هفتادي‎ها-۵

سيامك جهانبخش
متولد1352اصفهان
كارشناس حسابداري

فعاليت شعري خود را از سالهاي آغازين دهه‎ي هفتاد با حضور در جلسات ‏انجمن كمال اصفهان آغازوپس از مشق‎هاي اوليّه،ضمن آشنايي با حميدرضا ‏وطن‎خواه،تجربه‎هايي تازه‎تر و شخصي‎تر رادرغزل آغاز كرد و اين تجربه‎ها تا هنوز ‏ادامه دارد.او نيز يكي از نمايندگان اصفهان در كنگره‎ي سراسري غزل ايران ‏‎–‎رشت در سال 1378 بود و در كنگره‎هاي دانشجويي نيز توانست حضور ‏درخوري داشته باشد.‏
امروز براي آشنايي بيشتر دوستان،سه غزل با فضاها و شكل‎هاي متفاوت از ‏اومي‎آوريم.‏

اين اتاق بغض‎آلود آخرين پناهم بود
ميز كهنه‎ي چوبي بي تو تكيه‎گاهم بود
هم‎رديف ليوانها ،تنگ آب آن‎سوتر
با نگاه دلسردش در پي نگاهم‎بود
در همين حوالي‎ها تا كنار من آمد
سايه‎اي كه هرلحظه بي‎تو پابه‎راهم بود
قاب كهنه بي‎ترديد با نگاه خود مي‎گفت
آنكه با تو مي‎گريد،خنده‎ي سياهم بود
نيمه‎باز،خواب‎آلود،جابه‎جاشد ،اما باز
پشت در تويي آيا يا كه اشتباهم‎بود؟‏
نبض كند اين ساعت لحظه‎اي توقف كرد
از زمان عقب ماندم،ازتو،اين گناهم‎بود
پاره‎پاره كاغذها،ناتمام،خط‎خورده
مثل ردّ تنهايي در مسير آهم بود
سطر آخر نامه،سايه مكث كرد آرام
مي‎نوشت و خط مي‎زد:بي‎تو من نخواهم‎بود






نشسته يا ننشسته اگرچه با اكراه
درشكه راه مي‎افتد -تتق ...تتق- ناگاه
به‎خود نيامده در دور اول ميدان
تمام نقش‎جهان با تو مي‎شود همراه
مناره دست تكان مي‎دهد ميان غروب
همين كه دور دوم مي‎رسي به مسجدشاه
سكوت جاري فيروزه‎اي گنبدها
تو را از آنچه گذشته‎است،مي‎كند آگاه
صداي طبل‎زدن‎ها به گوش مي‎آيد
نشسته روي تن شهر گرد و خاك سپاه
كه مي‎روند به ميدان جنگ نافرجام
غرور سردر مغموم قيصريه ،گواه
صداي قهقهه،موسيقي مقرنس‎ها
تن برهنه‎ي فوّاره زير تابش‎ماه
نگارخانه‎ي خاموش حجره‎هاي سفيد
عروس‎هاي فراموش حجله‎هاي سياه
تو محو گردش اسليمي‎اي و آهسته
درشكه دور خودش را تمام كرده و...آه

كه باد طرح قلمكارپرده را آشفت
اتاق ماند و من و اولين شب دي‎ماه
هنوز مي‎رسد از دور شيهه‎ي اسبان
از آن دهانه‎ي دروازه‎ها به گوش...نگاه!‏






با آن كتاني‎هاي سوراخش پسر با روزنامه
بين شلوغي داد مي‎زد :“خانم!آقا!روزنامه!”‏

گاهي برايش سفره‎ي نان و پنيري مي‎شد و گاه
برنيمكت‎ها رختخوابش بود يك‎لا روزنامه
ده‎ساله مي‎شد،روز خوبي بود،باخود حرف مي‎زد
‏“مادر ببين!تنها برايم مانده ده‎تا روزنامه!”‏

با سرعت آمد،بوق‎زد،يك‎باره ترمز كرد ماشين
برخط‎كشي‎ها پخش شد اينجا و آنجا روزنامه


در كنگره غزل 1381-رشت آقاي نبراس ميرركني غزلي با رديف ‏‏“واكس”خواندند كه شديدا با فضاي اين غزل شباهت داشت و با اينكه آن‎ غزل را با فاصله‎اي يكي دوساله پس از اين غزل مي‎شنيديم،بلافاصله به‎ياد “روزنامه”افتاديم.فقط ‏اين توضيح را لازم دانستيم كه خداي ناكرده اين شبهه پيش نيايد كه اين‎غزل ‏از غزل “واكس” متاثّر بوده‎است.‏
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢