سلام
كمتر می‌شود كه كسی با شعر خرم‌آباد آشنا باشد ولی هوشنگ‌خان حبيبی را نشناسد.امروز با دو غزل مهمان او هستيم.

 

دوچشم منتظر پر می‌زد از عمق كمی جان در پياده‌رو
سراسيمه‌تر از هرشب قدم می‌زد زمستان در پياده‌رو

كسی برفی‌تر از چترش خيابان را پياده می‌خرامد ژرف
مشام كودكی را می‌دود زنبيلی از نان در پياده‌رو

وچشم منتطر آن‌سوتر از افسانه‌های يوش تا دريا
غريبانه‌تر از ديروز دارد می‌دهد جان در پياده‌رو

دمادم مشق گريه می‌نويسد دخترك در دفتر بختش
به‌جاي”توی جنگل“با ترانه ،باز باران در پياده‌رو

برقص ای دختر باران به ضرب زوزه‌ی باد ودف دوران
كه در آيين ما جرمی ندارد رقص دندان در پياده‌رو

هميشه جذر زجر من مساوی می‌شود با خاطرات تو
كه بی‌سايه فشره زير راديكال ايوان در پياده‌رو

**
ولختی آنطرف‌تر سايه می‌پاشند روی دختری كه سرد
شبی خشكش زده روی طناب خيس باران در پياده‌رو

 

 

 

 

حلول گريه و خنده به‌وقت هق‌هق در
سكوت عقربه در بيست‌وپنجم آذر

كسی كه‌ آمده‌بود از سفر مرا هل‌داد
به سمت هرچه نرفتن،به سمت هرچه سفر

 قدم‌قدم به سراشيب سينه‌ام غلطيد
و پرده‌های دلم را كشيد تا آخر

چنان كه حل‌شده‌بودم درون شيرينش
كه مثل قهو‌ه‌ی گرمی بنوشمش تا سر

دلی كه ”شب‌شدنش“ را نمی‌شود برداشت
سپرده گوش چپش را به صحبت خنجر

دلی شبيه كبوتر سپيد-ها-مردم
به آنطرف‌تر از اين شعر می‌شود پرپر

*
تمام عمر قفس بود و روزنی حالا
قفس شكسته و مانده كبوتری بی‌سر

دلی شكسته وتنها،نگاه!سوت قطار
غريبه‌اي،چمداني،مسافری‌ديگر

 

 

 

بعدالتحرير:
۱-به‌زودی بحثی پيرامون شارلاتانيسم ادبی خواهيم داشت.آماده باشيد.

۲-ديروز يه آدم باحالی يه دعوت‌نامه فرستاده‌بود به نشانی من مبنی براينكه روزهای ۱۹ تا ۲۱ شهريور در انزلی جشنواره‌ی غزل معصر برگزار می‌شود و اسم ۶ نفر را هم نوشته‌بود .فقط مي‎خواستم به اين عزيز دلم بگم كه ما هنوز اونقدر اصفهانی هستيم و از طرف ديگه هم اونقدر تجربه‌ی برنامه داريم كه سركار نريم.اگرچه انصافا دعوت‌نامه را خوب درست كرده‌بودي.

 

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢