چون تاک بر دار مجازاتم بياويزيد

ساكت و صبور وبخشنده و بي‎ادّعاست.شعر را براي دلش مي‎نويسد.زياد ‏مطالعه مي‎كند امّا اهل تكلّف و منافسه نيست.از انجمن ادبي كمال شروع ‏كرده‎است و سالها با زنده‎يادمرتضي داوري(فرياد) و شهرام محمدي همراه ‏بوده‎است.تا اينكه هركدام آنها از سويي مي‎روند و مهدي ملكي مي‎ماند و ‏تنهايي‎هايش.متولد 1347 است ولي روزگار و خصوصا جنگ با او آنچنان ‏ناسازگاري كرده كه باورت نمي‎شود.معمولا فخيم مي‎نويسد.اهل كنگره و جشنواره نبوده ‏و نيست.چهارپاره و مثنوي را استادانه مي‎سرايد.در سپيد مستعداست و ‏كارهايي قابل‎توجه دارد.رباعي را به خوبي به اتفاق مي‎رساند.در شعر محاوره ‏صميمي و دوست‎داشتني‎است.امّا وقتي غزل مي‎نويسد،حال ديگري دارد.به ‏قرينه‎ي كم‎حرف بودنش،ما هم كمتر حرف مي‎زنيم وبيشتر به غزلهايش ‏مي‎پردازيم.او در حال حاضر ساكن دولت‎آباد اصفهان و همسايه‎ي بهمن رافعي ‏است.‏



به ناي خسته دل شكسته غزل بخوانم نمي‎توانم
نمي‎توانم غزل بخوانم نمي‎توانم نمي‎توانم
ودوست دارم كه روح خود را شبيه تيري در آسمانها
روانه سازم شكسته پيشاني كمانم نمي‎توانم
مسافري خسته را شبيهم چگونه راهي شوم از اينجا
عصا ندارم عجيب فرسوده‎استخوانم نمي‎توانم
چه خواهي از من پياده آيم كه ديگر استادن خودم را
زناتواني وبال اينم وبال آنم نمي‎توانم ‏
به چاه‎ ا‎فتاده‎اي غريبم چگونه راهي شوم از اينجا
كه رفته‎اند آن همه به‎ظاهر برادرانم نمي‎توانم
اگر چه نايم هميشه خسته‎است اگر‎چه دل تا ابد شكسته‎است
دوباره بايد غزل بخوانم چرا نخوانم نمي‎توانم


برده مرا با خود اين درد آنسوتر از بي‎قراري
اينك من و بي‎شكيبي اينك من و بردباري
انگار دستي دمادم چون دست بي‎رحم تاريخ
چنگيز پاشيده در من با تيغ‎هاي تتاري
چون جنگلي پردرختم درمن ولي هر درختي
يك‎اصله‎خنجركه‎رفته‎است‎خونريزوجانكاه وكاري
گويي كه صد چشم در من بازاست ودر هر كدامش
تير گزي رخنه كرده ، مي‎سوزم اسفندياري
شهري عزادارم امشب هر گوشه‎ام هر گذارم
صد مادر داغ‎ديده صد حجله‎ي سوگواري
دارم تن‎آشوب دردي دارم جگرسوز آهي
دردي فراسوي مردن آهي فراسوي زاري



پيش شما آئينه‎ي بدناميم امشب
چون لحظه‎هاي سرخوش خيّاميم امشب
يك شيشه مي چون اشك عاشق صاف مي‎خواهم ‏
تا بشكنم تنگ سفال خاميم امشب ‏
چون قايقي بي‎سرنشين زنجيري موجم
اوجم فرودم روح ناآراميم امشب
جامي دگر پركن ازين معجون كه مي‎خواهم ‏
پايان دهم بر دفتر ناكاميم امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه مي‎خواهد
بگذار هشياري نباشد حاميم امشب
چون تاك بر دار مجازاتم بياويزيد
جامي دگر پركن اگر اعداميم امشب














  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢