هرجور راحتي غزل من-منصوره حكمت‎شعار

‏“منصوره حكمت‎شعار متولد1359 بوشهراست.وي از جمله زنان شاعري ‏است كه بيشتر تجربه‎هاي شعري‎اش را در قالب‎هاي كلاسيك ـ‎بخصوص غزل ـ ‏ارايه كرده‎است.گفتارمحوري،روايتمندي زبان،استفاده از وزن‎هاي ‏طولاني،دميدن روح طنزبه‎تن موضوعات و...ازجمله عناصر و ويژگي‎هايي است ‏كه به شكلي غزل‎هاي حكمت‎شعار را به سمت هويت و فرديتي مستقل سوق ‏داده‎است.بخشي از توفيق و تفاوت غزل‎هاي وي بيشتر مديون حس زنانه‎-‏شاعرانه‎اي است كه يك نوع سرزندگي ونشاط هنري به تن اين شعرها ‏تزريق‎كرده‎است.”‏
آنچه آمد معرفي ناشر مجموعه‎ي “هرجورراحتي غزل من”است از ‏منصوره‎حكمت‎شعار شاعره‎ي بوشهري كه هفت‎سال تجربه شعري خود را ‏گزينه‎كرده‎است.براي او و علي هوشمند كه با نشر شروع قدمهاي محكمي را ‏در معرفي شاعران جوان‎ برمي‎دارد،آرزوي پيروزي داريم.‏
سه غزل با رويكردهاي مختلف از اين مجموعه مي‎آوريم اگرچه ممكن است كه ‏انتخاب جامعي از اين مجموعه نباشد.‏


شوهرم اخم كرد و رو گرداند،گفت:اي حيف نان كپك‎زده‎اي
لجم آمد،ادا درآوردم،در دلم درد چمبرك‎زده‎اي
سر خودكار قرمزم خم شدروي دفترونقطه‎نقطه گريست
زير دستم دوباره جان‎مي‎داد بيت تبدار مخملك‎زده‎اي
برسرم داد مي‎كشد مردي، با تمسخر:“فروغ فرخزاد!‏
آن غذاسوخت،بچه شد بيدار،به كدام آسمان پرك‎زده‎اي؟”‏
در دلم فحش مي‎دهم به كسي:“لعنتي!دزدواژه‎ام،شعرم!‏
تا بيايم به مصرع دوم به غزلهام ناخنك زده‎اي”‏
مي‎روم جمعه خانه‎ي پدرم،چمدانم پر از مجله و شعر
قشقرق مي‎كنم به پا سر درك،سر هر معني درك‎زده‎اي


ديگر برام فرق ندارد،حتي به قيمت قسمي‎تلخ
حتي اگر به غيظ بيفتد بر دوش ابروي تو خمي‎تلخ
‏“اي‎كاش‎هاي”تازه چشمت،“يادش به خير”هاي مرا كشت
ديگر نه من نه آن همه لبخند،ديگر من و غبار غمي‎تلخ
مي‎خواهم از تو چشم بپوشم از رنگ چشمهات كه ديگر
از پشت هر دريچه‎ي بازي است ،رنگ پسين قهوه كمي‎تلخ
آخر چه هيزم تري از من؟‏‎…‎حتما دوباره پنجره باز است
از سمت كوچه سخت مي‎آيد عطر نجيب محترمي‎تلخ‎…‎
سر مي‎رسي:سلام چطوري؟ردمي‎شوي:“غزل نسرودي”؟‏
تنها جواب“خب چه خبر”چيست؟“آدامس حرص مي‎جوم ”ي‎تلخ
اصلا قراربود نگويم،اصلا قرار شد ننويسم
اين قصه بي‎گلايه‎ي من نيز خود داشت ساز زيروبمي‎تلخ


به زودي دفن خواهم گشت لاي دستخط‎هايش
كنار خاكه‎ي سيگار و قوطي‎هاي كوكايش
ويادش مي‎رودآن وهم ماهي‎وار كوچك را
و بر قلّاب تنگ قافيه موج تقلّايش
و...كه:هي فرت وفرت از استكان نازك چيني
بروي واژه‎ها مي‎ريخت از فرط طرب چايش
وپشت ميز،خيره،قوزكرده،رو به آيينه
‏“تو”اش را جمع مي‎زد با خودش مي‎‎كرد منهايش
دوباره چنگ مي‎زد حلقه‎مويي را و خط مي‎زد
كسي را با كمي ترديد برمي‎خاست از جايش
به من زل مي‎زد و مي‎گفت:حتما چاپ خواهي‎شد
به زودي دفن خواهم‎گشت لاي دستخط‎ها‎يش
‏ ‏
ا
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢