سلام

 

يکی دو غزل از بچه های چهارمحال و بختياری

 

پيراهن جهيزيه ی مادرم تنم

سرمه کشيده‌اند به چشمان روشنم

آن زن که توی آينه غمگين نشسته‌است

وقتی دقيق می‌شوم٬ آری خود منم

امشب برای شادی من ساز می‌زنند

اما ببين چقدر بلنداست شيونم

از ترس اينکه چشم نيفتد به چشمتان

خيره شدم مدام به گل های دامنم

داری مقابل دل من رژه می روی

می‌لرزد از صدای قدمهايتان تنم

حالا صدای هلهله نزديک می‌شود

حس می‌کنم که تند شده نبض گردنم

با اين که ديگر از دلتان می‌روم ولی

خوشحال می‌شوم که بياييد ديدنم

 

ندا کيوانی - بروجن

 

 

تکان نخورد خيابان ٬ چراغ قرمزشد و سبز پشت ترافيک لحظه‌ها گنديد

سکون شديم و به فرمان ايست تن داديم٬ و از سکونت ما طرح رد پا گنديد

تمام مزرعه ها را مترسکان خوردند٬ پرنده‌ها به قفس‌ها پناه‌آوردند

به دادمان نرسيد اشک٬آخرين باور٬و بغض پشت گلو ماند و ماند تا گنديد

تکان نخورد خيابان و زندگی جازد٬تمام عقربه ها روی خاک افتادند

و شهر زير سکوتی مهيب مدفون شد ٬ کسی نخواند و نپرسيد تا صدا گنديد

ته تمامی تقويم‌ها که تازه نشد٬ و در هجوم زمستان بهار هم گم شد

کسی برای نبود بنفشه گريه نکرد٬ بهار در ته اسفندهای ما گنديد

کسی به خاطر حتی خودش نمی خواند٬ ازاين سکوت غم انگيز خسته ام ديگر

از اين که باز دوباره دلم به تنهايی ٬ شکست و زير نگاه غريبه ها گنديد

 

راضيه صابريان - بروجن

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳