سلام 

خیلی خوشحالم از اینکه مجموعه ی «غزل مزل» توانسته باعث شود که نظرات دوستان موافق و مخالف را در مورد تجربه هایم بیشتر بشنوم و این نظرات تنها به وبلاگ «غزل امروز» هم محدود نیست. پس بگذارید همین جا از عزیز بزرگوار فرهاد صفریان سپاسگزاری کنم که با معرفی مجموعه ی من در وبلاگ «غزل معاصر» باعث  انعکاس نظرات تعداد دیگری از دوستان شده است. به عنوان مثال علاوه بر نظرات سرشار از لطف دوستان که با دیده  پوشیدن از اشکالات مجموعه بیشتر به تعریف و تمجید بسنده کرده بودند، نظری از دوست نادیده ی عزیز آقای رضادوست دیدم که برخلاف همه ی مخالفین اسم شریفشان را بالای آن مرقوم فرموده بودند. باید ضمن سپاس از ایشان عرض کنم که اگر من درباره ی شعر نیشابور نظری (و نه نقد) ارائه کردم، دلیل برادعای    بی عیب بودن شعر خودم نبود. مضاف بر اینکه همین اشاعه ی فرهنگ نقد بی غرض و مرض که من و شما به آن دست یازیده ایم، بهترین راه برای مخاطب شناسی و حک و اصلاح اشتباهات  همه‌ی ماست.چه بسا ممکن است کسی که در مورد شعر من و شما نظر می دهد اصلا شاعر نباشد. ای کاش  به جای  آن چند گوشه کنایه هم نظرات صریح تری برایم می‌نوشتید.                                                                                                                                                           و اما جناب فوضول که ظاهرا قرار بوده فضول باشد، در ادامه ی فرمایشاتشان که شکر خدا دیگر رنگ و بویی از توهین و رکاکت ندارد فرموده اند که منظورشان از دوشعر، نوشته های استادان عزیز حسین منزوی و محمد مستقیمی بوده است. عزیزم! اگر چند خطی که در ابتدای مجموعه ام نوشته ام را خوب خوانده باشی، باید یادت بیاید که جایی نوشته ام:  

بخش دو حکايت گوشه‌ای از اين‌دروآن‌ در زدن‌های ماست. ما که می‌گويم يعنی من و نسلم. در اين تلاش به‌هرحال اشتباهاتی هم رخ داد که ‌من از روز‌اول حتا به فرض آن‌ها دلخوش بودم که می‌تواند آموزگار سلبی ما و نسل پس از ما باشد که اگر قدري حوصله‌کنيم، هست و حالا می‌بينم که زياد هم اشتباه‌نکرده‌ام. واما بخش‌سه حاوی رستگارترين تجربه‌هايی است که می‌توانند نمايه‌ی سير اصلی غزل من باشند که البته هنوز هم اشتباهاتی که در آن هست کم نيست و هنوز هم به رويکردی واحد منجر   نشده اند.

و بعد هم اگر آدم منصفی باشی به این نتیجه خواهی رسید که من اگر تنها باعث شده باشم که حسین منزوی و محمد مستقیمی این دو شعر را ( به قول خودت ) نوشته باشند و از طرف دیگر با اشتباهاتم بخشی از نبایدهای غزل امروز را هم به جوان ترها نشان داده باشم، کار کمی نکرده ام. پس افتخار می کنم که آنقدر شایسته بوده ام که بهانه ی سرایش این دو شعر باشم. در ادامه ی پیام اول هم به پیش گویی   پرداخته اید که من به این جور چیزها هم زیاد اعتقادی ندارم چون دوست دارم مدام در حال نقد خودم باشم. هم پیش گویی در مورد اینکه من سال ها همین گونه خواهم نوشت و هم پیش گویی در مورد اینکه من به جایی نخواهم رسید.

در مورد دومین پیام شما باید بگویم که اولا بنابر استدلالی که ارائه فرموده اید هیچکدام از نزدیکان استاد قابلیتی برای پیشرفت نداشته اند پس شخص شما نیز که به گفته ی خودتان یکی از آن نزدیکان بوده اید، از این قبیل هستید و نتیجتا نظراتتان هم چندان قابلیتی برای پذیرش ندارند. ثانیا اینکه همه می دانند که بزرگترین میراث منزوی برای نزدیکانش صراحت و صداقت است (مثلا می توانید از استاد محمدعلی بهمنی بپرسید که این حرف را بارها زده اند) و چون این صفات  در رفتار شما کمتر دیده می شود من نمی توانم به درستی فرمایشتان ایمان داشته باشم که شما هم از نزدیکان او بوده باشید.

حرف دیگر اینکه من تا به حال کجا جرأت کرده ام که بگویم یا بنویسم که شاگرد حسین منزوی بوده ام؟ آنهایی هم که نسبت شاگردی منزوی را به خود می بندند (به جز محمدعلی بهمنی که با بزرگواری اش پس از هجرت منزوی حرفش را ثابت کرد) نمی دانند که چه می گویند. هر کسی که در غزل امروز نفس کشیده از منزوی استفاده کرده ولی شاگردی او مرتبه ای است که جای هر کس و ناکسی نیست. من افتخار  می کنم که با منزوی بوده ام چون وقتی مثل همیشه با دیده ی نسبیت به خودم نگاه می کنم می بینم که اگر محضر او را درک نکرده بودم در موقعیتی بدتر از موقعیت بد فعلی خودم بودم.

در مورد مزل هایم هم همان طوری که قبلا گفته ام و شما هم آن گفته را تکرار کرده اید، می گذارم دیگران قضاوت کنند. شما هم اگر می خواهید نظرم را در مورد فرمایشتان در خصوص بیتی که مثال زده اید و        نگاه هایی از این دست بدانید، می توانید به مطلبی که در شماره ی  28 هفته نامه هیجار پیرامون مجموعه ی «یکی از کلاغ ها کم شد» نوشته ام رجوع کنید.

قضاوت در مورد بی انصافی شما نسبت به «حسین منزوی» هم به عهده ی خدا و بندگان شریفش.

بودن با بزرگان هم بزرگی نیست ولی لیاقت می خواهد خصوصا بودن با حسین منزوی که بلانسبت شما از بچه پُرروها (دقیقا با همین تکیه کلام) متنفر بود.

آثار من هم منزوی وار نیست چون باهوش تر از آن هستم که ندانم اولامنزوی  نمی شوم و ثانیا اگر منزوی هم بشوم وجود مکرری خواهم بود.

از طرف دیگرمن دوست ندارم گفته های نانوشته ی او را در مورد آثارم ذکر کنم چون نمی خواهم نسبت دادن خیلی چیزها به او باب شود.

در مورد بخش سوم پیامت ضمن سپاس از تو به خاطر تذکر مجدد عرض می کنم که اگر به روند کارهایم توجه کنی، خواهی فهمید که همیشه در حال فکرکردن بوده ام .ضمن اینکه من هیچ تلاشی را بیهوده نمی دانم خصوصا اگر این تلاش تکرار تلاش های دیگران نباشد.حتما شما هم واقفید که:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گر مراد نیابم به قدر سعی بکوشم

من اگر نتوانم غزل دهه ی هشتاد را تجربه کنم خیلی بهتر از این است که غزل دهه های گذشته را نشخوار کنم.

چهارم اینکه من فکر می کنم داشتن مراتب تحصیلی و هنری و اجتماعيِ درخور باعث می شود که فرد اعتماد به نفس بالایی داشته باشد. حالا چرا این اعتماد به نفس در شما که فرموده اید:

واما درازه گويی ای کردی وپايت را از گليمت فراتر نهادی سالهای عمرم را در راه ادبيات صرف کردم و از هر لحاظ چه مدرک تحصيلی ..چه سن و چه شع شناسی ۱۰۰۰پله از تو بالاترم......

 

تا این حد کم است که اسمتان را نمی نویسید، خدا می داند.

در مورد پنجم هم که خواسته ای اسمت را فاش کنم، باید عرض کنم که من شاید شاعر خوبی نباشم و آدم بدی هم باشم ولی باهوش تر از این حرف ها هستم.

ببین عزیز دلم! در عرب مثلی هست به این مضمون که: «مخالفت کن تا بزرگ شوی ». اگر من اسم شما را فاش کنم مطمئناً کتمان خواهی کرد چون اگر این همه بی انصافی (حداقل در مورد منزوی) را بپذیری، دیگر روی نگاه کردن در روی من و خیلی از بچه های دیگر را نخواهی داشت اما به هدفت که بزرگ شدن اسمت است، خواهی رسید. فقط یک توصیه ی دوستانه و هوشمندانه: از این ...... که بین نوشته هایت می گذاری، پرهیز کن. این عادت تو را در خیلی از وبلاگ ها لو داده است. شما اگر طالب قضاوت دوستان بودی، خودت اسمت را می نوشتی.

اما در مورد دوست عزیزم جناب بی نام متعجبم که چرا اسم شریفش را ننوشته است. من به مخاطبم حق می دهم که بگوید من چرت گفته ام به شرط اینکه مخاطبی حرفه ای باشد و از چندوچون غزل امروز آگاه باشد. بی نام عزیز! اگر بخواهی بهتر قضاوت کنی، من اگر هم باشم،اسم دررفته هستم نه اسم درکرده. جایی دیده ای که من منی کرده باشم؟ یا مثلا بوقی که با توسل به آن در گوش ها پیچیده باشم؟ مضاف بر اینکه اگر خوب نگاه کنی خیلی چیزهای دیگر خواهی فهمید مثلا اینکه اگر ابراهیم اسماعیلی این است، وای به حال آنها که از او عقب تر هستند.

من به همه ی نظرات شما با احترام کامل فکر می کنم ولی شما هم به این مورد فکر کنید که آیا دوربودنتان از فضاهای شعری فاصله ای بین شما و امروز غزل ایجاد کرده یا نه. سپاسگزارم.

در مورد سعادتمند بودنم با شما کاملا موافقم و فکر می کنم دلیل آن هم این باشد که شاگرد خوبی بوده ام.

حکایت این بود که چندین بار استاد منزوی به من فرمودند که کارهایت را منتشر کن. من عرض می کردم که  هنوز زود است ولی ایشان فرمودند که اگر خیلی از این کارها را الان چاپ نکنی دیگر هیچوقت چاپ نخواهی کرد و این درست نیست.

بعد از مدت ها به این نتیجه رسیدم  که اطاعت کنم. به خودم جرأت ندادم که از استاد منزوی بخواهم که چیزی در ابتدای مجموعه ام بنویسند. با توجه به لطف همیشگی جناب استاد راهی از ایشان درخواست کردم و ایشان هم با بزرگواری پذیرفتند. وقتی خبر این ماجرا را به جناب استاد منزوی دادم، ایشان فرمودند که من هم می خواهم چیزی برایت بنویسم و این اتفاقات منجر به این شد که این کتاب اگر احتمالا در متن چیزی ندارد، در حاشیه داشته باشد و یا بهتر بگویم به زعم بعضی جای متن و حاشیه اش عوض شود که باز هم فکر می کنم این افتخار کمی نباشد. دوست عزیز شاید باور نکنی ولی من اگر کسی که کس بود نقد مفصل مخالفی هم پیش از انتشار می نوشت، حاضر بودم آن را هم ضمن کتاب چاپ کنم.

خیلی ممنونم که نقد شما تا حدی جزء نگرانه و با ذکر مثال همراه است.

اما جاهایی هم متأسفانه شما دچار اشتباهاتی شده اید.مثلا در رباعی نه  شما در خواندن  قوافی اشتباه کرده اید. مثلا در مصراع اول نی را به اشتباه نِی خوانده اید. نِی آن چیزی است که می روید و با آن می نوازند و نی که خیلی ها به اشتباه آن را نِی تلفظ می کنند، همان «نه» است که در تطور زبان از صورت هجای کشیده به هجای کوتاه تبدیل شده است. در مصراع دوم هم آنچه شما «مِی»خوانده اید، «می» است و نتیجتا در مصراع چهارم هم اشکالی بر قافیه وارد نیست .

در مورد پاورقی ها نظر شما محترم است ولی فکر نمی کنم بر نظر من یا دیگری ترجیحی داشته باشد و در مورد خیلی کاربردها و ترتیب هایی هم که به آنها اشاره کرده اید باید بگویم که باز هم نظر شما به عنوان یکی از مخاطبین من کاملا محترم است ولی نمی توانم نظراتی که گاهاً کاملا با نظرات شما متفاوت است را نادیده بگیرم. اما واقعا از شما به خاطر اینکه دور از غرض و مرض نظراتتان را نوشته اید، ممنونم.

در مورد پیشنهاد دوست بزرگوارم داریوش مفتخر حسینی به جناب فوضول هم باید عرض کنم که همانطور که یک بار  در مورد نظرات خود جناب حسینی این کار را کردم، باز هم حاضرم که نظرت مخالف را در «غزل امروز» درج کنم.

و اما بعد:

 1- مدت هاست که می خواهم کتاب دست خوبم سعید جلیلی هنرمند را معرفی کنم و هربار به دلیلی موفق نشده ام.

«دوتا کلاغ غلط » مجموعه ای از 28 غزل و یک مثنوی در بهار 1383 و در 64 صفحه منتشرشده است. مسلماً انتشار این مجموعه برای رسیدن شهرستان مستعد بهار به روزهای بهتری در شعر مؤثر خواهد بود.امیدواریم که آثار دیگر دوستان بهاری را نیز به زیور طبع آراسته ببینیم.

 

تکرار در تکرار هی دف می زند آزاد

امواج در امواج دریا می کشد فریاد

یادت می آید دف هدف بود و سرانگشت

هی ضربه می زد زنگ می زد شور می افتاد

هی شور می افتاد و می افتاد و می افتاد

قلبم مردف می شد از آواز دف، دف داد ـ

برمی کشید از عمق چشمانش و می رقصید

با رقص انگشتان تو از تیر تا مرداد

*

دف یک شروع مست دارد گوش بسپارید

با حالتی مطلوب مصلوبش شوید از زاد ـ

گاهش برایش میهمانی شعری آورده ست

شعری که هم دل می دهد شعری که هم در یاد

می ماند و آواز می خواند، و می دانی

من عاشق دف بودم و دف بودم و دلشاد

اما تو دف بودی مرا هرگز نرقصیدی

اما تو دف بودی و من     مرگ اتفاق افتاد

 

2- منتظر مجموعه های « تو مثل طعم نمک» از محمدحسین صفاریان و «به عمق ماتم تهمینه» از مهدی ملکی باشید.

3- انتشارات «گفتمان اندیشه معاصر » پنج شنبه ی اول هرماه جلسات نقدکتاب های منتشره اش را برگزار می کند. اولین این جلسات روز 8 بهمن ماه برگزار شد.

4- «حماسه در حریر» اولین مجموعه ی آثار خسرو احتشامی        هونه گانی از چاپ درآمد. اگرچه هیچ جای این کتاب قیمتی درج نشده ولی شما می توانید با پرداختن 2500 تومان این مجموعه ی 367 صفحه ای را داشته باشید و در مورد خیلی چیزها قضاوت کنید.آخرین غزل این مجموعه را با هم می خوانیم.

 

پرم از دوست چشمه و ماهم

«لَیسَ فی جُبَّتی سِوی الّلهم »

دوست در من چکیده من در او

صبح و ساحل ستاره و چاهم

می تراود زابر پیرهنم

برکه و خنده ی سحرگاهم ...

پیر مینایی ام که خندان باد

کرد از راز مستی آگاهم

ریخت بر خاک جام و گفت ای عشق

تا تو هستی، تو را، تو را خواهم

پشت آیینه جاده ای ست غریب

همسفر کو، مسافر راهم...

سالک سینه ی شقایق هاست

قاصد اشک و کولی آهم

من به دنیای من نمی گنجد

پرم از دوست چشمه و ماهم

 

منتظر نظرات عزیز همه ی شما هستیم.

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳