هادي خورشاهيان
هادي خورشاهيان
متولد1352 نيشابور
كارشناس زبان و ادبيات انگليسي
آثارمنتشره:
1-انسان پرنده است(شعر-نشر روزگار-1381)
2-پلهها را نشمرده آمدم بالا(شعر-نشرنيمنگاه-1381)
3-توي اخبار راديو(شعرنوجوان-مولف-1381 )
4-باشد،ايستگاه بعدي(داستان-روزگار-1381)
غزلهاي زير را از مجموعهي “پلهها را نشمرده آمدم بالا” انتخاب كردهايم.
و سنگ هم زدهشد،شيشهي ترن پاشيد
نگاه كرد به كودك،وچشم زن پاشيد
كسي براي كسي دست...:“كودكم مردهاست.”
تكان نداد...و خنديد.روح و تن پاشيد
و رستم آمد و با رخش در زمين گمشد
شغاد اسيد به چشمان تهمتن پاشيد
و استكان پر از چاي را، زني تاريك
به روي نقشهي جغرافي وطن پاشيد
نگاه كرد به خسرو،شراب جامش را
به گيسوان پريشان كوهكن پاشيد
همين كه لاشهي او تا درون گور آمد
دوباره پنبه شد آن رشته و كفن پاشيد
بدون نام تو هر حرف رو به سويي رفت
وتكّه تكّه شد اجزاي هر سخن پاشيد
“تو”شد.چگونه؟نميدانم و تو ميداني
فقط“تو”شد،اگراجزاي روح “من”پاشيد
جنازههاي قشنگي مقابلم، امّا
نديدهبودم امّا،نديده تا حالا
جنازههاي قشنگي كه شكل من بودند
دقيق و روشن و واضح،بدون خط حتّا
جنازههاي قشنگي كه مهربان بودند
نگاه كردم و گفتم چه مهربان،زيبا
نديدهبودم،اما چه عكس زيبايياست
چه چشمها،چه لباني،چه روشن وگويا
جنازههاي قشنگي،چهارتا بودند
ابوذر و بنيامين،محمد و يحيا
تو گفتي:“اينها...”گفتم:“جنازههاي قشنگ”
و صورت تو كه گم شد در آن سوي “امّا”
“مرا به شكل مقابل نديدهبودي،نه؟”
سئوال كردم و گفتي:“تو را به خوبيها”
جنازههاي قشنگي،قطار حركت كرد
قطارآدمهايي كه سوخت تا دريا
مسافران قشنگي كه دوست ميدارند
كسي براي تو دستي تكان نداد امّا
زن هديهاست،عكس زنش را نگاهكرد
خنديد و زلف آينه را روبهراهكرد
فكرش بهسوي روز نخستين پرندهشد
روزي كه در مجعد جنگل نگاهكرد
ده صفحه نامه با كلماتي شبيههم
ده صفحه در مكاشفهي زن سياهكرد
شعري قشنگ گفت،رديفش منيژهبود
از روي جبر قافيه را ماه و چاه كرد
بالاي رف كتاب قطوري به چشم خورد
آهسته رفت و فرصت خود را تباه كرد
نام كتاب“قصهي ماه و پلنگ”بود
عكس پلنگ ديد و نگاهي به ماه كرد
در ابتداي صفحهي اول نوشتهبود:
- پلكي به هم فشردوبه دقت نگاه كرد –
“زن نعمتي است هديه فرستاده از بهشت”
خنديد و گفت باز خدا اشتباه كرد
متولد1352 نيشابور
كارشناس زبان و ادبيات انگليسي
آثارمنتشره:
1-انسان پرنده است(شعر-نشر روزگار-1381)
2-پلهها را نشمرده آمدم بالا(شعر-نشرنيمنگاه-1381)
3-توي اخبار راديو(شعرنوجوان-مولف-1381 )
4-باشد،ايستگاه بعدي(داستان-روزگار-1381)
غزلهاي زير را از مجموعهي “پلهها را نشمرده آمدم بالا” انتخاب كردهايم.
و سنگ هم زدهشد،شيشهي ترن پاشيد
نگاه كرد به كودك،وچشم زن پاشيد
كسي براي كسي دست...:“كودكم مردهاست.”
تكان نداد...و خنديد.روح و تن پاشيد
و رستم آمد و با رخش در زمين گمشد
شغاد اسيد به چشمان تهمتن پاشيد
و استكان پر از چاي را، زني تاريك
به روي نقشهي جغرافي وطن پاشيد
نگاه كرد به خسرو،شراب جامش را
به گيسوان پريشان كوهكن پاشيد
همين كه لاشهي او تا درون گور آمد
دوباره پنبه شد آن رشته و كفن پاشيد
بدون نام تو هر حرف رو به سويي رفت
وتكّه تكّه شد اجزاي هر سخن پاشيد
“تو”شد.چگونه؟نميدانم و تو ميداني
فقط“تو”شد،اگراجزاي روح “من”پاشيد
جنازههاي قشنگي مقابلم، امّا
نديدهبودم امّا،نديده تا حالا
جنازههاي قشنگي كه شكل من بودند
دقيق و روشن و واضح،بدون خط حتّا
جنازههاي قشنگي كه مهربان بودند
نگاه كردم و گفتم چه مهربان،زيبا
نديدهبودم،اما چه عكس زيبايياست
چه چشمها،چه لباني،چه روشن وگويا
جنازههاي قشنگي،چهارتا بودند
ابوذر و بنيامين،محمد و يحيا
تو گفتي:“اينها...”گفتم:“جنازههاي قشنگ”
و صورت تو كه گم شد در آن سوي “امّا”
“مرا به شكل مقابل نديدهبودي،نه؟”
سئوال كردم و گفتي:“تو را به خوبيها”
جنازههاي قشنگي،قطار حركت كرد
قطارآدمهايي كه سوخت تا دريا
مسافران قشنگي كه دوست ميدارند
كسي براي تو دستي تكان نداد امّا
زن هديهاست،عكس زنش را نگاهكرد
خنديد و زلف آينه را روبهراهكرد
فكرش بهسوي روز نخستين پرندهشد
روزي كه در مجعد جنگل نگاهكرد
ده صفحه نامه با كلماتي شبيههم
ده صفحه در مكاشفهي زن سياهكرد
شعري قشنگ گفت،رديفش منيژهبود
از روي جبر قافيه را ماه و چاه كرد
بالاي رف كتاب قطوري به چشم خورد
آهسته رفت و فرصت خود را تباه كرد
نام كتاب“قصهي ماه و پلنگ”بود
عكس پلنگ ديد و نگاهي به ماه كرد
در ابتداي صفحهي اول نوشتهبود:
- پلكي به هم فشردوبه دقت نگاه كرد –
“زن نعمتي است هديه فرستاده از بهشت”
خنديد و گفت باز خدا اشتباه كرد
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۱٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
نظرات ()
