فروغ شمس

سلام دوستان

جانم برايتان بگويد كه جای شما نه‌چندان خالي،همين يكشنبه‌ی پريروز كه دوّم شهريورماه هشتادودو بود،حقير سراپاتقصير اسماعيلی به اتفاق چند نفر ازدوستان ديگر و به دعوت انجمن ادبی جوان شهرستان بروجن برای شركت در شب‌شعری با عنوان فروغ شمس راهی ديار افسانه‌ها و اسطوره‌های دل‌انگيز حماسي،تغزّلی يعنی چهارمحال و بختياری شديم.قضيه اين گونه بود كه قرار بود ياد مرحوم شمس كه از شاعران پيشكسوت بروجن بوده گرامی داشته‌شود.

بروجن با معرفی چهره‌هايی ازقبيل استاد حيدرطالب‌پور و استاد بهمن رافعی از ديرباز نقطه‌ی توجه بسياری از آشنايان ادب و خصوصا شعر بوده‌است.يكی از معدود ثمرات اين سفر درك محضر حيدرآقا بود كه در شعر گويشي از نخبگان ايران محسوب می‌شود.

متاسفانه بچه‌های بروجن به دليل بی‌تجربگی يا هر دليل ديگری نتوانستند برنامه‌ی خوبی را برگزار كنند و تقريبا همه‌ی مهمانان برنامه به اين مشكلات معترض بودند اما به هرحال زحمات آنها را سپاس می‌گوييم.

يكی ديگر از دلايلی كه باعث شد اين سفر زياد به ما نچسبد،ميسرنشدن ديداردوستان شاعری بود كه شوق ديدن آنها را داشتيم.علی اخگر و سركار خانم اخوان كه نيامده‌بودند و سركار خانم صفايی هم كه آمده بودند ما را قابل ندانستند و  فقط شنيديم كه آمده‌اند و رفته‌اند.البته ايشان در جلسه شعر هم نخواندند و فكر می‌كنم كه اين هم دليلی نداشت به‌جز بی‌برنامگی عزيزانی كه ظاهرا هيچكدام اهل بخيه نبودند.به نظر می‌رسيد كه در اكثر مشكلات هم حضرت آقای معين رييس ارشاد بروجن نقش داشته‌باشند.ايشان از همان حضراتی هستند كه همه‌چيز دانند و اتفاقا از آنجای فيل هم افتاده‌اند.بگذريم .اينها همه بهانه بود كه غزلی از خانم پانته‌آ صفايی كه در ويژه‌نامه برنامه چاپ شده بود را برايتان بنويسم.

اما قبل از شعر ذكر يكی دو سه نكته لازم است.

۱-موفقيت مهدی‌خان فرجی را در كنگره زيرآسمان الوند تبريك می‌گويم.

۲-به داداشی خود امير خان مرزبان خوش‌آمد می‌گويم وبرای خودش و وبلاگش آرزوی طول‌عمر می‌كنم.

۳-من به اكثر وبلاگها سر ميزنم ولی برای پيغام‌گذاشتن در بعضی از وبلاگها مشكل هست.يعنی پيغام نوشته ميشه ولی فرستاده نميشه.خلاصه در خدمت همه هستيم.

 

داری مرور می‌كنی آن‌زن را،آن زن و عطر پيرهنش راهم‌
حل می‌كنی درآبی چشمانت كم‌كم لباسهای تنش راهم

موگير بازمی‌شودو موهاش روی اجاق چشم تو می‌ريزد
زن گرم می‌شود و شما كم‌كم حس‌می‌كنيد سوختنش راهم

آتش گرفته دامن زن، انگار روی مس گداخته می‌رقصد‌
آنقدر داغ می‌شوداين كوره تا ذوب می‌كند بدنش راهم

مانند جيوه می‌شود اندامش دستان تو پياله‌ي لرزانی‌است
بدنيست احتمال دهيد اين بار از توی ظرف ريختنش را هم

از كوهپايه آمده پايين تا مثل نسيم همسفرت باشد
آنقدر پابه‌پات می‌آيد تا از ياد می‌برد وطنش راهم

*‌
زن بی‌اجازه آمده‌بود از كوه ،زن بی‌اجازه عاشق مردی بود
آن شب به كوه بازنياوردند مردان روستا كفنش را هم

آن رقص ايلياتی كولی‌وار ...آن دستمال‌های رها در باد...
ييلاق خالی‌است و ايل از ياد برده‌است عطر پيرهنش را هم

 

با اجازه‌ی همگی من امشب راهی سفر هستم.اصفهان-تهران-زنجان و بالعكس.تا بعد...


 

 

 

 سفر اين بود كه بنده و دوستانم

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢