غزل مرودشت

مجتبی صادقی

متولد 1353 از مرودشت

 

 

کشیده شد وسط کاغذ جهان خطی

 

و بعد از آن هر دو در میان خطی

 

تو آنطرف به جهان فکر می کنی که مدام

 

به ذات حلقوی اش می تند نهان خطی

 

و من به صورت تو... آفریده است خدا

 

نگاه سبز، لبان غنچه ، ابروان خطی

 

به این کرشمه و ناز آفتاب تازه ی من

 

گمان کنم دارید از فرشتگان خطی

 

به تو نیامده اخم از روی جبین بردار

 

در این معاشقه، ای ماه مهربان! خطی

 

خط من از تو جدا نیست گر چه جامعه را

 

دوباره  افتاده بر سر زبان خطی

 

مواظب توام این یادها نیندازند

 

به صورت ماهت روز ناگهان خطی

 

تماس من و تو از سیمها فراتر نیست

 

اگر بر آن نفرستند دیگران خطی

 

و گاه با قلمت می نویسی از ته شهر

 

به گوشه ی دل من ساده و روان خطی

 

که عاشق توام _ اما چه سود؟ میدانیم

 

دو عاشقیم دو سو، در میانمان خطی

 

 

 

در این ترانه مرا با تو همسفر کرده است

 

چه خوشگوار دروغی! چه ناتوان خطی

 

خط دوازدهم میکند سوار تو را

 

عجیب اینکه تو آری تو! در همان خطی

 

و این سروده به پایان خط رسید و هنوز

 

تو در همان خطی من در آخر خطم

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢