نفس‎هاي تازه-۳

امير سنجوري
متولّد 1361‏
آغاز فعاليت ادبي:1373‏
عضو انجمن ادبي آسمان شاهين‎شهر


حياط مشترك ما و خانه‎بالايي
درخت سيب-دراين فصل سال-رويايي
و روي باغچه وقتي دراز مي‎كشمت
چقدر خانه بلند است و تو تماشايي
حياط سايه‎گرفته،سكوت بعد از ظهر
نشسته‎اي و مرا از تراس مي‎پايي
مني كه خلوت مستاجرانه‎ام يخ كرد
در انتظار شما و دو استكان چايي
غروب شد و شب از نيمه هم گذشت و هنوز
نشسته‎ام كه بيايي ،چرا نمي‎آيي؟‏



ابري شدي كه حادثه مبهم شود،نشد
باران گرفت تا عطشم كم شود،نشد
توفان شدي كه موج مرا در تو گم كند
درياي عشقم از تو مجسم شود،نشد
پشت هزار پنجره گلدان شدي،مگر
خون شبم به صبح تو شبنم شود،نشد
شيطان شدي كه سيب بيافتد از اتّفاق
حوّاي دستهاي من آدم شود،نشد
پيراهن سپيد من از پشت پاره بود
مي‎خواستي دلم به تو محرم شود،نشد
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢