احسان عشقي

 

متولد۱۳۵۸-اراك(ساكن اصفهان)

دانشجوی كارشناسی ادبيات نمايشی - اراك

او اگرچه نسبت به خيلي‎ها ديرتر شروع‎كرد ولی نسبت به همان خيلي‎ها پيشرفت سريع‎تري از خود نشان داد . بسيار راحت و فارغ از هر گونه تاثير از جريان‎های مختلف و فقط همانگونه كه دوست دارد با غزل مواجه مي‎شود.تجربه‎های او را مي‎توان به چند بخش نسبتا متفاوت تقسيم كرد كه در هر بخش از زاويه‎ای با غزل برخورد كرده‎است.برای او و شما آرزوی پيروزی و شادی داريم.دو غزل از او را با هم مرور مي‎كنيم با اين توضيح كه ترتيب تقطيع اين غزلها به‎گونه‎ای ديگر است كه بزودی در مجموعه آثار شاعر خواهيد ديد.‎

 

...مي‎آمد از آن‎دور ،جايی مه‎گرفته
امواج لرزان صدايی مه‎گرفته
امواج لرزان صدای ناشناسی
مي‎آمد از آن دور ،جايی مه‎گرفته
پژواك پاك اين صدا پيچيد در من
در پيچ‎وتاب كوچه‎هايی مه‎گرفته
بين من و اين ناله يك پل بسته‎شد
با
رنگين‎كمانی در هوايی مه‎گرفته
اين پل مرا مي‎برد تا تصوير پاييز
تا خانه‎ای در روستايی مه‎گرفته
تا ساحل دريايی چشمان يك زن
يك زن ولی با ماجرايی مه‎گرفته

***
در متن بالا ماجرا بين من و او
آغاز شد با ابتدايی مه‎گرفته
از آن صدا در كوچه‎های روستا
تا
آن ماجرا، تا انتهايی مه‎گرفته
دنبال كن ردّ پر پروانه‎ها را
مي‎بينی از ما ردّپايی مه‎گرفته

بر عينكت افتاده مثل جای انگشت
جان مي‎دهد بر شيشه‎هايی مه‎گرفته

 

 

بر سنگفرش خيابان آرام پا مي‎گذارم
در سر به جز فكر رفتن ديگر خيالی ندارم
يك،دو،...مربع،مربع اين فرش گسترده را
با
تسبيح انگشتهايم، تا انتها مي‎شمارم

در امتداد خيابان، گهگاه سر در گريبان
يك جفت كفش مردد رد مي‎شود از كنارم

در راه بر روی ديوار با واژه‎ها چندبيتی
تصوير لبخند در را مي‎سازم و مي‎گذارم
تا در دل سنگ ديوار جا واكنم مثل يك در
خود را در آغوش سردش صد پنجره مي‎فشارم
از آن نگار مردّد ديوار يك استعاره‎ست
تصوير لبخند در را بر روی او مي‎نگارم

من اختياری ندارم،چون قاصدك با نسيمی
هر سو مرا مي‎كشد ،آه، خود را به او مي‎سپارم
او يك صدای بلند است، يك حس دائم كه در من
سر مي‎دهد بانگ وقتی يك گام كج مي‎گذارم
تا انتهای خيابان راهی نمانده‎است، اما
چون ابتدا گفته‎بودم،چشمی به مقصد ندارم
بايد كه طرح غزل را از نو بسازم
شبيه
يك زندگی مجدد ، بی كفش‎های مردّد...

 


 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢