جنون و شعر و شراب و زن

امروز غزلی از عباس کیقبادی می خوانیم در روزهای قبل با این شاعر آشنا شده بودید امروز نیز میهمان ایشانیم

 

- نفخت فیه من روحی، خدای گرم سرودن شد

 

فضای شعر خداوندی بدین چکامه مطنطن شد

 

وشعر بار امانت شد به دوش خسته ی من آمد

 

وشعر شعله ی آتش شد وجودم از آن روشن شد

 

الست ربٌک یا شاعر؟ ومن جواب بلا دادم

 

شراب شعر و جنون- آری- نصیبه ی ازل من شد

 

و ربٌ علٌمنی شعراً و قال اقرأ یا شاعر

 

ومن همینکه غزل خواندم غزل تجسمی از زن شد

 

وزن که شعر مجسم بود خدای تازه ی شاعر شد

 

خدای کهنه به خشم آمد غضب نمودش و دشمن شد

 

همین بهانه ی خوبی  بود که از بهشت برانندم

 

خدا و دشمنی اش با زن مرا بهانه ی راندن شد

 

جنون و شعر و شراب و زن چهار فصل کتابی بود

 

که من پیمبر آن بودم  که در الست مدوٌن شد

 

عجب نیست اگر شعرم خدای را به سجود آرد

 

من آن پیمبر مجنونم که شعر معجزه ی من شد

 

 

                                                     عباس کیقبادی

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٢