بازار كتاب

امروزحرف تازه‎اي داريم.رك و منطقي.قضيه از اين قرار است كه ما قدري به ‏مقوله‎ي پخش كتاب دوستان فكر كرديم و سعي كرديم كه به يك نتيجه‎ي ‏شدني و كم‎خرج دست پيدا كنيم.ديديم حالا كه ما دور هم هستيم اگر بتوانيم ‏ميان اين همه مجاز،بازاري مجازي نيز براي مجموعه‎هاي غزل منتشره دست و پا ‏كنيم،بد نيست.شايد اين طرح به ذهن ديگر دوستان هم رسيده‎باشد و بنا به ‏دلايلي نگفته باشند ولي ما فكر مي‎كنيم اين كارنه تنها عملي است ،بلكه ‏مي‎تواند بخشي از زور مافياي پخش را از روي گُرده‎ي بچه‎ها بردارد.شكر ‏خدا هيچكدام از ماغزل‎امروزي‎ها هم مجموعه نداريم كه كسي فكر كند براي ‏خودمان جوش مي‎زنيم.ببينيد در حال حاضر از بين دوستان وبلاگ‎نويس و ‏خواننده،تعدادي صاحب مجموعه هستند بدون اينكه ساير دوستان به مجموعه‎ها ‏دسترسي داشته باشند.در اين شرايط مي‎توان خيلي راحت براي خريد يا ‏معاوضه كتابها اقدام كرد.درباره‎ي اين پيشنهاد فكركنيد و نظرات كارسازتان ‏را بنويسيد.همه‎ي هزينه‎ي اين كار،چيزي است كه اداره‎ي پست ‏مي‎گيردوبس.در حال حاضر براي شروع ،اولين كتاب را معرفي مي‎كنيم و ‏اميدواريم كه اين كار بتواند به معرفي بهتر غزلسرايان جوان و دوستي بيشتر آنان ‏كمك كند.‏
روزهاي اول ،از محمدجواد آسمان نوشته بوديم و اينكه اولين مجموعه‎اش با ‏عنوان “تجربه‎هاي تا حالا”ارديبهشت امسال در نمايشگاه كتاب عرضه‎شد.اين ‏مجموعه‎ي 86صفحه‎اي ،توسط انتشارات منوچهري تهران به چاپ رسيده ‏است.قيمت مجموعه 800 تومان است كه ما براي بچه‎هايي كه حداقل ده جلد ‏خريد كنند20% تخفيف گرفتيم.ضمن اينكه هزينه‎ي پست نيز به‎عهده‎ي ‏فرستنده خواهد‎بود.دوستاني كه مايل به ردوبدل‎كردن مجموعه‎هايشان هستند ‏نيز ،از طريق همين بازار اقدام فرمايند.در اين مجموعه34 قطعه غزل،يك قطعه ‏مثنوي ويك چهارپاره،به اضافه‎ي تعدادي سپيدسروده مي‎يابيد.براي اينكه ورق ‏امروزمان زياد هم خالي از غزل نباشد،دو غزل از اين مجموعه را در پي ‏مي‎آوريم.ارائه‎ي نظردرخصوص اين دو غزل فراموش نشود.‏

شيطان كه از دوش شماپايين بيايد
شايد خدا از پله‎ها پايين بيايد
شايدهمين امروز-شيطان را چه ديدي؟!-‏
اين پلكان فتنه را پايين بيايد
‏ ‏
اصلا كمي بي‎ربط شايد گفته‎باشم...‏
آنجا سرش گرم است يا پايين بيايد؟‏
ديگرچه فرقي مي‎كند؟وقتي خدا هم
حتا اگر از دوش ما پايين بيايد،‏
شايد همان باشد كه بابا وعده‎مي‎داد
مي‎گفت:“بايد با دعا پايين بيايد
بايد بيايد تا كسي پايين نماند...”‏
اما...نمي‎دانم چرا “پايين” بيايد؟!‏
حالا كه قسمت مي‎شود،-حرف خودم نيست-‏
بايد يكي از اين دوتا پايين بيايد






چه خوب مي‎شد،مي‎شد غزل بخوانم‎ِتان
غم خودم باشيد از خودم بدانمِ‎تان
شبيه حيرت آيينه‎اي درآينه‎اي
تمام عمر،بمانيدم و بمانمِ‎تان
‏...براي آدم گاهي بهشت،كافي‎نيست
همين دوروزه به اين قصه مي‎كشانمِ‎تان!‏
نمي‎فرستم‎تان تا “نچيده”،چيده‎شود
كنار دست خودم،بست مي‎نشانمِ‎تان
كه تا ابد بهِتان چشم‎هاي بد نرسد
و در خيال خودم دست مي‎رسانم‎ِتان!!‏

‏...ولي بهشت كجا و شما كجا و زمين؟‏
نمي‎توانمَ‎تان نه ‏‎…‎نمي‎توانم‎تان...‏.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٢