خوش به حال اصفهان من

بازهم سلام

اول يه داستان جالب براتون بگم تا بفهمين توی اصفهان ما چه خبره .قضيه از اين قراره  كه بنده در سفر بهارهمدان متوجه شدم كه  دعوت‌های كنگره‌ی ”زير آسمان الوند“شروع شده است.مهدی‌خان جان فرجی به من گفت كه با حوزه‌ی اصفهان تماس بگير و ببين كه از اصفهان كدوميك از بچه‌ها دعوت شدن تا اگر شد من هم با بچه‌های اصفهان راهی بشم.ما هم گفتيم ای به چشم.با كلی مكافات زنگ زديم به حضرت آقای چيز و از ايشون سوال كرديم.ايشون فرمودن كه قرار بوده كه قرار بوده ارسال آثار از طرف ما انجام بشه ولی اينطوری نشده و هركسی اثر خودش رو فرستاده.حالا هم يه نامه اومده كه منتخبين رو اعزام كنين و ما چون نقشی در انتخاب افراد نداشتيم،حالا هم كاری به كار اين برنامه نداريم.حقير سراپا تقصير پرسيدم كه لااقل بگين كی دعوت شده و حضرتشون فرمودن كه ما نمی‌دونيم .البته من فهميدم كه درد آقايون چيه.اونا فكر ميكردن كه اينجا هم مثل برنامه‌ی ”درجرگه‌ی‌عشاق“ميتونن به شكل سهميه‌ای عمل كنن و اونايی رو كه دوس دارن رو بردارن و راه بيفتن.اين تا اينجای قضيه.از طرف ديگه من اتفاقی از تلويزيون شنيدم كه برگزيده‌های شعر از خراسان و كاشان و اصفهان بوده‌اند و كلی با خودم فكر كردم كه از اصفهان كی ميتونه برگزيده شده باشه.هفته‌ی قبل در خرم‌آباد همايش شعر كانون‌های مساجدكشور برگزار شدواز اصفهان خانم هاجرفرهادی به عنوان نفر دوم بانوان برگزيده شد.در بخش برادران هم عباس كيقبادی با توجه به اينكه با داوران مشكلاتی پيدا كرده بود آق شد و به مقامی نرسيد.در همين همايش تازه بچه‌ها متوجه ميشن كه ای دل غافل اون كسی كه در همدان دوم شده بوده و روحش هم خبر نداشته همين عباس‌خان كيقبادی بوده.حالا شما خودتون رو بگذارين به جای اون.توی يه برنامه نفر دوم شده باشی و حتا دعوت نشی چه حالی داري ؟نميدونم بايد به كی ،چی بگم فقط اين چند سطر رو نوشتم كه بدونين اين جماعت همه ....

وبعد اينكه ديروز در جلسه‌ی هفتگی كتابخانه‌ی شهرداری اصفهان چندتا غزل شنيدم كه توی دلم قند آب شد.يه روزی توی اصفهان اگه غزلی ميخوندی كه توجهات تازه‌ای از نظر فنی داشت خيلی‌ها می‌گفتن كه اين در و تخته‌ها چيه كه به هم جفت می‌كنين؟اما ديروز كه من به دليل همين دلزدگی‌ها شعر نخوندم متوجه شدم كه اتفاقات جالب توجهی در غزل شهرم افتاده .نه اينكه بخوام بگم من كاری كرده‌ام ولی اونايی كه در اصفهان پای اين غزل ايستادن،حالا مثل فرمانده‌هايی كه خط دشمن رو شكستن و دارن به پيشروی نيروهاشون نگاه می‌كنن ،ذوق‌زده شدن كه زحماتشون بی‌نتيجه نمونده.خوش به حال اصفهان من و بد به حال اونايی كه هنوز هم فتوا صادر می‌كنن كه اين چيزها شعر نيست يا مثلا غزل نيست و فلان وبهمان.

يكی از اين كارها رو سركار خانم فرهادی خوند كه قبلا در معرفيش هم نوشته بودم كه عليرغم اينكه خمينی‌شهری است به گونه‌ای متفاوت از ديگر بچه‌های اونجا می‌نويسه.شما حتما در آينده چه در شعر آزاد و چه در شعر كلاسيك از او بيشتر خواهيد شنيد.اين كه امروزه كارهايی نوشته می‌شن كه شبيه قطعه هستن ولی از اصول غزل امروز تبعيت می‌كنن هم بحثی‌است كه اميدوارم دوستان نظراتشون رو در اين باره بگن.يه نمونه از اين گونه كارها رواز خانم فرهادي بخونين!

 

شب،كوچه و دريچه و آيينه و سكوت
دستی كه هی به پنجره‌ام سنگ می‌زند

شايد دوباره اوست كه هرچندشنبه عصر
از لابه‌لای حدس و گمان زنگ می‌زند

من آينه،هرآينه من شيشه‌ای‌ترين
دستی كه بعد از اين به خودم سنگ می‌زند

گيسوی من ادامه‌ی رودابه می‌شود
تا در خيال زال،كه تا چنگ می‌زند
چنگيز از دريچه گذشته‌است و شهر را
سرپنجه‌های خونی تو رنگ می‌زند

 

اما يه چيز ديگه هم براتون تعريف كنم.ماجرای بروجن كه يادتون هست؟اون شب به ما گفتن كه سركار خانم صفايی اومدن و تشريف بردن .من پرسيدم كه ايشون می‌دونستن كه ما هم اينجا هستيم.سركار عليه‌ای كه خيلی هم مودب بودن!فرمودن كه بله ما بهشون گفتيم كه شما اومدين ولی ايشون گفتن كه من همچين كساني رو نميشناسم.من به همه‎ی بچه‌ها گفتم كه خانم صفايی خيلی بزرگوارتر از اين حرف‌ها

هستن و طرف راست نميگه.حالا هم كاشف به عمل اومده كه طرف اصلا به ايشون نگفته بوده و پيغام‌های سلام و پوزش خانم صفايی رو بچه‌ها آوردن.برای سركار خانم صفايی آرزوی سلامتی و شادی داريم و برای اون ديگرايی كه امروز خيلی ازشون حرف زديم هم طلب شفا.ببخشينا!خيلی حرف زدم.مگه نه؟

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢