هفتادي‎ها-۲

اولين جايي كه اين صدا در گوش همه پيچيد،كنگره‎ي اول هرمزگان بود.“به ‏ابرها زده‎ام تا ببارمت سارا”.زيبايي و صميميت اين غزل و ديگر غزلهاي او ‏وقتي كه با صدايي موثر و چهره‎اي خجالتي،امّا مصمم همراه مي‎شود،دليلي ‏نمي‎ماند كه مخاطب مسحور او نشود.همه‎ي شما از همان جمله‎ي اول متوجه‎شديد ‏كه منظور ،حسن صادقي‎پناه است.امّا براي آنهايي كه شايد او را نشناسند ‏مي‎نويسيم.اومتولّد 1351 ، دانشجوي دكتراي دامپروري و ساكن كرج ‏است.صادقي‎پناه را مي‎توان مستقل‎ترين غزلسراي جوان اين سالها دانست چرا ‏كه عليرغم تمام توجّهاتي كه به مؤلّفه‎هاي غزل امروز دارد،هيچگاه اين مؤلّفه‎ها ‏را شبيه ديگران به كار نگرفته‎است و“آن”ي كه در شعر او هست ،درآثار ‏بسياري از غزلسرايان جوان ديگر به‎چشم نمي‎آيد.به عبارت ديگر او از معدود ‏كساني است كه ضمن شناخت پارامترهاي فني غزل امروز ،از آنچه كه جوهر ‏غزل است،غافل نشده و با توجيه فرم و روايت و تصوير،ذات غزل را فراموش ‏نكرده‎است.روايت و فرم در غزل او به طبيعي‎ترين و صميمي‎ترين شكل ممكن ‏به‎كارگرفته‎مي‎شود و اين مهمترين دليلي است كه مخاطب بدون اينكه احساس ‏تكلّف كند،از كارهايش بوي تازگي مي‎شنود.‏
همه‎ي آنهايي كه غزل را بصورت جدّي دنبال مي‎كنند هم مي‎دانند كه ‏حسن،اين سالها پاي ثابت همه‎ي كنگره‎ها و جشنواره‎ها بوده ودر اكثر موارد ‏هم برگزيده شده‎است.در آينده‎ي نه‎چندان دور نگاهي موشكافانه به او و ‏غزلش خواهيم داشت.ضمن آرزوي تندرستي وپيروزي براي او و همسر ‏شاعره‎اش سركار خانم سارا سوزني،دو غزل از او مي‎آوريم.درضمن اگر هردو ‏غزل را هم شنيده‎باشيد،تعجّب نمي‎كنيم و مطمئنيم كه يكبار ديگر هم اين ‏غزلها را با لذت خواهيد خواند.با اين اميد كه به زودي مجموعه‎اي از آثار او ‏منتشر شود.‏

خيس از مرور خاطره‎هاي بهار بود
ابري كه روي صندلي چرخ‎دار بود
ابري كه اين پياده‎رو او را مچاله‎كرد
روزي پناه خستگي اين ديار بود
آنروزها كه پاي به هرقلّه مي‎گذاشت
آنروزها به گرده‎ي توفان سوار بود
حالا به چشم رهگذران يك غريبه‎است
حالا چنان كتيبه‎ي زيرغبار بود
بين شلوغي جلو دكّه مكث كرد
دعوا سر محاكمه‎ي شهردار بود
آنسوي ،پشت گاري خود ژست مي‎گرفت
‏(مرد لبوفروش،سياستمدار بود!)‏
از“جنگ و صلح”نسخه كه پيچيد ادامه‎داد:‏
‏-“اصرار برادامه‎ي جنگ انتحاربود”‏
اين‎سو يكي كه جزوه‎ي كنكور مي‎خريد
در چشمهاش نفرت از او آشكار بود ‏
مي‎خواست كه فرار كند از پياده‎رو
مي‎خواست و به صندلي خود دچار بود
دستي به چرخها زد و سمت غروب رفت
ابري فشرده در صدد انفجار بود
خاموش كرد صاعقه‎هاي گلوش را
بغضي كه روي صندلي چرخدار بود




پيچيده‎است بوي تو در قهوه‎خانه‎ها
تنها پناهم‎اند اگر قهوه‎خانه‎ها
تا طعم تلخ چشم ترا تازه‎تر كنم
جايي نمانده‎است مگرقهوه‎خانه‎ها
اين خستگي هرشبه،اين بغض،اين شكست
آوار مي‎شود همه بر قهوه‎خانه‎ها
آن لحظه‎هاي سوخته را گريه مي‎كنند
هرشب در امتداد سفر،قهوه‎خانه‎ها
چشمانشان سپيد شد و پير گشته‎اند
در هر گذر،چراغ به در،قهوه‎خانه‎ها
كوچه به كوچه،شهر به شهر،آخرش زدند-‏
دنبال تو به كوه و كمر قهوه‎خانه‎ها

آنشب نبود مثل شب جمعه‎هاي پيش
آنشب شدند زير و زبر قهوه‎خانه‎ها
سر كوفتم به ميز،كشيدند مثل من-‏
از درد ناله‎ها ز جگر قهوه‎خانه‎ها
سرگيجه بود و خلسه‎ي تخدير و گريه‎ها
پيچيده‎بود بوي تودر قهوه‎خانه‎ها

بيدار مي‎شوند چو پاييز سال پيش
هرصبح با صداي “قمر”قهوه‎خانه‎ها
صبحي صداي كفش زني را شنيده‎اند
بر سنگفرش سرد گذر قهوه‎خانه‎ها
صبحي دو چشم قهوه‎اي آنسوي شيشه‎ها...‏
‏(دودي غليظ ريخته بر قهوه‎خانه‎ها)‏
‏-دير آمديد سالي و آن مرد دود شد
‏(از او نداشتند خبرقهوه‎خانه‎ها)‏

آنهايي كه سال 1378 مهمان اولين كنگره‎ي سراسري غزل معاصر ايران ‏بودند،يادشان هست كه صبح روز دوّم كنگره به دليل مسابقه‎ي فوتبال ايران ‏و جامائيكا كسي به محل برگزاري كنگره نرفت وبيشتر جوانترها به اتفاق حسين ‏منزوي در لابي هتل ارديبهشت رشت به تماشاي فوتبال نشستند.بعد از فوتبال ‏با حضورچند تن از اساتيد!در محل برگزاري ،جلسه‎ي پرسش و پاسخي ترتيب ‏داده‎شد.جوانترهايي كه نمي‎توانستند سنگيني اين بحث را تحمل كنند،!به همراه ‏حسين منزوي راهي قهوه‎خانه‎ي “تقي انگليسي”رشت شدند تا محضر نازنين ‏نصرت رحماني را درك كنند.بعد از قهوه‎خانه،همه به خانه‎ي نصرت رفتند و ‏گذشت آنچه گذشت.غزل قهوه‎خانه‎ها يادگار آن روز باراني رشت است كه ‏بعدها بر مزار نصرت خوانده‎شد. ‏
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٢