هفتاديِ‎هاـ۳

آنهايي كه در اولين كنگره‎ي سراسري غزل معاصر ايران (بهمن1378-‏رشت)حضور داشتند،اتّفاقات قابل توجهي را براي سپردن به حافظه‎ي غزل ‏اين سالها به ياد دارند.كنگره‎اي كه با تمام كاستي‎هايش،آنقدر خوب بود كه ‏ديگر تكرار نشود.كنگره‎اي كه در آن حسين منزوي حضور يافت و ديگراني ‏از قبيل محمدعلي بهمني ،بهمن صالحي و...نيز بودند.
تاكنون به مناسبت‎هاي ‏گوناگون از اين كنگره نوشته‎ايم ولي هنوز نگفته‎هاي زيادي هست كه كم‎كم ‏خواهيد شنيد.يكي از اين نگفته‎ها ،شكل حضور جوانان غزلسرا بود كه ‏برخلاف هميشه و همه‎جا با اعتماد به نفس قابل‎توجّهي آمده‎بودند كه ‏حرفهايشان را بزنند.در بين اين جوانان بيشترين سهم به استان اصفهان ‏رسيده‎بود كه با چهار نماينده‎ي جوان در كنگره حاضرشده‎بود.چهار نماينده‎اي ‏كه هنوز آنقدر شناخته نشده‎بودند كه به ملاحظه‎ي اسم و رسمشان دعوت ‏شده‎باشند.از اين بين قبلا به مهدي‎جهاندار اشاره كرده‎ايم و امروز هم به يكي ‏ديگر از آنان مي‎پردازيم.‏
بدون اينكه بخواهيم تقدم كسي را بر ديگري ثابت كنيم وارد اين معرفي ‏مي‎شويم.با ذكر اين نكته كه اين تقدم به فرض اثبات هم،چيزي را ثابت ‏نمي‎كند.‏
حميدرضا وطن‎خواه آنقدرها ناشناخته و گمنام نبود كه غزلسرايان حرفه‎اي ‏جوان نامش را نشنيده‎باشند ولي كنگره‎ي رشت مجالي بود كه او را بهتر ببينند ‏و بدانند و اين مجال باعث شد كه توجهات تازه‎اي به او و غزلش صورت ‏بگيرد.توجهاتي كه همه از سر لطف نبود به گونه‎اي كه يكي از حضرات در ‏يك جلسه‎ي نقد و بررسي كه صبح روز دوم برگزارشد، دقيقا غزل او را ‏مورد حمله قرار داد.
وطن‎خواه پس از كنگره‎ي رشت دربرنامه‎ي ديگري شركت نكرد ‏ولي كماكان به تجربه‎هايش ادامه‎داد كه شايد تا پايان امسال بتوانيد بخشي ازآن ‏تجربه‎ها را در مجموعه‎اي نه‎چندان حجيم بيابيد.‏او قبل از رشت در كنگره‎ي سراسري دانشجويان كشور در بروجرد به عنوان نفر دوم برگزيده شده‎بود.
متولد 1351 اصفهان است.از سال 1369 با حضور در جلسات ‏انجمن‎ادبي كمال با شعر همراه‎شده‎است.خود را مديون راهنماييهاي شهرام ‏محمدي- به عنوان يكي از اولين كساني كه در غزل به مؤلفه‎هاي جامع‎تري ‏توجّه‎كرد-مي‎داند. سالهاي سال رنج سرگراني منتقدين و شاعران اصفهان را ‏به‎جان خريد ولي روزبه‎روز مصمم‎تر ودقيق‎تر پيش رفت تا اينكه با اضافه‎شدن ‏همراهان ديگر،توانست حضور خود را اثبات كند.مشكل او و همراهانش اين ‏بود كه از طرف شاعران كلاسيك به ماجراجويي متهم‎بودند و ازطرف ‏جماعت مثلا پيشرو،كلاسيك قلمداد مي‎شدند.او روزهاي سختي را ‏گذرانده‎است ولي هميشه فقط وفقط با غزل اين سختي‎ها را بر خود هموار ‏كرده‎است.از حدود سال1377 با تشكيل جلساتي ‏كارگاهي،آموزشي،توانست پارامترهاي موردنظر خود را به ديگراني نيز ‏بياموزد كه معدودي از آنها در حال حاضر غزل را خوب مي‎شناسند. ‏وطن‎خواه كارشناس ادبيات‎فارسي است و امسال دوازدهمين سال تدريس خود ‏را در آموزش‎وپرورش مي‎گذراند.‏
آنچه از او در اين مجال مي‎آوريم از تجربه‎هاي معمولي اوست و به ‏صلاحديدخودش،شايد پس از نشر،غزلهاي كاملتري را نيز برايتان ‏بنويسيم.اينكه او مسير را درست رفته يا خير چيزي است كه غربال‎به‎دستي كه ‏از پشت‎سر مي‎آيد مشخص مي‎كند ولي مهم اين‎است كه او هيچوقت از ‏تجربه‎دست برنداشته و به‎آنچه داشته نيز قناعت نكرده‎است.در روزهاي پيش ‏رو باز هم از او خواهيم‎نوشت به‎شرطي كه دوستان با ارائه‎ي نظراتشان ‏زمينه‎ي اين نوشتن را فراهم‎كنند.تا بعد...‏


همان عصا و كت راه‎راه معمولي
همان جليقه‎ي كهنه،كلاه معمولي
همان پليور و شلوار رنگ‎و رو رفته
دو لنگه كفش كثيف و سياه معمولي
دو خطِ زير دو چشم و سه خط پيشاني
و بين آن دو و سه يك نگاه معمولي
كه پشت عينك ته‎استكاني‎اش گم‎بود
وساعت مچي روبه‎راه معمولي
كه‎هيچ‎وقتِ زمان را به او نشان مي‎داد
سرشب است و فقط ماه،ماه معمولي
نشسته بين همين واژه‎ها،همين ابيات
كنار قافيه‎اي اشتباه و معمولي


همين كه پلك زدي،يك كلاغ مي‎پلكيد
ميان مرز شب و روز، اين سياه و سفيد
كلاغ پلك نزد،سايه‎اي فرو افتاد
صداي كفش زني روي پلكان چرخيد
دو مبل روبه‎روي هم،دو ميز كوچك سبز
وروي فرش كه افتاده تكّه‎اي خورشيد
لب دو پنجره‎ي روبه‎رو كه گنجشكان
نشسته‎اند توي يك رديف بي‎ترديد
دوباره كركره‎ها مي‎رود كنار اما
كلاغ پلك‎نزد،سايه‎اي فروغلتيد
ميان كوچه به‎جا مانده رد تايرها
كلاغ،پشت سرش را نگاه‎كرد و پريد ‏
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢