پيک پی‌خجسته

ابتدا ذکر يک نکته را لازم ميدانم .اينکه ظرف همين روزها گفتگوی ما با محمدرضا حاج‌رستم‌بيگلو را خواهيد خواند.اين گفتگو ضبط شده و در دست ويرايش‌های قبل از درج است.مطمئنيم بدتان نخواهد آمد.اين بار حرف‌ها از زاويه‌هايی ديگرند.

اما بعد...

علاوه بر تمام کامنت‌ها و ايميل‌های دوستان عزيز صندوق پستی ما نيز يکی از کانال‌های ارتباطی ماست و نامه‌هايی را به ما می‌رساند که همه‌ی آنها را با شوق می‌خوانيم و به‌مهر می‌پذيريم.يکی از اين نامه‌ها که چندروز پيش و قبل از سفر من به کرج و تهران به دستم رسيد از دوست نازنينم داريوش مفتخرحسينی است.او را از سال۷۷ می‌شناسم.معرف ما به همديگر شعر بوده‌است و بعد روابط دوستانه‌ی اجتماعی.او شايد غزل را جدی نگرفته باشد ولی هر وقت غزلی نوشته نشان داده که می‌تواند بی‌عيب و سالم بنويسد و نمکی هم بپراکند.او اين روزها وبلاگ رودبنه را هم می‌نويسدوبيشتر به تجربه‌های سپيد دست می‌زند.نمی‌دانم درج نامه‌ی او که بيشتر نامه‌ای دوستانه است درست باشد يا نه ولی فکر می‌کنم که اين نامه را برای شما هم بنويسم تا اگر در جاهايی از اين نامه با دوست من هم‌عقيده‌هستيد يا اختلاف نظرداريد بنويسيد تا به من هم کمکی کرده‌باشيد.به‌هرحال او می‌تواند نماينده‌ی مخاطبين غيرحرفه‌ای آگاه غزل امروز ايران باشد.من نظرات شما را در مورد اين نامه خواهم خواند و بعد جواب آن را خواهم نوشت.بخوانيد!...

 

ابراهيم عزيزم سلام

خسته نباشی

نمی‌دانم دايره‌ی طرح نظرات متفاوت در وبلاگ غزل‌امروز تا کجاها گسترده می‌شود و آيا از محدوده‌ی درج نظرات هم‌سو با منويات خودت فراتر می‌رود يا نه.و نمی‌خواهم با گفتن اباطيلی از اين دست که :«شما را شاعری متسامح می‌دانم»و«يقين دارم که بزرگترين هدفتان تحقق تضارب آرا در باب شعر امروز است»برايت قيود اخلاقی ايجاد کنم.
اين نامه طرح حرف‌هايی است که مخاطب اصلی‌اش ابراهيم اسماعيلی است.چون به خاطر تعلقاتی که احتمالا بين ماست برایم مهم است که ابراهيم ۲۰ يا ۳۰ سال ديگر کجای شعر معاصر ايستاده‌است و مسلما مشابه اين نامه را برای موجوداتی از قبيل «عبدالجبار»و«عبدالستار»و«عبدالبقال والچقال برای يک لقمه نان حلال»نخواهم نوشت.چه بسيارند شاعران گرانقدر و آبرومندی که زنده و مرده‌شان اگر خاری بر سر شعر پارسی نزند گلی نخواهد زد.
به رسم پهلوانی هم که شده يک موی سپيد «حسين منزوي» را به صدها شعر سپيد و سياه شعرفروشان نان‌وآب‌دار نخواهم فروخت که شاعر باشد يا نباشد مرد است و بسرايد و نسرايد متوليان اداری نابرحق شعر امروز ايران -تمام‌قد حتا-تا زانوی او هم نيستند. 

الغرض
موجی<جريانی<نحله‌ای يا هر چيز ديگری راه افتاده تخت عنوان غزل امروز يا غزل معاصر يا غزل مدرن يا...
اينکه اصولا غزل هنوز هم می‌تواند در ادبيات امروز ايران حافظی برانگيزد يا نه؟دوران غزل تمام شده يا حياتی دوباره يافته؟ويا اين جريان جديد غزل اصالت دارد يا نه؟اولا به حرف من ارتباطی ندارد <ثانيا نه‌قصد تعيين تکليف برای شعر امروز را دارم و نه صلاحيت‌اش را.

اما...
به‌وجودآمدن هر پديده‌ی جديدی چه در شعر و چه در ساير هنرها قاعدتا پاسخ‌گويی به نيازی‌است که لابد توسط کسی يا کسانی احساس شده وآنان را به تکاپو واداشته‌است و مسلما جريانی اصيل‌تر است که از نيازی واقعی‌تر و اساسی‌تر سرچشمه گرفته باشد که مصداق روشن آن «نيما»و انقلاب ادبی اوست و اين نياز مسلما بايستی نيازی باشد مربوط به جوهرشعر وهنر ونه‌اينکه «داريوش»به خاطر نياز به شهرت يا نياز به استيلا بر «ابراهيم»دست به توليد يک سبک ادبی بزند!

....سالها پيش مکان مقدس و متبرکی احداث‌شد به نام «حوزه‌هنري»که کارش به نيت پرورش استعدادهای هنری جوان(البته در راستايی معين)شروع‌شد و به فروش سيگار رسيد(در زمان آقای نيم‌زمزم).
تعدادی جوان پرشور والبته متعهد در آنجا جمع‌شدند (که امروز اکثر آنها حتا با لورکا و نرودا هم قهوه نمی‌نوشند!)يکی شاعرشد<يکی فيلم‌ساز<يکی نويسنده و...يکی هم آمد ميرغضب شود ميرشکاک شد.
امکانات بالقوه وبالفعل حوزه در اختيار آنان قرارگرفت تا فرهنگ ايران يک بار ديگر تسلط مافيا را بر خود احساس کند(والبته از حق نگذريم تنی ‌چند از آنها صاحب استعداد بودند و معدودی صاحب انصاف)چندسالی گذشت و آنان پياپی توليدات خود را به خورد خلق‌الله می‌دادند و هندوانه هم لای بغل هم می‌گذاشتند...تا يکی از آنان مرتد شد <يکی استاد معظم < يکی تاجر < يکی مجری تلويزيون و...تا...
جوان‌هايی از راه رسيدند مستعد و گاه غيرمتعهد که برای چاپ آثارشان نه‌تنها کسی دستشان را نمی‌گرفت که جواب‌های سربالا و طعنه‌آميز ناشران تمام ذوق و شوقشان را سرکوب می‌کرد و مجبور بودند که با قرض و قوله و التماس کتابشان را با تيراژ۵۰۰عددچاپ کنند در آرزوی روزی که نامی داشته باشند و ناشران نادم از اعمال خويش<پاشنه‌ی در خانه‌ی آنها را کنده و بر سر يکديگر بکوبند.

حالا...
جوان‌های خشمگين و سرخورده تمام آنچه بر سرشان می‌آيد را از چشم جوان‌های نسل قبل می‌بينند که امروز حاج‌آقاهای آبرومندی هستند که می‌توانند به راحتی از هر «گروسٍ...ی»شاعربسازند و خزعبلاتش را چاپ کنند و...پيداکنيد پرتقال‌فروش را<توی اين هير و وير <شعر<اين «مظلوم من الازل الی‌الابد» می‌شود مستمسک.

تو را به حرمت همه‌ی آن ...هايی که با هم نخوانده‌ايم قسم<آيا براساس حب و بغض آن‌هم در حاشيه‌ی شعر می‌توان جريان ادبی برپا کرد؟حضرت‌عباسی شعری که آقای «صادقي» در مصاحبه‌ی خود در مصاحبه‌ی خود آن را به‌وحشت‌اندازنده‌ی «هوشيارانصاری‌فر و علی عبدالرضايی و...»می‌داند از نيازی واقعی برای ايجاد جريانی جديد استفاده‌می‌کند؟آيا نامبردگان را نمی‌توان با روش‌های ديگر بيشتر ترساند؟؟؟آيا شعر وسيله‌ی تسويه‌حساب‌ است يا نردبان ترقی يا لولوخرخره؟دعوا بر سر چيست؟
«مااين جو را ايجاد کرده‌ايم»آقای صادقی از چه سخن می‌گويد؟او می‌خواهد سند کدام افتخار را به سينه‌ی خود بزند؟آيا هنوز هيچ‌نشده گمان می‌کنيد که اين به‌ا‌صطلاح رويکرد جديد به غزل يقينا جايی درخور در ادبيات ايران خواهدداشت و نگرانيد که متولی آن فلانی نشود و مجتبی صادقی بشود؟
من از آقای صادقی شناخت کاملی ندارم و هادی خوانساری‌ها هم بايد شعر بگويند و بنوسيند تا معلوم شود که «شاملو»شاعراست.روی من با اين آقايان نيست که کينه و مهری نسبت به هيچ‌کدامشان ندارم اما اين را می‌گويم که :شما هنوز به جنگ‌نرفته بر سر غنايم جدل می‌کنيد؟وزنان و دختران اسير رابرای خود صيغه می‌کنيد؟
بلاتشبيه اين کار مرا به‌ياد تلويزيون‌های اپوزيسيون(ببين يک واژه تا کجا می‌تواند مبتذل شود)خارج از کشور می‌اندازدکه چنته‌ی هرکدام از ديگری خالی‌تراست وهيچ غلطی هم نمی‌کنند(بلاتشبيه)واز صبح تا شام توی سر هم می‌زنند تا خود را اثبات کنند.

مراببخش عزيز دل ولی بگذار واقعيت دردناکی را برايت بگويم در سفر اخيرم به اصفهان نخوت دردناکی را در تو ديدم که جگرم را سوزاند وتنها تسکينم اين بود که دل صافت نخواهدگذاشت چروک تفرعن بر پيشانی بماند <تفرعنی که يحتمل ناشی از تکيه‌زدن بر کرسی صدارت غزل امروز ايران است.
گمان نمی‌کنم در هيچ لغت‌نامه‌ای معادلی جامع برای واژه‌ی «ندار»آمده‌باشد.اين نامه به خواست خودت که جذب نظرهای متفاوت بود و پشتوانه‌ی نداربودنم با تو نوشتم <اگرمی‌دانم زودرنجی ولی اميدوارم از شنيدن درددل‌های يک «هم‌نمک»چينی بر ابرويت ننشيند و خاطر نازکت مکدر نشود.

 

                                                                         باتمام آرزوهای خوب

                                                                        داريوش مفتخرحسينی

                                                                             تهران۲۷/۷/۸۲  

 

واما برای اينکه حوصله‌ی دوستان هم سرنرود به دوغزل از يکی از شاعران خوب استان فارس مهمانتان می‌کنيم.

محمدکاظم حسينی زاده‌ی ۱۳۵۲در پاسارگاداست و اين روزها در سعادت‌شهر زندگی می‌کند.

 

قفل<ديوارها<نبايدها <از همان روز ابتدا نقطه
راه پرواز را به من بستند<ازپرانتزگرفته تا نقطه

آسمان ابری‌است اما باز زير گريه نمی‌زند فرياد
اين دريچه هميشه مسدوداست بغض‌ها مانع‌اند يا نقطه

زندگی جمله‌ای سوالی‌شد يک علامت سوال شکل عصا
من که با مرگ زندگی‌کردم آخر جمله‌ام چرا نقطه

زندگی کوچه‌ای که بن‌بست است هستی‌ام را به باد تن دادم
زندگی شسته دست خويش ازمن <صورت خيس اشک را نقطه

هفت‌خطی که روزگار شما خط‌به‌خط دست‌های او را خواند
خورده رودست شاعری تنها <له‌شده مثل زيرپا نقطه

اين‌قدر بايد ونبايدها < دلخوشی‌های من شده شايد
خسته از بال‌های بسته‌ی خويش < آه کی می‌شوم رها نقطه!

کی از اين حرف‌های تکراری کی از اين آسمان بی‌باران
کی؟بگو <پس چرا نمی‌گويی؟گريه‌می‌کرد بی‌صدا نقطه

قفل بردست و بردهان زده‌اند تا نگويم که دوستت‌دارم
عشق يعنی که بازهم باران < عشق يعنی که چندتا ...

 

 

وقتی که ابری‌است هوای پرند‌ها
دنيا چه کوچک است برای پرنده‌ها

حالا سکوت‌کن که صدايی‌است بس بزرگ
شليک می‌شود به صدای پرنده‌ها

درشهرهای ما که قناری خريدنی‌است
ديگر چه‌کم‌شده‌است بهای پرنده‌ها

جزسنگ يا فشنگ چرا هيچ‌کس دگر
پاسخ نمی‌دهد به «چراي»پرنده‌ها

واکرده‌ايم پنجره را رو به آسمان
جت‌ها نشسته‌اند به جای پرنده‌ها

نقش طناب‌ها که به‌روی گلوی ماست
پيچيده‌اند حال به پای پرنده‌ها

جرم شماست عشق < جنون < سهم‌تان قفس
پرواز کم نبود خطای پرنده‌ها

دی بود و می‌نشست فقط برف روی برف
ديگر اثر نداشت دعای پرنده‌ها

پروازکن <برو!برو ابری‌است آسمان
اين‌جا نه جای توست نه جای پرنده‌ها

  
نویسنده : غزل امروز ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢