر دلهره دارم،چقدر تنهايي
ميان اين همه توفان پناه من همه تو
صفاي گريه‎ي دنباله‎دار من،تو،تو
طنين قهقهه‎ي گاهگاه من همه تو
تو را سرودم و ديدم زهركس و هرچيز
صداي من همگي تو،نگاه من همه تو
بهشت سهم رفيقان،منم كه مي‎سوزم
درآستانه‎ي دوزخ،گناه من همه تو
ميان جنگل بي‎انتهاي تاريكي
چراغ كلبه‎ي سرد و سياه من همه تو
تمام قصه‎ي من اشتباه تكراري‎است
ولي درست‎ترين اشتباه من همه تو



از چشم‎هايم پاك كن اندوه عالم را
بشكن طنين بغض‎هاي گنگ ومبهم را
امشب كه رود واژه‎ها رنگ تورا دارد
از دفتر من پاك كن شب‎هاي ماتم را
لب باز كن تا شعرهايم لب فروبندند
چرخي بزن !آغاز كن شعر مجسّم را
گيسو رها كن بر كوير شانه‎هاي من
تا زخمهايش حس كند اعجاز مرهم را
دستان سبزت را به روي خاك جاري كن
بشكن طلسم سوختن دراين جهنّم را
با سيب سرخ بوسه‎هايت امتحانم كن
تكرار كن اسطوره‎ي عصيان آدم را


  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢