...امادلم نيامد

چند روز پيش از طريق يكي از دوستان،مجموعه‎ي غزلي به دستمان رسيد از ‏آقاي خليل ذكاوت با عنوان“...اما دلم نيامد” كه شايد مهمترين دليلي كه ‏باعث شد آن را مشتاقانه بخوانيم،مقدمه‎اي بود كه محمدعلي بهمني بر اين ‏مجموعه نوشته‎است. فعلا با هم فرازهايي از اين مقدمه را مرور مي‎كنيم تا بعد.‏

‏“...هنوز هم غزل پس از نيما را نوعي لجبازي مي‎دانم،اما طنين امروزينش،مرا ‏به شنيدن اجرايي تازه از نت‎هايي نانوشته،تمركز مي‎دهد.هم،اگر مشخصه‎هاي ‏ديرينه را بيشتر برازنده‎ي نام و شكل غزل بدانم.تظاهر به هنجارشكني‎ها و ‏فروپاشي ساختارها،همان‎گونه كه شعرِپس از شاملو را از مردم گرفت،غزل بعد ‏از نيما را به انزوا كشاند.امروزه هر نوقلمي،به عرق روح خود آنقدر ادكلن ‏مي‎پاشدكه تنفس در اين هواي آغشته آزاردهنده مي‎شود.با اين همه گهگاه ‏شعري مرا به تنفسي بلند شوق مي‎دهد.غزل خليل ذكاوت از جنس همين ‏شعرهاي كم اتّفاق است”‏
آقاي بهمني به 3 بيت از يكي از غزلهاي ذكاوت اشاره مي‎كنند كه بعدا آن را ‏كامل خواهيم آورد.سپس به اين اشاره مي‎كنند كه با تمام غزلهايش موافق ‏نيستند چون در بيشتر غزلهاي او بيت‎هايي روح‎آزاري مي‎كند.“ذره‎بين گرفتن ‏‏،آن هم در آغاز مقدمه‎اي كه به خواست شاعر بر دفرش نگاشته‎مي‎شود،شايد ‏كار به ‎روايي نباشداما من با غزل‎هاي اين دفتر زيسته‎ام”‏
بعد از اين سطرها آقاي بهمني به غزل نيمايي مي‎پردازندوسپس سعي مي‎كنند ‏پنبه‎ي آنچه غزل به‎اصطلاح مدرن يا پست‎مدرن با شعار “متني براي ‏فردا”مي‎نامند را بزنند.‏
‏“تلخا كه خيل رفيقان نيمه‎راه.قدر نيما و شگفتي‎هايش را ندانست و اگر ‏عزيزان استواري كه ذكاوت نيز از آنهاست،يافت مي‎نشوند،چه تنها مي‎شود دلي كه براي غزل ‏خوب مي‎تپد.”‏
آقاي بهمني سپس به ضعف غزلهايي از اين مجموعه اشاره مي‎كنند.‏
‏“مي‎خواهم اينكه دو روزي،دور از تو تنها بمانم
مي‎خواهم اين كه دو روزي...اما مگر مي‎توانم؟!‏
دور از تو افسرده‎ام چون،مهر تو مانند افيون
ديري است ريشه دوانده در خون و در استخوانم
غزل‎هايي از اين دست كه با ديگر غزل‎ها هم‎سنگي و هم‎انديشي ندارند در اين ‏مجموعه كم نيست”‏
در پايان مقدمه نيز با اشاره به ابياتي از شاعر ،كلاف كلام جمع مي‎شود.‏

شايد دوستان فكر كنند كه چرا ما اين همه به اين مجموعه پرداخته‎ايم.ما ،نام اين ‏شاعر را فقط شنيده‎ايم و مثل آقاي بهمني هرگز او را نديده و نمي‎شناسيم.آنچه ‏باعث شد كه به سراغ اين مجموعه برويم،ابتدا حرفهاي محمدعلي بهمني بود و ‏سپس آشنايي با غزلسرايي ديگر.نظر ما هرچه باشد،دليلي نمي‎بينيم كه اينجا ‏ذكر كنيم اما دوست داريم كه نظرات دقيق شما دوستان را حتما بدانيم.اگر ‏بتوانيد خود مجموعه را مطالعه كنيد و نقدي بنويسيد و بفرستيد هم كه ديگر ‏‏“نور علي نور”مي‎شود.‏
آنگونه كه از اين مجموعه كه توسط نشر نيم‎نگاه منتشر شده برمي‎آيد،ذكاوت ‏متولد سال1350 است وقبل از اين مجموعه‎هاي “فصل شروع ‏كبوتر”و“گزينه‎ي اشعار-نيستان”را عرضه‎كرده‎است.‏
در ادامه دو غزل از اين مجموعه را مي‎آوريم هرچند آوردن هركدام از غزلهاي ‏ذكاوت به‎قدر قصيده‎اي زحمت دارد.‏
دودلم،اول خط،نام خدا بنويسم
يا كه رندي كنم و اسم تو را بنويسم!‏
همه“يك”گفتم و دينم همه“يكتايي”بود
با كدامين قلم امروز دوتا بنويسم؟‏
اي كه با حرف تو هر مساله‎اي حل‎شدني‎است
به‎خدا،خودتوبگو،نام كه را بنويسم؟‏

صاحب قبله و قبله ،دو عزيزند،ولي
خوش‎تر آن است من از قبله‎نما بنويسم!‏
آسمان مثل تو احساس مرا درك نكرد
باز،غمنامه ،به بيگانه چرا بنويسم؟‏
تا به كي،زير چنين سقف سياه و سنگين
قصه‎ي درد، به اميد دوا بنويسم؟‏

قلمم، جوهرش از جوش و جراحت ،جاري‎است
پست باشم كه پي نان و نوا بنويسم
بارها قصد خطر كردم و گفتي:ننويس!‏
پس من اين بغض فروخورده كجا بنويسم؟‏

بعد يك عمر ببين دست و دلم مي‎لرزد
كه“من”و“تو”به هم آميزم و ما بنويسم!‏
‏“من”و“تو”چون تن و جان‎اند،مخواه و مگذر
اين دو را،باز همين‎طور ،جدا بنويسم
شعر من با تو پر از شادي و شيرين‎كامي‎است
باز ،حتا اگر از سوگ و عزا بنويسم
با تو از حركت دستم بركت مي‎بارد
فرق هم نيست،چه نفرين چه دعا بنويسم!‏
از نگاهت ،به رويم ،پنجره‎اي را بگشا
تا در آن منظره‎ي روح‎گشا بنويسم
تيغ و تشباد هم از ريشه نخواهد خشكاند
غزلي را كه در آن حال و هوا بنويسم
عشق،آن روز كه اين لوح و قلم دستم داد
گفت هرشب غزل چشم شما بنويسم




اي آنكه چند پنجره از من جلوتري
امشب مرا به آنطرف شب نمي‎بري؟‏
درمن،هميشه رفتن و ماندن برابرند
عمري تلف شدم سراين نابرابري!‏
نزديك آسمان شدن آيا بعيد بود
يا حال من نداشت هوايي كبوتري؟‏
روشن‎ترين ستاره‎ي عشقم غروب كرد
يك شب كنار تخت هوس‎هاي بستري!‏
فصلي بلند بين خس و خار گم شدم
با يك شناسنامه‎ي سبز و صنوبري
در حيرتم چگونه زمستان مرا شكست
من،آن درخت پي‎زده با آن تناوري
عمري به‎خاطر تو دلم روز خوش نديد
اي آرزوي ديدن فرداي بهتري!‏
ديروز،هرچه بود،به پايان رسيد و رفت
آغاز مي‎شوم دوباره از آغاز ديگري
اي دل بس‎است پيروي از چشم اين و آن
بايد به چشم‎هاي خود ايمان بياوري
اي عشق پشت سدّ تو هر سال مانده‎ام
اي آزمون اين همه سخت و سراسري!‏
امشب گران‎ترين غم تو بر دل من‎است
امشب مرا،تمام مرا،چند مي‎خري؟‏
آغاز صبح ،آخرگشت و گذار توست
اي كاش مي‎شد از شب من نيز بگذري

ونكته ديكر اينكه مصراع 16 غزل دوم به همين ترتيب چاپ شده و اشكال ‏وزني موجود مربوط به اشتباه تايپي ما نيست.شاعر مثلا مي‎توانست ‏بگويد“آغاز مي‎شوم من از آغاز ديگري”‏

حتما جواب اين همه مطلب را در آن همه نظر شما خواهيم يافت.‏



  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢