غزل مرودشت

سلام دوستان ما امروز هم به یکی دیگر از دوستان مرودشتی سری خواهیم زد

 

علی اصغر علیزاده

متولد 1360 از مرودشت

 

و خان نشست شب پنج شنبه ایوان را

 

و چشم دوخت شب گرم تیر، باران را

 

حیاط را نگران سرفه کرد ، ماه نبود

 

که حوض هدیه کند خانه ای درخشان را

 

و عطر ممتد نسرین – گلی که بی روبان-

 

نمی وزید  تن  خشکسال  گلدان  را

 

پکی زد ، آتش خاموش پیپ را کبریت

 

که دود  وا کند این عقده ی پریشان را

 

[]

 

... پکی زد آبی سی سال پیش را، نسرین

 

نشست صندلی خانه ای چراغان را

 

و بعد خان جوان عطر زد هوا نو شد

 

و کل زدند اهالی غروب آبان را

 

[]

 

...پکی زد آمده بودند گزمه ها_ دشمن _

 

که از گلوله گلو تر کنند میدان را

 

و عطر سنبله ها را پکی گرفت و دید

 

بدون اسب بدون تفنگ یاران را

 

پرنده ها به تماشای باغ می بردند

 

سوار محملی از ابرها زمستان را

 

[]

 

پکی گرفت شب پنج شنبه را خوابید

که چشم باز کند صبح تیر باران را

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢