همپاي“شايدآمده‎اي”؟!“شايدآمدي!!”

يك جفت چشم نافذ خندان ،هميشه جوانان غزلسراي ايران را به بندر گناوه ‏
مي‎خواند.چشمهايي كه رنگي جز صميميت را به خود راه نداده‎اند.‏
حسين جلال‎پور متولد سال ۱۳۵۵ خورشيدي است و در رشته‎ي كارشناسي ‏ادبيات فارسي از دانشگاه فارغ‎التحصيل شده‎است.اوازاولين غزلسرايان استان ‏بوشهر است كه با توجه به پارامترهاي امروزين غزل تجربه‎هايشان را ‏رقم‎زده‎اند.علاوه بر فعاليتهاي خلّاقي كه در زمينه‎ي ادبيات دارد در حوزه‎ي ‏آموزش و تدارك برنامه‎هاي ادبي نيز بسيار فعال است وبارهمراهي بسياري از ‏جوانان مستعد گناوه بر دوش او بوده و هست.اوودوستانش براي مدتي ‏جمعه‎ي آخر هر ماه را ميزبان يك شاعر كشوري ،يك شاعر استاني(بوشهر)و ‏يك شاعر گناوه‎اي بودند و برنامه‎هايي به‎ياد ماندني را ترتيب دادند.‏
جلال‎پوردر كنگره‎ي سوم هرمزگان به عنوان نفر چهارم برگزيده‎شد و...‏
آنچه بايد را در سه غزل او كه ارمغان امروز ماست،خواهيديافت.‏


روي طناب‎هاي جهان رقص مي‎كند
پيراهني كه باد در آن رقص مي‎كند
پيراهني كه بوي تو مي‎ريزد از تنش
در فكردختران جوان رقص مي‎كند
همپاي“شايدآمده‎اي”؟!“شايدآمدي!!”‏
مردي تمام شب نگران رقص مي‎كند
در كوچه‎ها صداي مرا دار مي‎زنند
‏“مي‎خواهمت”بدون تكان رقص مي‎كند
مي-مي‎رسي،نمي‎ررسي هي قدم زدند
با لكنتي كه روي زبان رقص مي‎كند
‏“پيراهني كه در تن باد است مال كيست؟!”‏
با اين سؤال گيج،جهان رقص مي‎كند

روح مسافري كه از اين شهررفته‎است
در كوپه‎اي بدون نشان رقص مي‎كند
حالا سفر حوالي آن ايستگاه پرت
در دست‎هاي بي‎چمدان رقص مي‎كند





‏...واز ميان درختان رسيد در باران
دراين ميانه مرا برگزيد در باران
تبر به دوش رسيد و بي‎آنكه فكركند
منِ دوباره‎اي از من كشيد در باران
مرا زمين زد و در ذهن ناهماهنگش
دوباره نقش مرا آفريد در باران
وبال زد بپرد از خودش كه خيس شد و
پرنده‎بودنش آسان پريد در بارن
دوباره دست زد اين بار از خودِخودِمن
مرا به سمت تو بيرون كشيد در باران
ومن شگفت و سراسيمه راه افتادم
به‎شكل رقص پريشان بيد در باران
به جستجوي تو در كوچه‎ها به هر شكلي
صداي گام مرا مي‎بريد در باران
صداي گام من آرام و سربه زير شكفت
و در شكفتنش آيا چه ديد در باران
كه هي سياه شدم بعد و هي مچاله‎شدم
به رنگ كاغذ صاف و سفيد در آتش
چنان كه هركسي از يك دو فصل آنورتر
صداي سوخته را مي‎شنيد در آتش
وبعداز آن به رديف آمدند و جان دادند
تمام قافيه‎هاي سپيد در آتش
دلم نيامد اين شكل را به‎هم بزنم
دوباره پا شدم و نااميد در باران...‏






جهان در آينه رقصيد،من سپيد شدم
به خود نيامده‎بودم كه ناپديد شدم
مدادي آمد ازآن سوي نقطه‎ها دلتنگ
همان كه از خط دلتنگي‎اش چكيد شدم
مرا سياه‎كشيد و مرا سياه‎كشيد
اسير دست كسي كه مي‎آفريد شدم
به شكل ميوه شدم باز نارس افتادم
هميشه آنكه به اين شكل مي‎رسيد شدم
و از كشيدن من داشت منصرف مي‎شد
نوشت آن‎طرف صفحه:“نااميدشدم”‏
و زير چانه‎ي خود دست زد بلاتكليف
دوباره دربه‎در غربتي شديد شدم
تراش آمد وردّ مداد رنگي شد
دراين مجادله‎ي ناگهان شهيد شدم
مداد در جهت عكس قبل چرخي خورد
و من خطوط كسي كه نمي‎كشيد شدم
ولاي دفتر گم شد مداد رنگي و من...‏




  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٢