مست‎ترازمي

ربيع‎الله فرهمند

متولد۱۳۵۵-لردگان

دانشجوی كارشناسی ادبيات فارسي-دهاقان

آغازفعاليت ادبی:۱۳۷۵

 

 

چشم تو مست‎تر از می به شراب آويزان

كيست در چشم سياهت به طناب آويزان؟

كوچه را چندخيابان به عقب هل‎دادند

شهر همواره همانست -به خواب آويزان -

ماه يك تكّه دروغ‎است در انديشه‎ی شب

مثل يك پاره‎ی آتش به شهاب آويزان

عشق يك واژه‎ی بي‎روح مقدّس شده‎است

عشق،عكسي‎است به تنهايی قاب آويزان

يك طرف چوبه‎ی دار است و در سمت دگر

شاعر از لای ورق‎های كتاب آويزان

 

 

 

بايست ! تا بنويسم قلم،رواني‎بود

مباد فكركنی كه دلم روانی بود

خودش نوشت برايش بميرم از سر شوق

خودش نوشت...نه! او نه! قلم روانی بود

به قتل عام خودم اعتراف خواهم‎كرد

اگرچه گفته شده متهم روانی بود

از اين هزار نفر شاعری كه من ديدم

هزار و چند نفر دست‎كم روانی بود

اگرچه فتنه‎ی شيرين و تيشه متّهمند

خدا گواست كه فرهاد هم رواني‎بود

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢