غزل جوان خميني‎شهر- ۵

بهجت فروغي‎مقدم
متولد1354-خميني‎شهر
كارشناس ارشد ادبيات فارسي
آغازفعاليت:1370‏


بر دوش مي‎برند،بر و دوش مي‎برند
تابوت را تمام سيه‎پوش مي‎برند
اين طفل شيرخوار زمادرگرفته را
بعداز دمي مديد به آغوش مي‎برند
بر طبل مي‎زنند و به شيپور مي‎دمند
آورده‎اند سر،كه چنين گوش مي‎برند؟!‏
چون سايه‎هاي ابرسياهي ستاره‎بار
خورشيد را به خانه‎ي خاموش مي‎برند
سرگشته مي‎روند و فراموش كرده‎اند
تابوت اين سري‎است كه بر دوش مي‎برند




بتاب در تن هم تار و پود قالي را
بباف موي پريشان و دست خالي را
به‎جاي حاشيه با كرك‎هاي خاكي‎رنگ
بكش به دارترك‎هاي خشكسالي را
بگير نيمه‎ي نخ را و از كمر بشكن
بباف در دل شالي زني شمالي را
و بعد كشت و درو پاي قالي‎اش بنشان
كه پركند همه‎ي خانه‎هاي خالي را
‏ رديف رنج به‎پايان نمي‎رسد شاعر!‏
بچين اضافه‎ي رج‎هاي احتمالي را
  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢