غزل مرودشت

سلام دوستان امروز قصد کرده ایم مدتی میهمان بچه های مرودشت باشیم من فعلا هیچ نمی گویم تا خود ببینید و ارزیابی کنید حرف و حدیث ها باشد برای بعد و اما امروز :

 

امین حیدری

متولد 1361 شهرستان مرودشت

از سال 1378با انجمن شعر شهر شروع به فعالیت کرد

برگزیده ی دانشجویان کشور (نهج البلاغه) ومقام سوم شعر ونقد مرودشت

 

آدم همینکه دید خودش را در آینه

 

ترسید از آن خمیده ی تنها در آینه

 

کم کم زبان گشود و"من" گفت و "او" که گفت

 

یکباره بسته شد به لبش "ما" در آینه

 

شبها سه تار می زد وسی گار می کشید

 

در انتظار دیدن حوٌا در آینه

 

حواٌ چه بود؟! نیمه ای از آدم عبوس

 

یا طعم ناچشیده ی روئیا در آینه

 

حوٌا : همان که میرسد از راه دیگری

 

آدم ولی نشسته چه شبها در آینه

 

آدم تمام آینه را گریه کرده بود

 

تا اینکه دید یک شب یلدا در آینه

 

یک زن کنار پنجره اش قهوه می خورد

 

یک تلخ نظاره ی دنیا در آینه

 

 

 

حالا نگاه میکند آدم به زندگیش

 

حالا مچاله ای شده رسوا در آینه

 

در آستین سادگی اش مار می خزد

 

ماری که پرورانده خودش رادرآینه

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٢