غزل جوان خميني‎شهر - ۴

سعيد ايران‎نژاد
متولد سال1353 ‏‎–‎خميني‎شهر
كارشناس ادبيات فارسي
آغاز فعاليت:1371‏


هنوز داغ تو برسينه سخت وسنگين‎است
و در نبودنت اين دل هميشه غمگين است
غريب بودي و افسوس...چون نفهميدند
كه آشناي تو بودن چقدر شيرين است
تو رفته‎اي وبه‎جا مانده‎است بر دل من
غروب وغربت و غم“آه... سهم من اين است”‏
ونيستي كه ببيني كه اشك مي‎ريزم
به حال آن“پري كوچكي كه غمگين است”‏




آدمي چون بوي بسم‎‎الله دارد جن نشد
آدمي بايد خدا مي‎شد،كسي ضامن نشد
شايد اين اقبال انسان بود كز آغاز راه
سيب خورد،اما در اقليم گنه ساكن نشد
سجده‎ناكردن گناه از جانب ابليس نيست
هركه اين‎سان تا خدا نزديك‎شد،مؤمن نشد
گرچه حق مي‎خواست انسان بهترين باشد ولي
دوري ابليس و انسان عاقبت ممكن نشد



دستم تهي نبود !طمع سيرتان نكرد
نفرين به دست من !كه نمك‎گيرتان نكرد
اي مثل سنگ‎ها !به‎خدا دل نداشتيد
اندوه اين غريبه اگر پيرتان نكرد
آن دست‎هاي يخ‎زده در فكرتان نبرد
اين شعرهاي غم‎زده دلگيرتان نكرد
حتّي براي ثانيه‎اي دل نداده‎ايد
حتّي خيال روي كسي خيره‎تان نكرد
در چارراه شهر مرا دار مي‎زنند
شايد كه بخت،رحم به تقديرتان نكرد
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٢