سلام دوستان.

من که ابراهيم اسماعيلی باشم؛ برگشتم و فردا باز دارم ميرم.از طرف ديگه سيستمم هم خراب شده.هر چه فرياد است بر سرآقا سعيد بيابانکی بزنيد.از دوستانم که زحمت وبلاگ رو می کشن ممنونم.
دلم برای همه تنگ شده بود. حالا هم به مدد کافی نت در خدمت شما هستم.

فقط يک غزل:

الهام عمومی
خمينی شهر

دانشجوی کارشناسی پرستاری-اصفهان

از شاعران خوب و متفاوت خمينی شهری است که روزبه روز کارهای بهتری از او می شنويم.

آمد شبی گلواژه های دفترم را برد

تنها گواه شعرهای آخرم را برد

چشمم به شوق فرصت درياشدن می سوخت

حتا نگاه تشنه‌ی خاکسترم را برد

در وسعت سرد کويری خشک و بی‌باران

پرواز کرد و حس آرام و ترم را برد

اينجا ميان فرصت ترديدها ماندم

وقتی تمام لحظه‌های باورم را برد

جايی که حتا خوشه‌ای گندم نمی‌روييد

آن دست‌های خسته‌ی نان‌آورم را برد

آمد ميان دفتر شعرم شبی آرام

ای وای دستی پاره‌های پيکرم رابرد

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢