پناه

سلام

می‌بينيدكه.يك روز دوبار به‌روز می‌كنيم ولی بعد تا پنج‌روز خبری نيست.انشاالله خداوند همه‌ی مريضا رو شفا بدهد.

از لطف همه‌ی دوستانی كه سر زدن ممنون.چه اونايی كه پيغام گذاشتن و چه اونايی كه نه.

امروز ميخوام در مورد عباس پناه براتون بنويسم.كسی كه در سالهای آخر قرن بيستم هنوز هم قلندر بودوحتا جانش رو هم به پای قلندريش گذاشت.البته شايد همه كس ندونه كه كجا چه خبره.شاعری كه از خيلی‌ها در خيلی چيزها پيشتر بود.من باورم نميشه كه به هيچ سلكی دراومده باشه اگرچه مسلكی بود.وآخرش يه روز سبك‌بال سبك‌بال پريد.شعرش هم مثل خودش بود.ملس.ملس ملس.شايد دوستان ما با خط‌كش‌هاشون نتونن با اين كارها كنار بيان ولی پناه هين جوری كه بود ،بود وهست.

كتابی از او درآمده با اين عنوان:“بر شاخه‌ی زمان ،سيب رسيده‌ام“.همين مصراع برای اثبات شاعربودن او كافی‌است يا نه؟

اين بيت برای شما آشنا نيست؟

مستم وهنگامه به‌پا كرده‌ام‌
قفل در ميكده واكرده‌‌ام

در يكی از كاستهای علی رستميان اجرا شده.

و اين غزل:

 

 

غم به دل،شور به سر،سلسله برپا دارم
به تماشای من آييد!تماشا دارم

دل بی‌درد ندارد خبراز درد دلم
ناله‌ام،در دل دل‌سوختگان جا دارم

هركسی چنگ به دامان نگاری زد ومن
به كف از شور جنون دامن صحرا دارم

سر ديوانه‌ی ما را به كلوخی ننواخت
گله از طفل تهی‌كيسه‌ی دنيا دارم

دلستانی كه به يك بوسه ستاند جانی
كو در اين شهر،كه امشب سر سودا دارم

صحبت از حلقه‌ی گيسويی و ماه رويی است
تو چه دانی كه چه شبها،چه سحرها دارم

در سر كوچه‌ی زلف تو اگر دست دهد
شكوه‌ها از دل شوريده‌ی شيدا دارم

شستشو می‌كنم از اشك به ميخانه پناه
شيشه‌ها در بغل از گريه‌ی مينا دارم

۱۳۶۶

 

 

 



 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢