سوغاتی

سلام دوستان

خوب این آقا ابراهیم باز هم آمد کمی دلبری کرد و رفت و شما دوباره باید مرا تحمل کنید. البته اگر همیشه سفرهای پی درپی ایشان ارمغان و سوغاتی این چنین در پی داشته باشد خیلی هم بد نیست. و دیگر اینکه امیدوارم ناتواناییهای مرا به غزلهای خوب دوستان ببخشید

و اما سوغات زنجان :

گویا در رگهای خانواده ی استاد غزل جاریست. اینجا همه در هوای غزل نفس می کشند از بهروز برادرش تا دخترش غزل و حتی پدر پیر خانواده  حرفها بماند برای بعد

میهمانتان می کنیم به دو غزل از بهروز منزوی برادر استاد

 

 

کدام پاره ی من در تو ای دوباره ی من!

 

دوباره می شود آیا ؟  کدام پاره ی من ؟

 

جنون ناقص من اسب سرخ پی شده ؟ یا

 

عقاب سوخته پر ؟ عقل نیمه کاره ی من

 

[]

 

نه آن برآتشم آبی زد و نه این یارست

 

که هیمه ای شود و بر کند شراره ی من

 

نه آن به کام نهنگم کشاند و نه این راند

 

به سوی ساحلکی امن، تخنه پاره ی من

 

نه آن نهاد به سیٌاره ام قرارِ مدار

 

نه این رهاند ز منظومه ها، ستاره ی من

 

کنون من و« شب تاریک و بیم موج» آیا

 

که ناخداست مرا و کجا کناره ی  من

 

ز هر چه خسته ام. این بار، یار! نوبت توست

 

که تابِ خواب دهی کهنه گاهواره ی من

 

[]

 

برای تو چه کنم آرزو ؟ که می دانم

 

بریده اند تو را نیز از قواره ی من

 

 

 

 

 

 

ما بود خویش را به شما واگذاشتیم

 

پیش از شما اگر چه وجودی نداشتیم

 

تا در عظیم بحر شما حل شویم و هیچ

 

چون رود خرد سر ز طلب بر نداشتیم

 

وآنگاه  بر  کرانه ی  پر  آفتابتان

 

سر بر گذاشتیم و نمازی  گزاشتیم

 

تا زینتش دهیم، بر اوراق شعر خویش

 

با عشق ، نقش نام شما را نگاشتیم

 

در خشکسالی دل بی برگ و بالمان

 

با یاد سبزتان گلی از شوق کاشتیم

 

تا از تموز حادثه ها، سایه تان دهیم

 

چتری ز مهر بر سرتان بر فراشتیم

 

تا رنگ و بوی شادی تان را ضمان شویم

 

غم را به باغبانی تان بر گماشتیم

 

[]

 

ما در تمام دفترمان، خانم عزیز!

 

شعری به این زبان قدیمی نداشتیم

 

امٌا شما چو لحن چنین دوست داشتید

 

ما نیز محض خاطرتان این نگاشتیم

 

                            بهروز منزوی

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢