پانته‎آ صفايی بروجنی

متولد۱۳۵۹-بروجن

دانشجوی مهندسی مكانيك - دانشگاه كاشان

در حال حاضر در انجمن شاعران جوان شهرستان كاشان عضويت دارد.

او برگزيده‎ی چند كنگره و جشنواره كشوری از قبيل شب‎های شهريور، كنگره چهارم هرمزگان،غديرتهران و عاشورای شيراز نيز بوده‎است.

نگاهی به سير غزلهای او ، اين نتيجه را حاصل مي‎كند كه او هنوزهمه‎ی  توانايي‎هايش را آنگونه كه بايد بروز نداده‎است و تجربه بيشتر ، مي‎تواند از او غزلسرايی مستقل و متفاوت بسازد.

با هم سه غزل از او را مرور مي‎كنيم. ابتدا غزلی تكراری كه تكرارش ملال‎آور نمي‎نمايد و بعد دو غزل تازه از او مي‎خوانيد.

 

ديشب كسی مزاحم خواب شما نبود؟

آيا زنی غريبه در اين كوچه‎ها نبود؟

آن دختری كه چندشب پيش ديده‎ايد

دمپايي‎اش - تو را به‎خدا - تا به تا نبود؟

يك چادر سياه كشی روی سر نداشت؟

سر به هوا و ساده و بي‎دست و پا نبود؟

يك هفته پيش گم‎شده آقا! و من چقدر

گشتم، ولی نشانی از او هيچ‎جا نبود

زنبيل داشت، در صف نان ايستاده‎بود

يك مشت پول خرد...نه آقا گدا نبود!

يك‎خرده گيج بود ولی نه...فرار نه

اصلا به فكر حادثه و ماجرا نبود

عكسش؟ درست مثل خودم بود، مثل من

هم‎اسم من ، ولحظه‎ای از من جدا نبود

يك دختر دهاتی تنها كه لهجه‎اش

شيرين و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس

يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟

ديشب صدای گريه‎ی يك زن شبيه من

در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

 

 

كنار دفتر شعر تو كودكی كه منم

كشيده‎است گل سرخ كوچكی كه منم

نمي‎گذاری از اين شهر لعنتی بروم

به‎دست توست نخ بادبادكی كه منم

ولی چه حس قشنگي‎است انتخاب‎شدن

كه از تمام زنان جهان يكی كه منم

تو بال باز كنی باد مي‎برد او را

عقاب خسته ! نترس از مترسكی كه منم

...و بعد باد نه ، طوفان وزيد و كنده‎شد از

شناسنامه‎ی تو اسم كوچكی كه منم

شنيده‎ام غزل آخرت قرنطينه‎است

كه مبتلاست به ويروس سرخكی كه منم

چقدر آخر اين قصه دوست‎داشتني‎است

برای زشت‎ترين جوجه‎اردكی كه منم

 

 

و قول مي‎دهم اين شعر آخری باشد

كه رو به وسعت تنهاييم دری باشد

من از بلندترين كوه غرب آمده‎ام

و دختری كه در او حس برتری باشد

نميتواند از آن بانوان محترمی

كه اسم كوچكشان را نمي‎بری باشد

چگونه موقع رقصيدن تو كل نكشد؟

زنی كه تشنه‎ی اين شور بندری باشد

پس از وزيدن تو گيسوان سركش من

چگونه گوش به فرمان روسری باشد؟

تو - شاهزاده‎ی من - تا كجا نظر داري

به هر ترنج كه آبستن پری باشد؟

حسود نيستم اما تحملش سخت‎است

كه دست‎های تو در دست ديگری باشد

نترس ! دارم از اين شهر مي‎روم آقا !

و قول مي‎دهم اين شعر آخری باشد...

 

 

بعدالتحرير:

يكی از دوستانی كه در مورد مطلب ديروز ما نظرشان را ابراز فرموده‎اند، ما را به بي‎اطلاعی و رفيق‎بازی متهم كرده‎اند.جانم برای شما و ايشان بگويد كه همه‎ی عالم و آدم مي‎دانند كه اكثر آنهايی كه شعر را (حداقل شعر كلاسيك)به شكل جدی دنبال مي‎كنند ، بيژن را مي‎شناسند و با او رفيق هستند. پس قصد ندارم كه دوستی ام را منكرشوم. اما آنچه بايد از اول مرور شود اين نكته است كه آيا ما در كجای مطلب مذكور از بيژن جانبداری كرده‎ايم؟و نه تنها در اين مطلب ، در كدام مطلب كسی را بيش از آنچه كه هست ، ستوده‎ايم يا نفي‎كرده ايم؟

تا به حال دوستان بارها به لطف و مهر از ما خواسته‎اند كه تجربه‎های خودمان را نيز در اين وبلاگ درج كنيم ولی به لحاظ اينكه نخواسته‎ايم جناح‎بندی خاصی در اين دفتر به‎وجود بيايد از اين كار پرهيز كرده‎ايم.

به هر حال همه‎ی دوستان من و بيژن مي‎دانند كه من كه ابراهيم اسماعيلی باشم، همان موقع در كنگره رشت  نظر صريحم را در مورد فراغزل ابراز كرده‎ام و پشت اسمی ناشناس هم پنهان نشده‎ام.اميدوارم اشتباه كنم ولی فكر مي‎كنم كه اين عزيزی كه اين پيام را نوشته ، از همانهايی است كه با نشر اين مطلب رشته‎هاشان پنبه شده و به قول ما اصفهاني‎ها پته‎شان روی آب افتاده است.

و برای چندمين بار باز هم متذكر مي‎شوم كه درج اثر هيچ كسی در اين وبلاگ ، به معنی تاييد آن از طرف دست‎اندركاران وبلاگ نيست. هم وغم ما فراهم‎شدن بستری منطقی برای نقد آثار و نظراتی است كه در فضای غزل اين‎روزهاي ايران اتفاق مي‎افتند. شاد باشيد.

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢