اگر دوستان عزيز ما تنگ‎حوصلگي نكنند،امروز نيز قصد ما اين‎است كه به ‏رسم حق‎شناسي يكي ديگر از چهره‎هاي مطرح غزل اصفهان ،كه دوسه‎نسل ‏از ما پيشتر است را معرفي كنيم.‏
اوخسرو احتشامي هونگاني متولد 1325 است.در حال حاضر به‎عنوان استاد ‏ادبيات در دانشگاه‎اصفهان به تدريس مشغول‎است و به‎تنهايي مسئوليت ‏رسيدگي به امور ادبيات را در اداره‎كل ارشاد اصفهان به‎عهده‎دارد.در اصل از ‏قشقايي‎هاي اطراف سميرم است.سرودن غزل را از سالهاي دور در انجمن‎هاي ‏ادبي اصفهان‎آغازكرده‎است و از ابتدا سعي داشته كه با پرهيز از شكل مرسوم ‏غزلسرايي در آن‎روزگار به ساحتي تازه از غزل دست پيداكند.در زمينه‎ي ‏تحقيقات ادبي نيز فعال‎است.در سالهاي پاياني دهه‎ي 60 در انجمن ادبي كمال ‏كه بيشتر اعضايش را جوانان تشكيل مي‎دادند،حضور مي‎يافت ولي با بروز ‏مشكلاتي كه گفتنش لطفي ندارد،پرهيزي هميشگي از جوانان را آغاز كردكه ‏هنوزهم ادامه‎دارد .يكي از كساني كه همواره خود را مديون خسرواحتشامي ‏مي‎داند،سعيد بيابانكي‎است.احتشامي در زمينه‎تحقيقات ادبي و هنري تاليفاتي ‏دارد كه ازآن بين مي‎توان به “افسانه‎ي اصفهان آبي”و“غزل‎بانو”اشاره‎كرد.تا ‏به حال مجموعه‎ي شعري منتشرنكرده‎است و آثار چاپ‎شده او به آنچه در ‏مجله‎ها يا جنگ‎هاي ادبي رقم خورده،محدود مي‎شود.دو غزل زير را از كتاب ‏‏“از پنجره‎هاي زندگاني”براي شما انتخاب كرده‎ايم. ‏


به‎لب چشمه سرشب به شتاب آمده‎بود
كوزه‎بر دوش پي بردن آب آمده‎بود
خوي وحشي‎نگهان ده بالا را داشت
آب از ديدن او در تب‎وتاب آمده‎بود
در هوا از نفسش عطر گل سنجد ريخت
شادي‎انگيزتر از بوي گلاب آمده‎بود
پيرمردان همه گفتند كه همزاد پريست
بس كه شاداب ز جوبار شباب آمده‎بود
كوزه درآب فرو رفته و از قهقهه‎اش
اشك در چشم بلورين حباب آمده‎بود
رقص را درگذر باد به ريواس تنش
مخملي بود كه از كوچه‎ي خواب آمده‎بود
عصمتش راه به هر دزد نگاهي مي‎بست
گرچه سكرآور و سرمست و خراب آمده‎بود


دوباره ظلمتيان تنگه‎ي سحر بستند
شبانه كشتن خورشيد را كمر بستند
زبام يشم فلك شام را ندا دادند
به‎قصر سبز افق بر سپيده در بستند
به آبگير فلق قوي صبح را با خشم
بلور سينه شكستند و بال‎وپر بستند
چواسب نقره‎ئي بامداد شيهه كشيد
به‎دشت شيري مشرق ره گذر بستند
براي همدلي آفتاب در تبعيد
ستاره‎سوختگان مفرش سفر بستند
در اوج قله‎ي شب كوله‎بار بگشودند
كمند حادثه بر صخره‎ي ظفر بستند
هدف رهايي روز است و روشنايي نور
كه اين خدنگ‎قدان قامت خطر بستند
به پيك همت ما مي‎رسد سوار طلوع
اگرچه ظلمتيان تنگه‎ي سحر بستند



  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٢