غزل مرودشت

خوب نمیدونم چه بر سر وبلاگ ما آمده حتمی دوستان مشاهده نمودهاند که ...

خوب امروز هم باز به سراغ بچه های مرو دشت میرویم

 

رحیم فخٌار

متولد 1356 از مرودشت

فوق دیپلم الکترونیک

 

شاعر؛ چهارجمعه ی عصری به خود رسید

 

با عینکش تمام جهان را سیاه دید

 

از عرض خط کشی نشده میگذشت که ،

 

ترمز کشید ...، بوق،..."و آقا مگر کرید؟"

 

بی اعتنا گذشت و قدم زد به سمت پارک

 

سیگار ، دود ، شعر ، فضا ، قالب جدید

 

[]

 

تا ساعتش دوباره بیاید سر قرار

 

یک سال چند ماه زمان را عقب کشید

 

آمد و روی صندلی « دوست دارمت »

 

خود را ردیف یک غزل عاشقانه دید

 

پرتش حواس بود و نیامد به خاطرش

 

اسمی که چند سال به دنبال آن دوید

 

حتی فضای شعر به یادش نمانده بود

 

" آلزایمر" ی خفیف به دورش حصار چید

 

شاید " فلوکستین " خودش را نخورده بود

 

دستی به صورتش زد و از خواب خود پرید

 

شاعر؛  بلند شد که بیاید به خانه اش

 

هر چه تلاش کرد به خانه نمی رسید ...

 

[]

 

بعد از دو سال حافظه اش را دوباره یافت

 

پیراهنی سیاه ، عصا ، رعشه ای شدید

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٢