وبازهم سلام.

ديروز فرهنگسرای باران اصفهان اولين همايش فصلی استانی شعروقصه‌ی جوان را ر تالار كتابخانه‌ی مركزی اصفهان برگزار كرد.در اين همايش به غير از حميدرضا وطن‌خواه،عباس كيقبادي،محمدجوادآسمان وعادل سالم ،همه از دوستان تازه‌نفس‌تر بودند و ديگران هم با عدم ارسال آثارشان از رونق اين برنامه كاسته بودند(به خدا من نبودم).در بخش داستان نيز به جز اثر خانم سميه يخچالي،كار قابل ملاحظه‌ای نشنيديم.

از اتفاقات مباركی كه در اين همايش افتاد ،حضور مهمانان عزيزی بود كه با بزرگواری ما را مورد لطف قرار دادند.سركار خانم پانته‌آصفايی و برادر بزرگوارشان به اصفهان آمده‌بودندودر جلسه هم شعرخواندند .خواهران اسكندری هم از گندمان تشريف آورده بودند و خلاصه خيلی از بچه‌ها از جمله عادل سالم را هم پس از مدت‌ها ديديم و صفا كرديم.

نكته‌ی بعد اينكه من تصميم گرفته‌ام كه از اين به بعد هرازچندگاهی يكی از نامه‌های نيما را بزنم تا يادم نرود كه توی اين مملكت بزرگی با اين نام هم حرفهايی زده‌است.اين نامه‌ها بيشتر آنهايی خواهندبود كه باغزل و يا با ماهيت شعر ارتباط دارند.امروز نامه‌ی ۴۱ نيما را با هم مرور می‌كنيم.

”برای شما گفته‌بودم چه بسيار آدم‌های ناشی كه ماله به دست راه می‌روند،اما بنا نيستند.
وزن،ابزار است همچنين كلمات،سبك،مكتب،شكل،طرزكار،فصاحت،بلاغت،وامثال آن،تشبيه‌كردن،ارسال مثل...
عمده اين است كه چطور تركيب می‌شودوباآنچه بوجود می‌آيد.شما می‌بينيددررفقاتانكسانی را كه بدك غزل نمی‌گويند.گاهی در سبك هندی مضمونی و تشبيهی و مثلی به‌جا دارند.همه اينها برق ذوق و استعدادی است كه بايد به كار كامل‌تربرود و شاعر را بشناساند،نه ابزار كار خودش را.باقی را خودتان خواهيد دانست.“

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢