اين قصه تازه نيست عزيزم!

سلام دوستان

امروز كه ابراهيم در سفر است و قلم دست ما‎‚ به سرمان زد كه شيطنت كنيم و بي اجازه‌ي او غزلي از ابراهيم اسماعيلي بزنيم هر چند ميدانم كه او ...

 

 

اينكه چگونه يا كي فرقي چه مي‌كند؟

 

اصلآ چه قدر فاصله دارند خوب و بد؟

 

اصلآ چگونه را چه به كار من و شما؟

 

كي را چه كار با لحظاتي كه تا ابد ...؟

 

من را نگاه گاهي و دست هميشه‌اي

 

كافيست اي تكلم بي حرف بي عدد!

 

دستي براي بي كه تو... من عاشقي كنم

 

چشمي براي بي كه من... آواره‌ام شود

 

حالا رفيق چشم ببند و نگاه كن

 

اين قصه تازه نيست عزيزم!

 

هزار و صد-

 

- سال است جاري بوي جوی موليان

 

در من به حالت نفسي مانده زير مَد

 

هي آه ميشود – توفاني كه بي صدا –

 

هي بغض ميشود – سيلي در كمين سد –

 

هي دور ميزند – حلب و بلخ و قونيه –

 

هي تازه ميشود -  مهد و حجله و لحد –

 

گاهي به شكل پيري خورشيد در ركاب

 

گاهي به قامت غزلي آفتاب قد

 

گاهي به رنگ خورشيدي پشت ابرها

 

گاهي به بوي سيبي لبريز از سبد

 

حالا تو خوب باش و بدي را به من بده

 

حتي اگر به قيمت دستي هميشه رد

 

من پا برهنه پا به ركاب تو ميشوم

 

اينكه چگونه يا كي فرقي نمي‌كند

 

                                                   ابراهيم اسماعيلي

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢